گنجور

حاشیه‌ها

D۱۲۲۰۱@ تلگرام در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۲۲ دربارهٔ ایرج میرزا » اشعار دیگر » شمارهٔ ۱ - من گرفتم تو نگیر:

ازادی برای فرار از مسئولیت...

زن قفس نیست؛

قفس، ذهنی‌ست که عشق را معامله می‌بیند.

ازدواج اگر زندان شد،

کلیدش را خود مرد در جیب داشت

و جرأتِ باز کردنش را نداشت..

D۱۲۲۰۱@ تلگرام در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۰۳ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » عارف نامه » بخش ۱:

ایرج عشق💙

خدارحمتش کنه شادمون کردی ایرج..

بهرام خاراباف در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۲:

نگار. =اسم است از نگاشتن . نقش . نقش که بر کاغذ یا بر جائی کشند.  چیزی که با رنگ به دیوار و کاغذ کشند.
دراینجا،نگارنقشی است که شاعربرخاک ایجا می کند.شاعرباذره ذره وجودش عاشق نگاشتن است.نقشی برخاک ایجادکردن

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۲۴ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۳ - شراب:

- البیهقی، أبو بکر أحمد بن الحسین، (1410)، شعب الایمان، تحقیق أبی هاجر محمد السعید بن بسیونی زغلول، بیروت، دار الکتب العلمیة.

- دامادی، سید محمد، (1379)، مضامین مشترک در ادب فارسی و عربی، چاپ دوم، انتشارات دانشگاه تهران.

نقل از مضامین شعر و ادب عربی در دیوان ایرج میرزا- وحید سبزیان پور

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۱۸ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۳ - شراب:

این داستان در کتاب «شعب الایمان» با کمی تفاوت بدین گونه آمده است: زنی بدکار جوانی عابد را با مکر و حیله به دام می‏اندازد و از او می‏خواهد که یا بچه‏ای بیگناه را بکشد و یا با او زنا کند و یا شراب بنوشد، جوان از ترس ارتکاب قتل نفس و زنا، نوشیدن شراب را می‏پذیرد و پس از مستی دو جرم دیگر را هم مرتکب می‏شود. (نک: بیهقی، 1410: 5/10؛ دامادی، 1379: 616)

حمید شفیع در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۴۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷:

واقعا به صورت هنرمندانه، استفاده از اختیار وزنی قلب رو توجیه کرد.

بیتا علی آبادی در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۲۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲:

عکس آخزی رو نمیتونم دانلود کنم و تماشا کنم لود نمیکنه

 

ثریا کهریزی در ‫۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۵ در پاسخ به داود شبان دربارهٔ رودکی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۱۳۸:

درود بر شما جناب داود. من کمتر از اینم و لطف شما بر من زیاد است. سپاس از شما. 

محمد رشیدی در ‫۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم » (۱۰) حکایت روباه که در دام افتاد:

   در راه در مصرع دوم چه معنایی دارد؟ چون این تصویر به ذهنم آمد که او در دام است و بعد در بیت چهارم می گوید چو صیاد آمد. پس در راه غیر منطقی بنظر می رسد یا باید معنی دیگری داشته باشد.

محمد رشیدی در ‫۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۹ دربارهٔ عطار » الهی نامه » آغاز کتاب » بسم الله الرحمن الرحیم:

  این نسخه بر اساس تصحیح شفیعی کدکنی هست؟

علی احمدی در ‫۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

خواجه شیراز گویا این غزل را برای هر انسانی که مهرورزی را رها می کند و به خودخواهی رو می کند سروده است حال هر کس می خواهد باشد .در قرن ما،  گفتار حافظ را بیشتر می توانیم درک کنیم .

پیش از اینَت بیش از این اندیشهٔ عُشّاق بود

مِهرورزیِ تو با ما شُهرهٔ آفاق بود

غزل با گلایه شروع می شود.پیش از این بیشتر به عاشقان فکر می کردی و این مهرورزی و همدلی تو با ما همه جا معروف بود .

یاد باد آن صحبتِ شب‌ها که با نوشین لبان

بحثِ سِرِّ عشق و ذکرِ حلقهٔ عُشّاق بود

یادش به خیر آن هم نشینی شب ها که همراه با شیرین سخنان درباره راز عاشقی و یادآوری دورهمی عاشقان بحث می کردیم 

پیش از این کاین سقفِ سبز و طاقِ مینا بَرکِشند

مَنظَرِ چشمِ مرا ابرویِ جانان طاق بود

داستان عشق و مهرورزی  داستانی دیرینه است .پیش از آن زمان که  این سقف و گنبد آسمان را افراشته نمایند میدان دید چشم من طاق ابروی معشوق بود .

از دَمِ صبحِ ازل تا آخرِ شامِ ابد

دوستی و مِهر بر یک عهد و یک میثاق بود

از صبح ازل تا شب ابد یعنی تا بوده و هست و خواهد بود عشق و مهرورزی یک پیمان بوده و ادامه دارد .حافظ عشق را یک عهد و پیمان می داند .و کسی که از آن فاصله می گیرد را پیمان شکن می داند .عشق عامل اتصال عاشق به معشوق است .یک میثاق الهی.

شاید او به این آیه از قرآن نظر داشته است .الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ وَیَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ .کسانی که پیمان الهی را می شکنند و آنچه خداوند به اتصال به آن فرمان داده را می بُرند و در زمین به فساد می پردازند باخته اند.آن پیمانی که خداوند به آن فرمان داده پیمان عشق است.

سایهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

داستان عشق داستان نیاز است عاشق به معشوق نیاز دارد و معشوق نیز به خاطر رحمت و مهرورزی به عاشق مشتاق است.

حُسنِ مَه رویانِ مجلس گرچه دل می‌بُرد و دین

بحثِ ما در لطفِ طبع و خوبیِ اخلاق بود

اگرچه زیبایی ماه رویان در مجلس دل و دین را می برد اما صحبت ما این است که ماه رویان طبع لطیف و خوبی اخلاق دارند.ماه رویان مهرورزی می کنند و فقط زیبایی ندارند .

بر درِ شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بِنْشَستَم خدا رزّاق بود

بر درگاه حریم شاه، گدایی نکته خوبی مطرح کرد .او گفت بر سر هر سفره ای که نشستم خداوند روزی ام را می داد .

به باور حضرت حافظ  خداوند هم طریق مهرورزی را برگزیده است و مهم نیست بنده اش در کجا قرار دارد و بر چه سفره ای نشسته است .او روزی خود را به بنده اش می رساند و لطف او همگانی است .

رشتهٔ تسبیح اگر بُگْسَست معذورم بدار

دستم اندر دامنِ ساقیِ سیمین ساق بود

روی سخن حافظ با آن دسته ای است که دل سیاه هستند و مهرورزی و عشق را عیب می دانند و عبادت را تنها راه رسیدن به خدایی می دانند که خود طریق مهرورزی را برگزیده است و به قول قرآن رحمت را بر خود واجب کرده است (کتب علی نفسه الرحمه)

می گوید اگر رشته تسبیح من پاره شد تقصیری ندارم .چون ذکر و تسبیح مرا به خداوند نمی رساند .من حضور او را درک کرده ام و معنی اتصال به او را درک کرده ام و برای اینکه این اتصال را برای ما تصویر کند می گوید اصلا فرض کنید دستم در دامن یا ساعد ساقی بوده که ساقی  سپیدفام دارد .این دست به جای اینکه تسبیح را بچرخاند با خود معشوق اتصال دارد و معشوق را حس می کند . 

در شبِ قدر ار صَبوحی کرده‌ام، عیبم مکن

سرخوش آمد یار و جامی بر کنارِ طاق بود

یا اینکه می بینید در شب قدر باده نوشیده ام ایرادی نگیرید. چون یار با حال خوشی آمد و جام شراب هم روی طاقچه بود .با چنین تصویری از حضور معشوق او نیازی به ذکر گفتن در آن شب نمی بیند .

شعرِ حافظ در زمانِ آدم اندر باغِ خُلد

دفترِ نسرین و گُل را زینتِ اوراق بود

و در آخر اینکه چون شعر حافظ از عشق می گوید که پیمانی ازلی است حتی در باغ بهشت هم این اشعار زینت گلبرگ های گل نسرین و گل سرخ بوده است و تا ابد هم زینت بخش دلهای عاشقان مهرورزی خواهد بود .

امیر لطف زمان در ‫۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۹ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳:

بیت نهم را در دو نسخه خطی دیوان عنصری دیده‌ام؛ و بیت های دهم و یازدهم از قصیده‌ای از (اعشی بن قیس) هستند.

ثریا کهریزی در ‫۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱:

حافظ یه جورایی شاه منصور رو به کشتن از طریق سم خاتونی، و نگهبان های مراقب کیان جمشیدی و ایرانی تهدید کرده در حالی که شاه گمان می کرده که حافظ با این شعر در حال مدح و تمجید اواست و التماس دعای پرداخت یارانه اش رو داشته👌🤣

ثریا کهریزی در ‫۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱:

گرچه ما بندگان پادشهیم/پادشاهان ملک صبحگهیم/گنج در آستین و کیسه تهی/جام گیتی‌نما و خاک رهیم/هوشیار حضور و مست غرور/بحر توحید و غرقهٔ گنهیم/شاهد بخت چون کرشمه کند/ماش آیینه‌ رخ چو مهیم/شاه بیدار بخت را هر شب/ما نگهبان افسر و کلهیم/گو غنیمت شمار صحبت ما/که تو در خواب و ما به دیده گهیم/شاه منصور واقف است که ما/روی همّت به هر کجا که نهیم/دشمنان را ز خون کفن سازیم/دوستان را قبای فتح دهیم/رنگ تزویر پیش ما نبود/شیر سرخیم و افعی سیهیم/وام حافظ بگو که بازدهند/کرده‌ای اعتراف و ما گوهیم/حافظ.

ما: ضمیرجمعی ، اشاره به مردم جامعه دارد.

بندگان: جمع بنده؛

 بنده: مطیع، برده، زیردست.

"جام گیتی نما" جام جمشیدی. جامی که متعلق به پادشاهان هخامنشی بوده و از درون آن جام که گاهی به صورت یک گوی متصور است، اوضاع حال و آینده جهان را بررسی می کردند.

ملک: کشور، نظام و آنچه ملک شاهی ایرانی ( منجمله گاهشمار خورشیدی) برآن نسبت کند اشاره دارد.

ملک صبحگه: کشور روشنایی، کشوری که نشان صبح و روشنایی ( روز) بر آن باشد. منظور حافظ از ملک صبحگه به طورکلی ایران و به طور خاص شیراز مکان تخت و تاج خورشیدی پادشاهان کیانی کلاه است؛ ملکی که نشان روشنایی دارد(؟) اشاره به گاهشمار ایرانی (تقویم شمسی) دارد، این تقویم که براساس مهر ساخته شده و نماد روز و روشنایی بر خود دارد، در مقابل تقویم هجری قمری که براساس ماه بنیان یافته و نماد آن شب تاریک است، قرار گرفته و خط کشی های هویتی جالبی با این چنین اشارات ظریف مشخص می گردد.

گنج در آستین و کیسه تهی: کنایه،  

پارادوکس و تضاد است به آن معنی که درحالی مردمان صاحب ثروت های عظیم و جام جهان نما هستند، جیب شان خالی، فقیر و نیازمند دریافت یارانه ی دولتی اند. گنج در آستین و کیسه تهی ، موقعیت و همزمانی فقر وثروت را نشان می دهد، ثروتی که متعلق به "ما" مورد نظر حافظ دارد که در حالی کیسه مردم خالی است که صاحب ثروت های زیادی اند که اجازه استفاده از ثروت خود را ندارند و تنها مقدار ناچیزی از آن از سوی نظام مسلط غیر اصیل و غیر ایرانی ِ از نام و نشان تقویم قمری( عربستانی) از آن ثروت ها به صورت یارانه به صاحبان اصلی ثروت، پرداخت می گردد ولی ظاهرا آن مقدار یارانه ناچیز و تحقیر آمیز هم به موقع پرداخت نمی شده و پرداخت آن مکررا به تاخیر می افتاده که حافظ را برآن داشته تا با این شعر انتقادی گوشه دار، کل نظام شاه منصور هزاره ای عرب الاصل را در لوای مدح و ستایش ظاهری در شعر به زیر سوال و انتقاد های نیش دار بکشاند و اصل حقیر او را برملا نماید و خطاب به خود و دیگران بگوید که سلطان منصور با پرداخت تحقیر آمیز و ناچیز یارانه، مارا کوچک و زبون می شمارد. بنابراین حافظ در این شعر گوشزد می نماید که حقیر و فقیر واقعی خود نظام مسلط و شخص سلطان منصور است.

بخت: تقدیر، اقبال.

نگهبان افسر و کله:

شوالیه، محافظان پنهانی تاج و تخت و کیان؛ جمعیت امداد رسان از خودگذشته ی مردمی و غیر رسمی ( غیر دولتی). 

شیر سرخ: ستاره نارسنگ یا موقیفاووس، ستاره سرخ پرنور در صورت فلکی قیفاووس که صلیب سرخ جهانی و همچنین جمعیت شیرو خورشید سرخ ایرانی از آن الهام گرفته اند.

افعی سیه: گرزه مار. افعی سیه یا افعی سیاه با نام های افعی خاتونی، افعی داوودی و افعی سلیمانی نیز شناخته می شود. یهودیان و ایرانیان باستان در گرفتن مهلک ترین سم از افعی خاتونی ( افعی سیاه) تخصص داشتند.افعی سیاه به این علت افعی خاتونی هم عنوان گرفته که سم مهلک این مار از طریق خاتون ها در بیت/دربار هم مورد استفاده بوده. 

وام: قرض، وظیفه، یارانه.

در این غزل شاهکارو رندانه، حضرت حافظ تیغ نقد خود را بر حاکمیت فاسد، ظالم و غنیمت شمار شاه منصور هزاره ای که در این غزل، حافظ، تبار غیر ایرانی و عرب او در مقابل تبار ایرانی و فارسی( استان فارس) خود را قیاس کرده، و تیغ نقد بر هویت و اصل گدامنش و فقیر او گشوده است!. ظاهر غزل و سطح زبان متن، مدح و بندگی و ستایش حاکمیت وقت را می گوید اما در زیرساختار های زبانی و لایه های عمقی تر متن، نقدی گزنده و تحقیر کننده و همچنین خشم فروخورده از تحقیر شدن انسان عزتمند ( شاعر) در پس ظاهر تسلیم و مدح آمیز شعر پیداست چنان که این خشم فروخورده در انتخاب کلمه وام (قرض) به جای انتخاب کلمه "تکلیف" یا "وظیفه" خود را بیش از پیش نشان داده است؛ زیرا از نظر حافظ هر آن چه که تحت حاکمیت و تسلط شاه منصور قرار دارد، در اصل یک قرض است و فرض قرض نیز باز پس ستاندن آن است.

روژین وهابی در ‫۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۳ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

درود. به گمانم منظور از بیت دوم این باشد که تو هم مانند زاهدِ ریاکار با دروغ و تزویر خودت را به خواب بزن، زیرا که اینجا کسی بیدار نیست.. پس تو هم چند جامی از شرابِ قرمز رنگ بنوش و در آرامش بخواب.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵ - شب هجران:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵ - شب هجران
                             
دیده ، در هجرِ تو ، شرمندهٔ احسان ام کرد،
بس که شب‌ها ، گهرِ اشک ، به دامان ام کرد

عاشقان ، دوش ز گیسویِ تو ، دیوانه شدند،
حالِ آشفتهٔ آن جمع ، پریشان ام کرد

تا که ویران شدم ، آمد به کف ام ، گنجِ مراد،
خانهٔ سیلِ غم ؛ آباد ، که ویران ام کرد

شمّه‌ای ، از گلِ رویِ تو ، به بلبل گفتم،
آن تُنُک حوصله ، رسوایِ گلِستان ام کرد

داستانِ شبِ هجرانِ تو ، گفتم با شمع،
آنقدَر سوخت ، که از گفته پشیمان ام کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۶ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷ - جستجو:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷ - جستجو
                             
چه خونبها بِه از این ، کُشتِگانِ کویِ تو را،
که بنگرند به محشر ، دُوباره ، رویِ تو را

تمام ، گمشدِگانِ رهِ تو ایم و کنیم،
به هر طریق که باشیم ، جستجویِ تو را

دمِ مسیح که گویند ، روح پرور بود،
یقین ام  آنکه ، به لب داشت ، گفتگویِ تو را

ز غصّه ، چون پَرِ کاهی شود ، ز قصّهٔ من،
اگر به کوه دهم شرح ، آرزویِ تو را

سبو کشانِ محبّت ، کِشند دوش به دوش،
اگر گناهِ دُو عالم بوَد ، سبویِ تو را

به خُود مَناز و مخَند اینقدَر به گریهء من،
که آبِ چشمِ من ، افزوده ، آبرویِ تو را

زِ آبِ دیده  ، "صبوحی" ، وضو مََساز ، که خون،
مُضاف باشد و باطل کند ، وضویِ تو را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵ - وطن تو:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵ - وطن تو
                             
دلم فتاده بر آن زلفِ پُرشکَن ، که تو داری،
قرار بُرده ز من ، آن لب و دهن ، که تو داری

لب ات چُو غنچه ، رُخ ات چون بنفشه ، زلف چون سنبل،
کَسی ندیده  از این خوبتر چمن ، که تو داری

ز بویِ پیرهن ات ، زنده می‌شود ، دلِ مُرده،
چه حکمت است ، در این بویِ پیرهن ، که تو داری

کجا ست شهر و دیار و کجا بوَد وطنِ تو،
خُوشا به مردمِ آن شهر و آن وطن ، که تو داری

مرا غلامِ خُود ات کن ، که هیچ خواجه ندارد،
چنین غلامِ هنرپیشه ای ، چُو من ، که تو داری

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۴ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳ - پریدن از آشیانه:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳ - پریدن از آشیانه
                             
ترنجِ غبغبِ آن یوسفِ عزیز ، چُو دیدم،
چنان شدم ، که به جایِ ترنج ، دست بریدم

ز قهر تیغ کشیدی ، به سویِ من بدویدی،
ز من تو سر ببریدی ، من از تو دل نبریدم

نشست یار به محفل ، گذشت قافله غافل،
که هر چه من بدویدم ، به گَردِ او نرسیدم

مپُرس حالتِ مجنون ، ز سایه پرورِ شهری،
ز من بپرس ، که با سر به کویِ دوست دویدم

مرا هوایِ پریدن نبود ، از پیِ طوبی،
بهشتِ رویِ تو دیدم ، از آشیانه پریدم

تویی ، که سوختی‌ ام ، از فراق و رحم نکردی،
من ام ، که سوختم و ساختم ، نفَس نکشیدم

رموزِ غیب ، که یزدان به جبرئیل نگفتی،
من از گدایِ درِ کویِ مِیفروش شنیدم

هر آنچه تخمِ طرب کاشتم ، به مزرعهٔ دل،
ز بختِ بد ، چُو "صبوحی" ، گیاهِ غم دَرویدم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۱ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴ - صید غرقه در خون:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴ - صید غرقه در خون
                             
شوَم من ، گر چه صیدِ غرقه در خون گشتهٔ تَرک اش،
ندانم تَرکِ او ، هر کَس که بتواند ، کند تَرک اش

کشیدی نازِ چشم اش ، ای دل ، آخر ریخت ، خون ات را،
بگفتم بارها ، من با تو ، نازِ مست ، کمتر کَش

به جایی پا نهاده ست او ، که خُورشیدِ جهان آرا،
اگر خواهد تماشایَش ، بیفتد تاج از تَرک اش

مصوِّر ،  از چه رو وامانده ای ، از قدّ و رخسار اش؟
رخ اش از ماه نیکوتر  ، قد اش از سرو برتر  کَش

ز یک تیرِ نگه ، از پا در آرَد ، صد چُو رُستم را،
در آرَد آن کمان ابرو ، اگر یک تیر ، از تَرکَش

نداده تا ز غم ، گردونِ دون ،  بَر باد خاک ات را،
ز آب و خاک ، تا دانی "صبوحی" ،  آتشِ تَر کَش

۱
…
۱۲۸
۱۲۹
۱۳۰
۱۳۱
۱۳۲
…
۵۸۱۵