گنجور

حاشیه‌ها

علی احمدی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹:

واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند

چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

واعظان زاهد مآب که بر بالای منبر و در محراب مسجد خود را خداجو و بی گناه جلوه می دهند وقتی از منبر به خلوت خود می روند به گناه مشغول هستند . تعبیر آن کار دیگر اشاره به کاری نامطلوب است که حتی نمی توان آن را بیان نمود که با گناه جور در می آید.

۲-        مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند

حضرت حافظ طرح سوال می کند و دانشمند مجلس کنایه طعنه آمیز او به واعظ است و سوال این است که این واعظان که همه را به توبه دعوت می کنند چرا خودشان کمتر توبه می کنند . از نظر حافظ همه انسانها گناهکارند و باید در برابر خداوند توبه کنند و کسی حق ندارد خود را مصون از گناه بداند .

۳-        گوییا باور نمیدارند روز داوری

کاینهمه قلب و دغل در کار داور میکنند

اینها که خود را مصون از گناه می دانند گویا روز داوری آخرت را باور ندارند چون در کار خداوند داور هم تقلب و دغل بازی می کنند

۴-        بنده پیر خراباتم که درویشان او

گنج را از بی نیازی خاک بر سر می کنند

من غلام و بنده پیر میخانه هستم که درویشان پیرو او آنقدر بی نیاز از توجه مردم هستند که بر سر گنج هم خاک می ریزند.برخلاف زاهدان و واعظان که طالب توجه و تعریف مردم هستند.

۵-        یا رب این نو دولتان را با خرِ خودشان نشان

کاینهمه ناز از غلام ترک و استر میکنند

اینها نوکیسه و تازه به دوران رسیده اند و خدایا تو آنها را بر خر خودشان بنشان و ساکتشان کن چرا که به غلامان و پیروان و چارپایان خود می نازند و فخر می فروشند.

 ظاهرا واعظان در آن دوره مال و منصب خوبی داشتند و حافظ آنها را نودولت می نامد.

۶-        ای گدای خانقه بازآ که در دیر مغان

می دهند آبی و دلها را توانگر میکنند

 و به آنان می گوید ای گدایان خانقاه ( که گدایی توجه جماعت دارید) از خانقاه به دیر مغان بروید چون آنجا آبی به شما می دهند که دلهایتان بی نیاز خواهد شد و گدا نخواهید بود.

از نگاه حافظ مغان مردمان پاک نهاد و سلیم انفس هستند که مرامشان را از پیر مغان آموخته اند ولی این مرام در طی دورانها به فراموشی سپرده شده است.

۷-        حُسن بی پایان او چندان که عاشق میکشد

زمره یی دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند

آبی که در دیر مغان می بخشند حسن و زیبایی بی پایان معشوق است که عاشقان را جاودانه می کند.این حسنهرچند عاشق کشی کند بازهم عاشقان دیگری سر از غیب بیرون می آورند و مرام عاشقی را ادامه خواهند داد.

۸-        بر در میخانه عشق ای مَلَک تسبیح گوی

کاندر آنجا طینت آدم مُخمّر میکنند

حتی فرشتگان هم باید بر در میخانه عشق به تسبیح خداوند بپردازد چون در این میخانه گِل آدمی را با باده خمیر می کنند و انسان را با مستی آشنا می سازند تا قدرت درک عشق و معشوق را داشته باشد.

۹-        صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت:

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند

از ندایی که هنگام صبح از بالای عرش می آید می توان دریافت که گویا فرشتگان هم شعر حافظ را حفظ می کنند.حافظ آنقدر به باورش پای بند است که آن را قانون ازلی و ابدی آفرینش می داند و همه عرشیان و فرشیان را پیرو این مرام می دانند.

سید رضوی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۰۲ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

عراقی غزلی دارد که تقریبا همین ابیات است اما با ردیف ای پسر. 

سر به سر از لطف جانی ای پسر! 

خوشتر از جان چیست؟ آنی ای پسر! 

Fateme Zandi در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۹:

تَنگ شکر یعنی بار و خروار شکر نمونه‌های فراوانی در لغتنامهٔ دهخدا و ادبیات دارد و همین است که استعاره از دهان معشوق می‌شود.
تُنگ قبل از برهان قاطع که در قرن یازدهم نوشته شده کاربرد نداشته است و در ادبیات دیده نمی‌شود.

سعید در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱:

یکی از زیباترین بیت‌های بیدل در سرتاسرِ دیوانش در لابه‌لای این غزل نشسته است:

 

«ما مَردِ تُرک‌تازیِ آن جلوه نیستیم

بهرِ شکستِ لشکرِ ما یک اَدا بس است !»

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

نفسِ جادوم ، کوه کند بسی
توبهٔ جادو ام نمی‌باید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

کوه کندن لغت‌نامه دهخدا کوه کندن .[ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شکافتن و تراشیدن کوه ، گشادن وساختن راهی یا برآوردن صورت و نقشی را :
مرا زین کوه کندن حاصل این بود
نشد کارم میسر مشکل این بود.

نظامی .


به گرد عالم از فرهاد رنجور
حدیث کوه کندن گشت مشهور.

نظامی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۰ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۸ - بیداری ما:

صحیح است

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۸ - بیداری ما:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۸ - بیداری ما
                             
نیست او را ، سَرِ موئی ، سَرِ سُودائی ما،
کار شد سخت ، مگر بخت کند ، یاریِ ما

تا به آهویِ ختن ، نسبتِ چشم ات دادند،
شهره گردید به هر شهر ، خطا کاریِ ما

گر بدادیم بهایِ دهن ات ، نقدِ روان،
سود بردیم ، که شد هیچ ، خریداریِ ما

همه شب تا به سحر ، از غمِ روی ات شاد ام،
به امیدی ، که بیائی تو ، به غمخواریِ ما

چند آزارِ دل ما دهی ، ای راحتِ جان،
راحتِ جان ، مگر ات هست ، دل آزاریِ ما؟

تو که چون سَرو ، ز آسیبِ خزان آزادی،
چه غمی باشد ات ، از حالِ گرفتاریِ ما؟

چشمِ فتّانِ تو را ، دوش بدیدم در خواب،
ای بسا فتنه ، که برخاست ، ز بیداریِ ما

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۰ - گره مار به مار:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۰ - گره مار به مار
                             
به اختیار زدم ، دل به زلفِ یار گرِه،
به کارِ خویش ، فکندم به اختیار گرِه

شمارهٔ گرهِ زلفِ خُود ، به سُبحه مکن،
که صد گرِه ، چه کند در برِ هزار گرِه

گرِه مزن ، سرِ زلفِ دُوتا به یکدیگر،
که هیچکَس نزند ، مار را به مار گرِه

ز ابرویِ عرَق آلوده‌ات ، گرِه بگشا،
که خُورده بر دَمِ شمشیرِ آبدار گره

به سایهٔ مژه ام پا منِه ، که می‌ترسم،
خدا نکرده ، خُورَد برگِ گل به خار گرِه

گرِه زدی سرِ زلف و دلم ز ناله فتاد،
فتد ز نغمه ، چُو افتد به سیمِ تار گرِه

بسی دهانِ تو تنگ است ،  در سخن گوئی،
که در لبانِ تو ، مو می‌خُوَرد هزار گرِه

بسی به کارِ "صبوحی" ،  گرِه زده زلفَ ات،
چُو مفلسی ، زده بر سیمِ خُوش عیار گرِه

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰ - گوهر:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰ - گوهر
                             
وقتِ آن است ، که از خانه به بازار شویم،
خرقه و سُبحه فروشیم و به خَمّار شویم

قدحی باده بنوشیم ، چه هشیار ، چه مست،
همچنان از دَرِ خَمّار ، به گلزار شویم

صبحگاهان ، بنشانیم ز سَر ، رنجِ خُمار،
به عیادت ، به سرِ نرگسِ بیمار شویم

با پری‌رویِ پریزاد ، به گلگشتِ بهار،
ناپدید از نظرِ خلق ، به یک بار شویم

بلبل آشفته و مستانه ، سُراید غزلی،
مست و آشفتهٔ آن بادهٔ گلنار شویم

واعظِ شهر ، اگر منکرِ مِی خُوردنِ ما ست،
ما هم از گفتهٔ او ، بر سرِ انکار شویم

محتسب گر نکند حلم و صفا ، با رندان،
با دف و چنگ و نِی‌اَش ، در صفِ پیکار شویم

سودی از گفته ندیدیم ، مگر تا قدری،
لب ز گفتار ببندیم و به کردار شویم

گُوهر بحرِ عطاییم ، چُو خُود نشناسیم،
گُوهرِ خویش ، ز بیگانه خریدار شویم

ای "صبوحی"  ، طلبِ عشق ز بیگانه مکن،
می‌توانیم ، که اندر طلبِ یار شویم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵
                 
گر رخِ او ، ذرّه‌ای جمال نماید
طلعتِ خورشید را ، زوال نماید

ور ز رخ اش ، لحظه‌ای نقاب برافتد
هر دو جهان ، بازیِ خیال نماید

ذرّهٔ سرگشته ، در برابرِ خورشید
نیست عجب ، گر ضعیف حال نماید

مردِ مسلمان ، اگر ز زلفِ سیاه اش
کفر نیارد ، مرا محال نماید

هر که به عشق اش فروخت ، عقل به نقصان
جمله ی نقصانِ او ، کمال نماید

دوش ، غم اش خونِ من بریخت و مرا گفت
خونِ تو ام ، چشمه ی زلال نماید

عشق حرام ات بوَد ، اگر تو ندانی
کین همه خون‌ها ، مرا حلال نماید

در دهنِ مارِ نفس ، در بنِ چاه است
هر که در این راه ، جاه و مال نماید

گر تو در این راه ، خاکِ راه نگردی
خاک ، تو را ، زود گوشمال نماید

چند چو طاووس ، در مقابلِ خورشید
مرغِ وجودِ تو ، پرّ و بال نماید؟

درنگر ای خودنمای ، تا سرِ مویی
هر دو جهان ، پیشِ آن جمال نماید

هر که در این دِیرخانه ، دُردکش افتاد
کور شود از دو کُون و لال نماید

دِیر ، که دولت سرایِ عالمِ عشق است
دُردکشی ، در هزار سال نماید

مثل و مثال ام ، طلب مکن ، تو در این دِیر
کآینه ، عطّار را مثال نماید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶
                 
رخ ات را ، ماه ، نایب می‌نماید
خط ات را ، مُشک ، کاتب می‌نماید

رخ ات ، سلطانِ حسنِ یک سوار است
که دُو ابرو ش ، حاجب می‌نماید

رخ ات را ، صبحِ صادق ، کَس ندیده است
اگرچه صد عجایب می‌نماید

چو در عشقِ تو ،  صادق نیست یک تن
همیشه صبحِ کاذب می‌نماید

ندانم ، تا چو روی ات آفتابی
مشارق یا مغارب می‌نماید

چو زلف ات نیز ، زنّاری به صد سال
نه رهبان و نه راهب می‌نماید

چه شیوه دارد ، آخر غمزهٔ تو
که خون‌ریزی ش‌‌ ، واجب می‌نماید

ز دیوانِ جهان‌، هر روز صد خون ش
چنین دانم ، که راتب می‌نماید

عجب بُرجی است ، دُرجِ دلسِتان ات
که دُو رسته ، کواکب می‌نماید

ز عشق ات ، چون کنم توبه ، که از عشق
نخستین مست ، تایب می‌نماید

بسی با عشقِ تو ، عقل ام چخیده است
ولی عشقِ تو ، غالب می‌نماید

دلم بُردیّ و گفتی ؛ دل نگه‌دار
که دل در عشق ، راغب می‌نماید

چگونه دل نگه دارم ، ز عشق ات
که گر دل هست ، غایب می‌نماید

غمِ عشق ات ، به جان بخرید عطّار
که چون شادی ، مناسب می‌نماید

برمک در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ سرایندهٔ فرامرزنامه » فرامرزنامه » بخش ۴۶ - این سخن چند،مصنف در باب خود و نیرنگ روزگار گوید:

 

  اکبر نحوی  را  درین باره پژوهه ای است ان پژوهه را توان از این پیوند خواند.
پیوند به وبگاه بیرونی

برمک در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ سرایندهٔ فرامرزنامه » فرامرزنامه » بخش ۴۶ - این سخن چند،مصنف در باب خود و نیرنگ روزگار گوید:

سراینده  فرامرزنامه(۵۵۵) رفیع الدین  مرزبان دبیر جوری فیروزابادی فارسی از اردشیرخوره  استان فارس  همزمان با آلب ارسلان غز سلجوقی است  عوفی  و قزوینی از او یاد کرده اند  او نیز خود را  مردی از شهرجور فیروزآباد فارس میخواند  با این آگاهی او نخستین  سخنور استان فارس به فارسی دری است

در این جور واین کوره اردشیر

زجور زمانه دلم گشت سیر

چنان دان که در بوم پیروزاباد(پیروز َباد)

که بردوستان جمله فیروز باد

چه کهتر چه مهتر هر آن کس که هست

همه شاد و خرم هم از باده مست

جهان را به شادی همی بسپرند

همه با می و رود و رامشگرند

منم بی می و بانگ رود و  سرود

نه یار و نه همدم نه آوای رود

یکی روستا بچه فرسیم

غلامی دل پاک فردوسیم

نبینم همی لطف نیک اختری

شده مونسم دایما دفتری

کجا آفتابی که تف بخشدم

مگر چهره خسته بدرخشدم

کجا کیقبادی که یادم کند

به چربی همی بخت شادم کند

گرم روغنی بودی اندر چراغ

وزین نیک و بد نیز چندی فراغ

دهانم همی گوهران ریختن

زبرجد به لؤلؤ درآمیختن

سپاس از یکی شاه پروردگار

که گرچه حسابی درین روزگار

چو نرگس همه جام و لیکن تهی

به خانه خداوند آنگه رهی

جهان را نماند به کس پایدار

کشد یک به یک نیک و بد روزگار

مرا گر نه باغست و کاخ بلند

نه میوه که خیزد به شاخ بلند

براین زشتی از وی نباید برید

چو باید چنان پرده دی درید

کنون بازگردم به گفتار سرو

چراغ مهان سرو ماهان مرو

.
 غلامی دل پاک فردوسی ام  غلامی پرسینیزه غلام است 
 عوفی از او قصیده آورده پساوندش بنفشه  که پایانش اینست

شاه جهان ارسلان که کرد ز خلقش
بوی خوش خویش مستعار بنفشه

برمک در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۹ دربارهٔ قطران تبریزی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷۸ - در مدح بوعلی:

بی گمان این بیت دستکاری شده  دست ان باید اینچنین باشد 

الا تا گل همی روید الا تا مل همی بوید
الا تا خور همی پوید ز مشرق سر سوی خاور

 ایرانیان دو سوی را خراسان و هورامان  میگفتند هور امان نام دیگر هم داشت که به ان  روژ امان یا  آوران (آور / خاور) و خوراوران  نیز میگفتند نام  خاور برگرفته از آور است و هیچ پیوندی با خور ندارد .

چهار سوی را  خراسان و خورآوران و اپاختر و اِرَک میگفتند
نامهای دیگر هم میگفتند چون خراسان و هورامان  و آذرباد(استرباد=باد شمال .آذرباد = باد ماه اذر سرما) و اِرَک.
خاور شد و سپس خور آن انداختند آور و خاور گفتند  و آوار به معنی غریب و غربت   و ایوار مغرب.

پس از سده شش  برخی سخنوران ندانسته خاور را مشرق پیداشتند که صددرصد ناراست و نابجا است. 

برمک در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۵ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۰:

 

ره و هنجار ستمگار همه زشت است
ای خردمند مرو بر ره و هنجارش

نیست آمیخته با آب هنر خاکش

نیست آویخته در پود خرد تارش

بد کنش را به سخن دست مده بر بد

که به تو باز رسد سرزنش از کارش

سر پیکان نشود در سپر و خفتان

تا نباشد سپس اندر پر و سوفارش

نیست دشوار جهان بدتر از آسانش

چون همی بگذرد آسانش و دشوارش



برمک در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۰ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۰:

بیخته پارسیگ

مرد را خوار چه دارد؟ تن خوش خوارش

چون تو را خوار کند چون نکنی خوارش ؟

هر که او انده و تیمار تو را کوشد

تو بخیره چه خوری انده و تیمارش؟

تن همان خاک گران سیه است ار چند

شاره زربفت کنی قرطه و شلوارش

یار بد خار توست، ای پسر، از یارت

دور باش و به جز از خار مپندارش

یار چون خار تو را زود بیازارد

گر نخواهی که بیازاری مازارش

گرچه خرما بن سبز است، درخت سبز

هست بسیار که خرما نبود بارش

بد کنش را به سخن دست مده بر بد

که به تو باز رسد سرزنش از کارش

سر پیکان نشود در سپر و خفتان

تا نباشد سپس اندر پر و سوفارش

میوه چون اندک باشد به درختی بر

بی‌مزه ماند در برگ به خروارش

ره و هنجار ستمگار همه زشت است

ای خردمند مرو بر ره و هنجارش

مار مردم  منش بد بود اندر دل

بد منش را جگر افگار کند مارش

گر همی خفته گمانیت برد خفته است

خفته بگذار و مکن بیهده بیدارش

سخن از مردم دین‌دار شنو، وان را

که ندارد دین، منگر سوی دینارش

زنگ دارد دل بد دین، من ازان ترسم،

که بیالاید زو دلت به زنگارش

نیست آمیخته با آب هنر خاکش

نیست آویخته در پود خرد تارش

نبری رنج برو بهتر، چون رنجه است

او ز گفتار تو، همچون تو ز گفتارش

خویشتن رنجه مکن نیز چو می‌دانی

که نخواهندت پرسید ز کردارش

رنجه و افگار شوی زو که چو خار است او

خارت افگار کند چون کنی افگارش

پارش امسال فسانه است به پیش ما

هم فسانه شود امسالش چون پارش

نیست دشوار جهان بدتر از آسانش

چون همی بگذرد آسانش و دشوارش

زو مبین نیک و بد و زشت و نکو هرگز

 که  ز سازندهٔ او بین و ز سالارش

چون همی بر من زنهار خورد گیتی

خویشتن چون دهی، ای پور، به زنهارش؟

هر که را چرخ ستمگار برد بر گاه

بفگند باز خود از گاه نگونسارش

چاره کن، خوش خوش ازو دست بکش، زیرا

یله بایدت همی کرد به ناچارش

این جهان پیرزنی سخت فریبنده‌است

نشود مرد خردمند خریدارش

D۱۲۲۰۱@ تلگرام در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۴۲ دربارهٔ عبید زاکانی » موش و گربه:

بینظیره

جالب اینجاست حاشیه ها برای سال ها پیشه...

۱۷ سال و اینا واقعیه؟

چقدر گذشته...

D۱۲۲۰۱@ تلگرام در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۳۵ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۶۵ - قلب مادر:

 چه شعر قشنگی:)

گاهی آدم‌ها فکر می‌کنند عشق یعنی هر کاری که بخواهند انجام دهند، حتی اگر دل کسی را بشکنند.

اما هیچ عشقی ارزش ندارد اگر با حرمت مادر بازی شود.

مادر حتی وقتی دیگر نمی‌تواند کاری کند، هنوز نگران فرزندش است، هنوز به فکر کوچک‌ترین درد اوست.

این حس، پاک و بی‌قید است؛ چیزی که هیچ عشقی نمی‌تواند جای آن را بگیرد.

اگر عشقی باعث شود حرمت و مهر مادر زیر پا گذاشته شود، آن عشق دیگر عشق نیست، فقط خودخواهی و طمع است.

۱
…
۱۲۷
۱۲۸
۱۲۹
۱۳۰
۱۳۱
…
۵۸۱۵