گنجور

 
طالب آملی

درد خاموشست فریاد و فغانی نیستش

از دل من حرف می‌گوید زبانی نیستش

غم گل خود روست از هر گل که خواهد می‌دمد

چون دگر گلها معین گلستانی نیستش

حسن بر دل می‌زند صد زخم کاری بی‌سلاح

چون کماندار قضا تیر و کمانی نیستش

بی نشان و نام در عالم منم ورنه بدهر

نیست موجودی که نامی و نشانی نیستش

استخوانی دارد و مغزی سخن در زیر پوست

قول من مغزیست خالص استخوانی نیستش

این زمینها و آسمانها در جهان کثرتند

عالم وحدت زمین و آسمانی نیستش

مرغ عشق او که دارد هر دو عالم زیر بال

بیضه در دل می‌گذارد آشیانی نیستش

عقل تو بر توست و این بیچاره عشق ساده‌لوح

هرچه دارد بر طبق دارد نهانی نیستش

ارمغانی غیر خود گو عشق سوی من بیار

هرچه آرد چون به از خود ارمغانی نیستش

گو بلب مهر خموشی زن بروز من نشین

هر که در میدان حیرانی بیانی نیستش

گو بیا صد ره بجان از کلک من بستان بوام

هر که را در خور دنیا دست و جانی نیستش

در جبین عقل بی اقبال فر عشق نیست

می‌کند عرض شکوهی لیک شأنی نیستش

عقل یونانی زبان را کس نمی‌فهمد بیان

جز سر کلک تو «طالب» ترجمانی نیستش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی