گنجور

 
طالب آملی

کو دماغی که بگردیم بگرد دل خویش

وز غم دوست بپرسیم ره منزل خویش

نم خونم دهن تیغ نیالوده به حشر

دیت خاک ستانم مگر از قاتل خویش

عقل مجنون و خرد مست وخدایا برسان

نکته‌دانی که براوعرض کنم‌مشکل‌خویش

تا ز حسن تو بر آئینهٔ من تافته نور

همچوطاوس بصددل شده‌ام مایل خویش

دلم از دیده بصد نور دهد عرض جمال

همچولیلی که‌شودجلوه‌گر از محمل خویش

زآندم از گود زند کلبهٔ تارم که بدهر

نیست شمعی که برافروزم ازاومحفل خویش

«طالب» از صافی طینت زمن آیدکه چو صبح

گل خورشید برویانم از آب و گل خویش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی