گنجور

حاشیه‌ها

برمک در ‫۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۵ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۶ - در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی:

ماچین همان مهاچین چین مهین بپارسی بلخی است پارسی بلخی زبان کوشانشاهیان بود .
 عنان را باید انان مینوشتند انیدن به چم راهنمایی و راهبری است 

مملکت خانیان همه بستاند

بر در ماچین خلیفتی بنشاند

مرز خراسان به مرز روم رساند

لشگر شرق ار عراق در گذراند

باز ندارد عنان و باز نماند

تا نزند در یمن سناجق اقبال

برمک در ‫۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۴ - گفتار اَندر آفرینشِ مَردُم:

اسدی نیز  در این گفته 


بپرسید بازش هنرمند مرد

که یزدان جهان را سرشت از چه کرد

بهانه چه افتاد تا کرده شد

سپهر و ستاره بر آورده شد

 

ز دانا دگر سان شنیدم درست

که یزدان خرد آفرید از نخست

از آغاز بُد جنبشی کافرید

که از زیر آن گرمی آمد پدید

چو آن جنبش آرام را یار شد

از آرام سردی پدیدار شد

کجا جنبش آنجاست گرمی نهفت

چو آرام را باز سردیست جفت

ز گرمی دَرِ خشکی اندر گشاد

ز سردی که برخواست ترّی بزاد

زمان تا زمان خشکی آنگاه باز

همی تاخت ترّی ز سردی فراز

چو سردی سوی خشکی آهنگ کرد

زمین آمد اینک که خشکست و سرد

دمید آتش از خشکی و تف و تاب

ز سردی و ترّی پدید آمد آب

هم از بهر ترّی که سر برفراخت

هوا گشت و هم جفت گرمی بساخت

چو این چارگوهر به ساز آمدند

دگر ره به جنبش فراز آمدند

مرین گوهران راچو جنبش فتاد

ز دو پهلوی چرخ برخاست باد

از آن باد گردون به گشتن گرفت

ستاره برو ره نوشتن گرفت

سپهر و ستاره به رفتار خاست

یکی سوی چپّ و دگر سوی راست

چو این چار گوهر شد آمیخته

ز هفت و ده و دو در آویخته

نخست از زمین معدنی خاست پاک

برافراخت پس رستنی سر ز خاک

پس از رستنی گونه گون جانور

پدید آمد آمیخت با خواب و خور

پسین مردم آمد که از هر چه بود

شدش بهره و بر همه برفزود

بدو خط پرگار پیوسته شد

دَرِ آفرینش همه بسته شد

نخستین خرد بود و مردم پسین

اگر راه یزدانت باید بس این

همی از دگر ره شناسان هند

شنیدم هم از فیلسوفان سند

که دیگر جهان است از ما نهان

که دانا همی خواندش آن جهان

جهانی فروزنده و تابناک

که جای فرشتست و جان های پاک

ز جان وز فرشته درو هر که هست

همه در نمازند و یزدان پرست

دو تا بهره ای زو و بهری به پای

دگر بهره در سجده پیش خدای

گروهی روان ها پس آن گه ز راه

بگشتند و ، دیوان شدند از گناه

از اندازه بر پای بگذاشتند

ز یزدان به هم روی برگاشتند

ستمکارگان و آن که بُد بی ستم

بر آمیخت زین هر دو بهری به هم

چو بردند از پایگه پای خویش

نگون اوفتادند از جای خویش

ز دانش بماندند وز بندگی

به مرگی رسیدند از زندگی

 

پس آن گه جهان داور داد گر

درایشان سرشت آن جهان دگر

چو بایست در هر گهر کار کرد

جهانی چنین نو پدیدار کرد

از آغاز کاین چار گوهر نمود

میانشان یکی جنبش انگیخت زود

ز جنبش چو گردون به رفتار گشت

ز گرمیش آتش پدیدار گشت

دگر باره نو گرمیی برفزود

هوا گشت از آن آتش تیره دود

چو ترّی ز گرمیش لختی براند

گران گشت و در زیر آتش بماند

ز سردی و خشکی زمین بهره داشت

به سردیش ترّی هوا بر گماشت

پس از سردی و ترّی هر دوان

گشاد آب و گرد زمین شد روان

سرشت جهان پاک از آمیختن

درآمد به هر پیکر انگیختن

ازین گوهران هیچ کاری به جای

نیاید ز بُن ، تا نخواهد خدای

کز آن گوهر این دیگر آگاه نیست

به راز خداوندشان راه نیست

جهاندار کاین چار پیوسته کرد

همه زورشان با زمین بسته کرد

که تا آن روان ها که افکنده اند

درین چار گوهر پراکنده اند

همه بر زمین شان بود پرورش

برو دارد و زآن دهد شان خورش

برد شان به هر کالبد کژّ و راست

بدارد چنان کش بود کام و خواست

از آن پس به پیغمبران آگهی

دهدشان ز راه بدیّ و بهی

پس آن جان که زی روشنی یافت راه

وز ایدر شود گشته پاک از گناه

چو از خاک یزدانش گوید که خیز

به دستش دهد نامه رستخیز

به زودی شمارش گزارد تمام

بهشتش دهد جای آرام و کام

وگر تیره جانی بود زشت کیش

همان روز چون خواند ایزدش پیش

سیه روی خیزد ز شرم گناه

سوی چینود پُل نباشدش راه

ببادفره جاودان کرده بند

در آتش به دوزخ بماند نژند

خنک آن که جانش از گنه هست پاک

بماند بهشتی چو خیزد ز خاک

مهر و ماه در ‫۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۹ در پاسخ به میلاد دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۳:

درود

 

دُردی‌خوار شو

یعنی درد رو بخور

ارتباطی به خوار و خفیف نداشت...

 

از مرد ساده چیزی ربوده شده

که احتمالا پس گرفتن اون به سادگی نیست

و نیاز هست که اول با روش سارقان آشنا بشه

تا اون رو پس بگیره

یا مانع سرقت های مکرر بشه...

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

که بد و نیکو ام نمی‌باید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

جان من چون شنید قول الست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:

بی ستون است ، خیمهٔ عالم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:

ثابتان ، در زمین همی ریزند

محمود صبورنیا در ‫۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹:

محمود صبورنیا ،نوا

 

 

 

 

پیامبر اکرم(ص):
مَنْ ماتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ فَقَدْ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة؛ هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناخته باشد، بدون تردید به مرگ جاهلی مرده است.

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۰۵ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۳۸ - در دانش زمین و بخشهای او از گفته پیشینیان:

با توجه به زیر نویس صفحه 746 دیوان ادیب‌المماک (نسخۀ وحید دستگردی، چاپ ارمغان، سال 1312):

1-«رزه‌پراگرد» یعنی «اقیانوس»

2-«رزه‌پراگرد خاوری» عبارت است از «اقیانوس آرام» و

3-«رزه‌پراگرد باختری» یعنی «اقیانوس آتلانتیک».

محمد سلماسی زاده در ‫۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۵:

در این ابیات :

عزیزی و کریم و لطف داری

ولیکن دور شو، چون هوشیاری

نشاید عاشقان را یار هشیار

ز هشیاران نیاید هیچ یاری

مرا یکدم چو ساقی کم دهد می

بگیرم دامن او را به زاری

صراحی‌وار خون گریم به پیشش

بجوشم همچو می در بی‌قراری

که از اندیشه بیزارم، بده می

مرا تا کی به اندیشه سپاری؟!


مولانا از سه مرتبه وجودی سالکان حقیقت و رهروان معنا گرایی سخن می گوید : 
اندیشه 
هشیاری
عشق ( مستی )
اندیشه در اینجا به معنای افکار ناخواسته است( اندیشه همچنین به معنای ترس است و افکار ناخواسته زائیده و تولید کننده ترس هستند ) هشیاری در اینجا به معنای محاسبات عقلانی است ( و معنای حضور آگاهانه ندارد ) و عشق همان حیرتی است که قطره را با بحر و آدمی را با هستی یکی می سازد.در جاهای بسیاری مولوی عشق را با حیرت برابر می داند.

رهائی تنها با گذر از افکار ناخواسته ، ترک محاسبات عقلانی ( دایر مدار سود وزیان شخصی ) و مستی برآمده از تحیر در یگانگی صور مختلف کائنات بدست می آید و چون تو این را بخواهی از آن دور شوی ! تنها جامی بستان ومست شو و به هیچ چیز دیگر نیاندیش !

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۲۰ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۲۱ - نامهای بروج به پارسی:

«کوشک» در اینجا به معنی «بُرج» است. (فرهنگ نفیسی را نگاه کنید).

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴
         
هر که را ،  دانهٔ نار تو ، به دندان آید
هر دم ، از چشمهٔ خضر اش ، مددِ جان آید

کو سکندر ، که لبِ چشمهٔ حیوان دیدم
تا به عهدِ تو ، سویِ چشمهٔ حیوان آید

عقلِ سرکش ، چو ببیند ، لب و دندانِ تو را
پیشِ لعلِ لبِ تو ،  از بنِ دندان آید

هر که ، در حال شد ،  از زلفِ پریشان ت ، دمی
حالِ او ، چون سرِ زلفِ تو ، پریشان آید

وانکه ،  بر طرّهٔ زیر و زبر ات ، دست گشاد
از پس و پیش ، بر او ، ناوکِ مژگان آید

چون سرِ زلفِ تو ، از مُشک شود ، چوگان ساز
همچو گویی ، سرِ مردان ش ، به چوگان آید

سرِ مردانِ جهان ، در سرِ چوگانِ تو شد
مرد کو ، در رهِ عشق ات ، که به میدان آید

در رهِ عشقِ تو ، سرگشته بماندیم و هنوز
نیست امّید ، که این راه به پایان آید

ماند عطّار کنون ، چشم به ره ، گوش به در
تا ز نزدیکِ تو ، ای ماه ، چه فرمان آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵
                
یک ذرّه نورِ روی ات ، گر زآسمان برآید
افلاک درهم افتد ، خورشید بر سرآید

آخر چه طاقت آرد ، اندر دُو کون هرگز
تا با فروغِ روی ات ، اندر برابر آید

یارب چه آفتابی ، کانجا که پرتوِ تو ست
هم وَهم تیره گردد ، هم فهم ابتر آید

جایِ چه وهم و فهم است ، کاندر حوالیِ تو
نه روح لایق افتد ، نه عقل در خَور آید

هر کو ز ناتمامی ، از تو وصال جوید
در عشقِ تو بسوزد ، از جان و دل برآید

ور از عنایتِ تو ، جان را رسد نسیمی
اقبالِ جاودانی ، جان را ز در درآید

هرگَه که شرحِ روی ات ، عطّار پیش گیرد
کام و لب اش ز معنی ، پر دُرّ و گوهر آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶
                
چو از جِیب اش ، مهِ تابان برآید
خروش ، از گنبدِ گردان برآید

بسی گل دیده‌ام ، امّا ز روی اش
به وقتِ شرم ، صد چندان برآید

اگر اندیشهٔ یک روزهٔ او،
بگویم ، با تو صد دیوان برآید

بدو گفتم ؛ که ای گلچهره ، مگذار
که از گلنارِ تو ، ریحان برآید

مرا گفتا ؛ که خوش باشد که سبزه،
ز گردِ چشمهٔ حیوان برآید

خطِ سبز ام ، به چُستی سرخییی جست
سزد ، گر از گلِ خندان برآید

خط ام گر می‌نخواهی ، نیز مَگری
که بی شک ، سبزه از باران برآید

جهان‌سوزا ، ز پرده گر برآیی
دمار ، از خلقِ سرگردان برآید

فرو شد روزِ من ، یک شب بَر ام آی
که تا کارِ منِ حیران برآید

مرا با شیر شد ، مهر تو ، در دل
عجب نبوَد ، اگر با جان برآید

ز من جان خواستیّ و نیست دشوار
بدِه یک بوسه ، تا آسان برآید

زهی زلف ات گرفته گِردِ عالم
ز بیمِ زلف ، مه پنهان برآید

چو زلفِ کافر ات ، در کار آید
بسا مؤمن ، که از ایمان برآید

دلم در چاهِ زندانِ فراق است
ندانم ، تا کِی از زندان برآید

ز یک مویِ سرِ زلف ات ، رسن ساز
که تا زین چاهِ بی‌پایان برآید

اگر عطّار بویی یابد ، از تو
دل اش ، زین وادیِ هجران برآید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷                 

چو نقاب برگشائی ، مهِ آن جهان برآید
ز فروغِ نورِ رویَت ، ز جهان فغان برآید

همه دُورهای عالم بگذشت و کَس ندانست
که رخِ چو آفتابَت ، ز چه آسمان برآید

ز دو لعلِ جان‌فزایَت ، دو جهان ، پُر از گهر شد
چو تو گوهری ندانم ، ز کدام کان برآید

دل و جانِ عاشقانَت ، ز غمَت به جوش آید
چو ز سِرِّ سینه ، نامَت به سرِ زبان برآید

رهِ عشقِ چون تویی را ، که سزد؟ ، کَسی که بیخود
چو فرو شود به کویَت ، ز همه جهان برآید

چه ره است این ، که هرکَس ، که دمی بدو فروشُد
نه از او خبر بمانَد ، نه از او نشان برآید

همه عمر ، عاشقِ تو ، شب و روز ، آن نکوتر
که ز کفر و دین بیفتد ، که ز خان و مان برآید

ز حجاب اگر برآیی ، برسند خلق ، در تو
پس از آن ، دمِ اناالحق ، ز جهانیان برآید

من ام و غمِ تو دایم ، که کَسی که در غمِ تو
به تو در گریخت غمگین، ز تو شادمان برآید

چو غمِ تو هست جانا ، چه غمَم بوَد ، که دل را
غمِ تو ، به غمگساری ، ز میانِ جان برآید

ز پیِ تو ، جانِ عطّار ، اگر اش قبول باشد
ز مکان خلاص یابد ، چو به لامکان برآید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸
                 
گر نه از خاکِ در ات ، بادِ صبا می‌آید
صبحدم مُشک‌فشان ، پس ز کجا می‌آید

ای جگرسوختگان ، عهدِ کهن تازه کنید
که گلِ تازه ، به دلداریِ ما می‌آید

گلِ تَر را ، ز دمِ صبح ، به شام اندازد
این چنین گرم ، که گلگونِ صبا می‌آید

به هواداریِ گل ، ذرّه صفت ، در رقص آی
کم ز ذرّه نه‌ای ، او هم ، ز هوا می‌آید

تا گذر کرد ، نسیمِ سحری ، بر درِ دوست
نوش‌دارو ، ز دمِ زهرگیا می‌آید

عمر و عیش ، از سرِ صد ناز و طرب می‌گذرد
بلبل و گل ، ز سرِ برگ و نوا می‌آید

بوی بر مُشکِ ختا ، از دمِ عطّارِ هوا
زانکه ناکِشت ، کزو بویِ خطا می‌آید

بلبل شیفته را ، بی گلِ تر ، عمرِ عزیز
قدَری فوت شد ، از بهرِ قضا می‌آید

بلبلِ سوخته را ، در جگر آب است ، که نیست
گلِ سیراب ، چنین تشنه چرا می‌آید

گل که غنچه به بَر ، از خونِ دلش پرورده است
از کُله‌داریِ او ، بسته قبا می‌آید

از بنفشه به عجب مانده‌ام ، کز چه سبب
روزِ طفلی ، به چمن ، پشت دوتا می‌آید

نسترن ، کوتهیِ عمر ، مگر می‌داند
زان ، چنین بی سر و بن ،  بر سرِ پا می‌آید

بر شکَر خندهٔ گل ، دردِ دلِ کَس نگذاشت
دمِ عطّار ، کزو بویِ دوا می‌آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹
                 
دلبرم  ، رخ گشاده می‌آید
تاب ، در زلف داده می‌آید

در دلِ سنگ ، لعل می‌بندد
کو ، چنین لب گشاده می‌آید

شهسوارِ سپهر ، از پیِ او
می‌رود ، کو پیاده می‌آید

زلف برهم فکنده ، می‌گذرد
خلق ، برهم فتاده می‌آید

ای عجب ، چشمِ او ست ، مست و خراب
وز لب اش ، بویِ باده می‌آید

پیشِ سرسبزیِ خط اش ، چو قلم
عقلِ کل ، بر چکاده می‌آید

ماه ، سر درفکنده می‌گذرد
چرخ ، بر سر ستاده می‌آید

آفتابی که سرکش است ، چو تیغ
بر خط اش ، سر نهاده می‌آید

در صفات اش ، ز بحرِ جانِ فرید
گهرِ پاک‌زاده می‌آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰
                 
صبح ، از پرده به در می‌آید
اثرِ آهِ سحر می‌آید

یا کَسی ، مُشکِ خُتن می‌بیزد
یا نسیمِ گلِ تر می‌آید

خیز ای ساقی و مِی‌دِه ، به صبوح
که حریفِ چو شکَر می‌آید

پسری کز خطِ سبز اش ، چو قلم
دلِ عشّاق ، به سر می‌آید

ای پسر ، مِی ده و مِی نوش ، که عمر
به سرِ تو ، که به سر می‌آید

عمر ات ، این یکدمِ حالی است ، تو را
کیست ضامن ، که دگر می‌آید

تویی و یکدم و آگاه نه‌ای
کز دگر دم ، چه خبر می‌آید

لیک دانی تو ، که بی صد غم نیست
هر دمی ، کان ز تو بر می‌آید

سنگ بر بامِ فلک زن ، به صبوح
که فلک بر تو ، به در می‌آید

داد بستان ، ز جهانی که در او
بهترِخلق ، بتر می‌آید

در جهانی ، که همه بی‌نمکی است
قِسمِ عطّار ، جگر می‌آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲
                 
آن روی ، به جز قمر ، که آراید
وان لعل ، به جز شکَر ، که فرساید

بس جان ،  که ز پرده ، در جهان افتد
چون روی ز زیرِ پرده بنماید

در زیبایی و عالم افروزی
رویی دارد ، چنان که می‌باید

خورشید ، چو رویِ او ، همی بیند
می‌گردد و پشتِ دست می‌خاید

امروز قیامتی است ، از خطّ اش
خطّی ، که هزار فتنه می‌زاید

گویی ، ز بنفشه گلسِتانَش را
مشاطهٔ حُسن می‌بیاراید

آورد خطیّ و دل ببُرد از من
جان منتظر است ، تا چه فرماید

زین بیع و شری ، که خطِّ او دارد
جز خونِ جگر ، مرا چه بگشاید

الحق ، ز معاملانِ خطِّ او
دیری است ، که بویِ مُشک می‌آید

زین گونه که خطِّ او ، در آب ام زد
شک نیست ، که دوستی بیفزاید

عطّار ، اگر چنین کند سودا
چه سود ، چو جانِ او نیاساید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱
                 
آن ماه ، برایِ کَس نمی‌آید
کو با غمِ خویش ، بس نمی‌آید

در آینه ، رویِ خویش می‌بیند
در دامِ هوایِ کَس نمی‌آید

گر تو ، به هوس ، جمالِ او خواهی
او در طلب و هوس نمی‌آید

جانا ، رهِ عشقِ چون تو معشوقی
در زیرِ تکِ فرَس نمی‌آید

در وادیِ بی‌نهایتِ عشق اش
سیمرغ ، به یک مگس نمی‌آید 

هرگز نشوَی تو ، هم نفَس ، کَس را
کانجا که تویی ، نفَس نمی‌آید

خورشیدِ بلند را ، چه کم بیشی
کِش سایه ز پیش و پس نمی‌آید

چون در قعر است ، در وصلِ تو
جز بر سرِ آب ، خس نمی‌آید

در پایِ فراقِ تو ، شوَم پامال
چون وصلِ تو ، دسترس نمی‌آید

عطّار ، که چینهٔ تو می‌چیند
مرغی است ، که در قفس نمی‌آید

۱
…
۱۳۰
۱۳۱
۱۳۲
۱۳۳
۱۳۴
…
۵۸۱۵