گنجور

 
طالب آملی

درآب دیده‌کنم روز و شب نظارهٔ خویش

کنم نظاره و حیران شوم بچارهٔ خویش

دعای گمشده خونم ز شام تا بسحر

بدین امید که یابم مگر ستارهٔ خویش

زفیض دیده یکی قلزمم که همچو محیط

ندیده‌ام که چه نشنیده‌ام کنارهٔ خویش

هزار گنج گهر حاصل دو چشم منست

قبول اگر نکنی هان من واجارهٔ خویش

ز ریگ بادیه نوبت رسد بقطره اگر

کنم شمارهٔ غمهای بی شمارهٔ خویش

بگویمت چه‌کسم چندگویمت چه کسی

معلم فلک و طفل گاهوارهٔ خویش

پس‌از کمال تو خود از جهان کناره کنی

چنانکه کودک بالغ ز گاهوارهٔ خویش

چه خون کنم جگر بیستون نه فرهادم

من وخراش‌دل همچوسنگ‌خارهٔ خویش

می کلام تو هوشم چنان بیغما داد

که‌گوش خویش ندانم زگوشوارهٔ خویش

بطوق اهل وفا لعبهاست گردون را

چو بازه‌ئی که کند یار من ببارهٔ خویش

تو فال راحت ما گیر گر پریشانی

من اعتماد ندارم به استخارهٔ خویش

چو رهنمای، ندیدم بخویش گشتم باز

مگر بسوی تو یابم ره اشارهٔ خویش

ز ساده‌گوئی افسرده نادمم «طالب»

من و سخن بهمان طرز استعارهٔ خویش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی