گنجور

 
طالب آملی

خیز تا سوی جنون رخش سبکتاز کنیم

مغز گنجشک خرد طعمهٔ آن باز کنیم

عیش گر ناصیه برخاک نهد در گذریم

ورغم از دور نمایان شود اعزاز کنیم

غمزه الماس فشان گشت بیا کز سر ذوق

زخم‌ها را همه آغوش ز هم باز کنیم

وه چه ذوقست که آغوش گشا شاهد کام

دامن حسرت ما گیرد و ما ناز کنیم

کعبهٔ وصل عیان گشت میفشان پر و بال

مژه بگشا که ببال مژه پرواز کنیم

ناخن نغمهٔ دل سنگدلان بخراشند

چون لب پرگل را زمزمه پرداز کنیم

دل دراین گوشهٔ ویرانه سیه شد «طالب»

بال بگشای کزین غمکده پرواز کنیم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی