سناتور سنتور در ۲ ساعت قبل، ساعت ۱۸:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹:
چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست
گرچه با من مینشینی چون چنینی سود نیست
مولانا
ای بسا هندو و تُرکِ همزبان
ای بسا دو تُرک چون بیگانگان
پس زبانِ محرمی خود دیگرست
همدلی از همزبانی بهترست
مولانا
سناتور سنتور در ۲ ساعت قبل، ساعت ۱۸:۰۷ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰:
از هزاران یک نفر اهل دل اند
مابقی تندیسی از آب و گل اند
محمد علی سلیمانی
از هزاران اندکی زین صوفیند
باقیان در دولت او میزیند
مولانا
از هزاران یک نفر را باشد استعداد عشق
خواجو کرمانی
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم و محنت
محنت نکش از غیر و پروبال خودت باش
الهام سامی
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
لاادری
در هر صد نفر یک نفر ارزش آن را دارد که
با او بحث کنی! بگذار دیگران هرچه دوست
دارند بگویند ، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد!
آرتور شوپنهاور
هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که یک
نفر احساست رو بفهمد بدوت اینکه مجبورش کنی
زویا پیرزاد
هر آدمی به یه نفر احتیاج داره که براش مثل
بقیه نباشه وگرنه دنیا پر از بقیه ست...
دیالوگ احساسی
همیشه کسی رو برای دوست داشتن انتخاب کن
که اونقدر قلبش بزرگ باشه که نخوای برای اینکه
توی قلبش جا بگیری خودت رو بارها و بارها کوچک کنی...
دیالوگ احساسی
در جهان هیچ شادی ای عمیق تر و واقعی تر
از این نیست که انسانی بزرگ و فهیم را با خود صمیمی ببینی.
گوتهٔ بزرگ
جوری مرا دوست بدار که آرزوی
دیگری در دلم باقی نماند.
نزار قبانی
یکی باید باشد...
یکی که آدم را صدا کند به نام کوچک اش
صدا کند یک جوری که حال آدم را خوب کند
یک جوری که هیچ کس دیگر بلد نباشد یکی
باید آدم را بلد باشد....
مریم ملک دار
هر آدمی باید اونقدر قوی باشه که از پس
دوست نداشته شدن بربیاد!
دیالوگ احساسی
اگر انسان بتواند در برابر دوست داشته نشدن دوام
بیاورد، تقریبا هیچ چیز دیگری در دنیا نمی تواند او را
شکست بدهد.منسوب به
سقراط
فقط کسی را می توانم دوست بدارم که آزاده باشد
و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد...
داستایوفسکی
برای زنده ماندن و زندگی کردن آدم باید
وصل باشد به آدمی خانه ای اتاقی پنجره ای ...
باید وصل باشد به ماندن دل بسته بودن ذوق کردن آرزو داشتن ...
نرگس صرافیان طوفان
آدمیزاد فقط با آب و نان و هوا نیست که زنده است این را دانستم و می دانم که آدم به آدم است که زنده است ؛ آدم به عشق آدم زنده است ! کلیدر
محمود دولت آبادی
انگشت شمارند کسانی که آدن می تواند
با فراغ بال در حضورشان گریه کند.
هانریش بل
هر کس در دنیا باید یکی را داشته باشد که
حرفهای خود را آزادانه و بدون خجالت به او
بزند... به راستی انسان از تنهایی دق می کند.
ارنست همینگوی
انسان خوشبخت کسی است که یک دوست
واقعی پیدا کند و خوشبخت تر کسی که آن
دوست واقعی را در همسرش می یابد.
فرانتس شوبرت
Fateme Zandi در ۴ ساعت قبل، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۷ - رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخره:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بیت 4475
مکرِ زن پایان ندارد ، رفت شب
قاضیِ زیرک سویِ زن بهرِ دَب
حیلۀ زنان پایان دارد . خلاصه قاضیِ زیرک شبانه راهی خانۀ زن شد تا با او همبستر شود . [ دَبّ = لواط ، در اینجا کنایه از مجامعت ]
بیت 4476
زن و شمع و نُقلِ مجلس راست کرد
گفت : ما مستیم بی این آب خَورد
زن با دو شمع و مقداری شیرینی و شراب و سایر مأکولات بزم شبانه را آراست . قاضی که هیجان زده شده بود گفت : ما بدون خوردن شراب نیز مستیم . یعنی مست از امیال شهوانی هستیم . [ نُقل = در لغت نامه ها نُقل چنین معنی شده است : آنچه جهتِ تغییر ذائقه بر سرِ شراب خورند ( آنندراج ، ج 7 ، ص 4382 ) بدان مزۀ شراب نیز گویند . و معنی دیگر آن ، نوعی شیرینی است که در میانِ آن مغز بادام و مغز پسته می گذارند . / آب خَورد = در اصل به معنی نصیب و بهره است امّا در اینجا به معنی شراب است ]
بیت 4477
اندر آن دَم جوحی آمد ، در بزد
جُست قاضی مَهرَبی تا دَر خَزَد
در این لحظه جوحی آمد و درِ خانه را به صدا در آورد . قاضی گُریزگاهی جُست تا در آن پنهان شود . [ مَهرَب = گریزگاه ]
بیت 4478
غیرِ صندوقی ندید او خلوتی
رفت در صندوق از خوف ، آن فتی
قاضی بجز یک صندوق خالی چیزی پیدا نکرد . خلاصه آن جوان یعنی قاضی درون صندوق رفت .
بیت 4479
اندر آمد جوحی و گفت : ای حریف
ای وَبالم در ربیع و در خریف
وقتی جوحی وارد شد به طرز ساختگی گفت : ای زت ، ای کسی که در موسم بهار و پاییز مایۀ عذاب و بدبختی منی . یعنی ای زنی که پیوسته مرا رنج می دهی . ( ربیع = بهار / خَریف = پاییز ) [ نیکلسون عقیده دارد که لفظ «حریف» در مصراع اوّل ، احتمالاََ برای اهانت و تحقیر آماده است . ]
بیت 4480
من چه دارم که فِدااَت نیست آن ؟
که ز من فریاد داری هر زمان
من چه دارم که فدایِ تو نکرده ام که دائماََ نزد این و آن از من شکایت می کنی ؟
بیت 4481
بر لبِ خشکم گشادستی زبان
گاه مُفلِس خوانی ام ، گه قَلتَبان
تنگدستیِ مرا با زبانی تُند به رُخم می کشی . گاهی مرا مُفلس می خوانی و گاهی بی غیرت . ( قَلتَبان = بی غیرت ، بی حمیّت ) [ انقروی «لب خشک» را کنایه از سکوت و خاموشی گرفته است . یعنی جوحی به همسرش می گوید : من با آنکه زبان درازی نمی کنم که تو خشمین و غضبناک شوی . ولی تو مرا به بادِ ناسزا می گیری (شرح کبیر انقروی ، ج 15 ، ص 1311 ) ]
بیت 4482
این دو علّت گر بُوَد ای جان ، مرا
آن یکی از توست و ، دیگر از خدا
عزیز من اگر فرضاََ من این دو عیب (تنگدستی و بی غیرتی) داشته باشم . یکی از آن دو عیب از تو ناشی شده و دیگری از خدا . یعنی بی غیرتی ام از توست و فقرم از خدا .
بیت 4483
من چه دارم غیرِ آن صندوق ، کآن
هست مایۀ تُهمت و پایۀ گُمان ؟
آیا من بجز آن صندوق خالی که باعث اتهام و بَدگمانی شده چیز دیگری دارم ؟ [ یعنی همگان می پندارند که در آن صندوق طلا و جواهر و اشیای نفیس ذخیره کرده ام . ]
بیت 4484
خلق پندارند زَر دارم درون
داد واگیرند از من ، زین ظُنون
مردم خیال می کنند که من در آن صندوق زَر و سیم پنهان کرده ام و روی همین خیالِ واهی هیچ کمکی به من نمی کنند .
بیت 4485
صورتِ صندوق بس زیباست ، لیک
از عُروض و سیم و زَر خالی است نیک
ظاهراََ صندوق بسیار قشنگ است . ولی از کالاهای نفیس و سیم و زر کاملاََ خالی است . [ عُروض = کالاهای قیمتی ]
بیت 4486
چون تنِ زرّاقِ خوب و با وقار
اندر آن سَلّه نیابی غیرِ مار
مانندِ ظاهرِ آدمیان حیله گر که بسیار زیبا و متین است . امّا اندرون آن سبد ، یعنی در ورای آن ظاهرِ جذّاب چیزی جز مار نمی توانی پیدا کنی . [ زَرّاق = بسیار حیله گر / سَلّه = سَبَد ]
بیت 4487
من بَرَم صندوق را فردا به کو
پس بسوزم در میانِ چهار سو
من فردا این صندوق را به محلّه می بَرَم و آن را در وسطِ بازار آتش می زنم . [ چار سو = چهار سوق ، چهار راهِ میان بازار ]
بیت 4488
تا ببیند مؤمن و گبر و جهود
که در این صندوق جز لعنت نبود
تا مسلمان و کافر و جهود ببینند که در اندرونِ این صندوق چیزی جز لعنت نبوده است .
بیت 4489
گفت زن : هَی درگذر ای مرد از این
خورد سوگند آن که نکنم جز چنین
زن نیز به تصنّع گفت : آخر ای مرد از این تصمیم صرف نظر کن . امّا جوحی سوگند خورد که حتماََ همین کار را خواهم کرد .
بیت 4490
از پگه حمّال آورد او چو باد
زود آن صندوق بر پشتش نهاد
جوحی اوّلِ صبح شتابان رفت و با خود حمّالی آورد و صندوق را فوراََ بر پشت او قرار داد .
بیت 4491
اندر آن صندوق قاضی از نَکال
بانگ می زد کِای حمال و ای حمال
قاضی در درون صندوق از ترس عقوبت فریاد می زد : ای حمّال ، ای حمّال . [ نَکال = عقوبت ، کیفر سخت ]
بیت 4492
کرد آن حمّال راست و چپ نظر
کز چه سو در می رسد بانگ و خبر ؟
حمّال از شنیدن این صدای غریب سخت تعجب کرد و به چپ و راست خود نگریست که این صدا و ندا از کدام طرف می آید ؟
بیت 4493
هاتف است این داعی من ؟ ای عجب
یا پَری ام می کند پنهان طلب ؟
حمّال با حیرت پیش خود گفت : عجبا ، آیا این ندای هاتفِ غیبی است یا صدای جنّ و پَری است که مخفیانه مرا صدا می کند .
بیت 4494
چون پیاپی گشت آن آواز و ، بیش
گفت : هاتف نیست ، باز آمد به خویش
امّا چون صدای قاضی پیاپی و بیشتر شد . حمّال به خود آمد و گفت : نه این صدای هاتفِ غیبی نیست .
بیت 4495
عاقبت دانست کآن بانگ و فعان
بُد ز صندوق و ، کسی در وی نهان
بالاخره متوجه شد که آن بانگ و شیون از درون صندوق می آید و کسی در آن پنهان شده است .
بیت 4496
عاشقی ، کو در غمِ معشوق رفت
گر چه بیرونست ، در صندوق رفت
در اینجا مولانا به رابطۀ عاشق و معشوق مجازی منتقل می شود و می گوید : عاشقی که گرفتار غمِ معشوق شده . اگر چه ظاهراََ از صندوق وجود معشوق بیرون و رهاست امّا باطناََ گرفتار خیال آن معشوق است .
بیت 4497
عُمر در صندوق بُرد از اَندُهان
جز که صندوقی نبیند از جهان
چنین عاشقی عُمرِ خود را به سبب غم و غصّه در صندوق سپری می کند . زیرا که در جهان چیزی جز صندوق نمی بیند . [ اَندُوهان = اندوه ها ، غصّه ها ]
بیت 4498
آن سَری که نیست فوقِ آسمان
از هوس او را در آن صندوق دان
سَری که بر فرازِ آسمان نباشد . یعنی هر کس که نظر به ماورای محسوسات نداشته باشد . بدان که به سبب تقیّد به هوی و هوس درون آن صندوق است . یعنی در زندان خودبینی و انانیّت محبوس است .
بیت 4499
چون ز صندوقِ بدن بیرون رود
او ز گوری ، سویِ گوری می شود
و چون این عاشقِ مجازی از صندوق جسم خود خارج شود . یعنی وقتی بمیرد و از کالبد عنصری خود جدا شود . تازه از یک گور به گورِ دیگر منتقل شده است . زیرا تا کنون نیز بر حسب واقع مُرده بود . منتهی مُرده ای که در گورِ جسمِ خود حرکت می کند .
بیت 4500
این سخن پایان ندارد ، قاضی اش
گفت : ای حمال و ، ای صندوق کش
البته اینگونه نکات باریک پایان یافتنی نیست . خلاصه قاضی به آن حمّال گفت : ای حمّال و ای کسی که صندوق را حمل می کنی .
بیت 4501
از من آگه کن درونِ محکمه
نایبم را زودتر ، با این همه
هر چه زودتر به محکمه می روی و نایب مرا از وضعیت کنونی من به تفصیل آگاه می کنی .
بیت 4502
تا خَرَد این را به زَر زین بی خِرَد
همچنین بسته به خانۀ ما بَرَد
تا او بیاید و این صندوق را از این بی عقل (جوحی) با طلا بخرد و همینطور دربسته به خانۀ ما ببرد .
بیت 4503
ای خدا بگمار قومی رُوحمند
تا ز صندوقِ بدنمان وا خَرَند
خداوندا ، قومی صاحب روح بر ما قرار ده تا ما را از صندوق جسممان بخرند . یعنی ما را از تقیّد به مادیّات رهایی بخشند . [ در اینجا مولانا به طریق مناجات از خداوند می خواهد که اولیایی ربّانی بر سر راهِ آدمیان قرار دهد تا به مدد انفاس زکیّه ایشان از گور جسم و جسمانیات برهند . ]
بیت 4504
خلق را از بندِ صندوقِ فسون
کی خَرَد جز انبیا و مُرسلون ؟
بجز پیامبران و رسولان چه کسی می تواند مردم را از صندوق حیله و افسونِ جسم برهاند ؟ هیچکس .
بیت 4505
از هزاران یک کسی خوش مَنظَر است
که بداند کو به صندوق اندر است
از هزاران انسان ، فقط یک تن دیده ای بصیر دارد و می داند و می داند که در صندوق جسم محبوس شده است . [ خوش منظر = نیک نظر ، یعنی آنکه دیده ای بصیر و ژرف بین دارد ]
منظور بیت : از تعداد بی شمار مردم فقط جمع اندکی بصیر و روشن بین هستند . اینان با مشاهدۀ ماورای طبیعت دریافته اند که زندگی در این دنیای دون به منزلۀ زندگی در صندوق و تابوت است .
بیت 4506
او جهان را دیده باشد پیش از آن
تا بدآن ضِد ، این ضِدش گردد عیان
عارفانِ دیده ور پیش از این ، جهانِ منوّرِ ماورای طبیعت را دیده اند . تا اینکه از مشاهدۀ آن ضدّ (ماورای طبیعت) ، ماهیّتِ این ضد (دنیای محسوسات) بر آنان آشکار آمده است .
بیت 4507
زین سبب که علم ، ضالّۀ مؤمن است
عارفِ ضالۀ خود است و موقن است
از آنرو که علم ، گمشدۀ مؤمن است . عارف دیده ور گمشدۀ خو را می شناسد و بدان یقین دارد . [ ضالّه = گمراه ، گمشده ]
بیت 4508
آنکه هرگز روزِ نیکو ، خود ندید
او درین اِدبار ، کی خواهد طپید ؟
مولانا بعد از بیان ژرف بینی عارفان به وصف کور دلان غافل می پردازد و می گوید : امّا آن کسانی که هرگز روزِ خوشِ آن جهان را ندیده اند . چگونه ممکن است که در بدبختی و شقاوتِ این دنیا خود را مضطرب و پریشان احساس کنند ؟ ( اِدبار = بدبختی ، شقاوت ) [ کسی که لذّت عوالم معنوی را نچشیده از تلخی این دنیا نه تنها هیچ رنجی نمی برد ، بلکه از آن شادمان و سرمست نیز می شود . پس اینکه عارفان دیده ور این دنیا را تنگ و تاریک می بینند بدین جهت است که جهان تابناک و بیکرانِ معنوی را دیده اند . و الّا کسی که جز این دنیا جای دیگر را ندیده احساس سرمستی و سعادت می کند . ]
بیت 4509
یا به طفلی در اسیری اوفتاد
یا خود از اوّل ز مادر بنده زاد
مثلاََ کسی که از دورۀ خردسالی به بندِ اسارت در شود . یا از مادر ، اسیر و بنده متولّد گردد .
بیت 4510
ذوقِ آزادی ندیده جانِ او
هست صندوقِ صُوَر میدانِ او
چنین انسانی که لذّت آزادی را هرگز تجربه نکرده است . جولانگاهش همانا صندوق ظواهر است . یعنی چنین کسی تنگنای اسارت را عین آزادی می بیند . زیرا از همان اوّل بدان خو کرده است .
بیت 4511
دایماََ محبوس عقلش در صُوَر
از قفص اندر قفص دارد گذر
عقلِ چنین کسانی همواره در زندان ظواهر به سر می برد . از قفسی به قفسی می رود . [ زیرا به عالم اعلی راه نیافته است . ]
بیت 4512
مَنفَذش نه از قفص سویِ عُلا
در قفص ها می رود از جا به جا
از قفس جسم و جسمانیّات راهی به جهان برین ندارد . پس به ناچار در قفس ظواهر جا به جا می شود . یعنی در زندان صورت ها اسیر است .
بیت 4513
در نُبی اِن اِستَطَعتُم فَانفُذُوا
این سخن با جنّ و انس آمد ز هُو
در قرآن کریم آیه 33 سورۀ رحمن آمده است که اگر می توانید از کرانه های آسمان و زمین درگذرید . خداوند این سخن را به جنّ و انس گفته است .
بیت 4514
گفت : مَنفَذ نیست از گردونتان
جز به سلطان و به وحیِ آسمان
خداوند به جنّ و انس فرموده است که شما بجز از طریقِ سلطه و قدرت الهی و وحی آسمانی نمی توانید به آسمان ها نفوذ کنید . [ منظور مولانا از این آیه در اینجا اینست که تنها طریق رهایی انسان از زندان طبیعت وحی و امر الهی است . ]
بیت 4515
گر ز صندوقی به صندوقی رود
او سَمایی نیست ، صندوقی بُوَد
اگر انسان از صندوقی به صندوقی دیگر درآید . یعنی اگر انسان از صورتی به صورتی دیگر وارد شود و به معنویّت نگراید . او موجودی آسمانی نیست بلکه موجودی زمینی است . [ مراد از «سمایی» انسانِ عِلوی و آسمانی است و مراد از «صندوقی» ، انسانِ سِفلی و زمینی است . ]
بیت 4516
فُرجۀ صندوق نَو نَو مُسکِر است
در نیابد کو به صندوق اندر است
گشایش صندوق ، مستیِ تازه به تازه می بخشد . و امّا کسی که در صندوق جسم و جسمانیّات محبوس شده این لذّت را احساس نکند . [ فُرجه = شکاف و گشادگی میان دو چیز / مُسکِر = مستی آور ]
بیت 4517
گر نشد غِرّه بدین صندوق ها
همچو قاضی جوید اِطلاق و رها
اگر کسی به صندوق های جسم و جسمانیّات فریفته نشود . مانند آن قاضی خواهان رهایی و نجات نشود .
بیت 4518
آنکه داند این نشانش آن شناس
کو نباشد بی فغان و بی هراس
این مطلب را بدان که یکی از علائم عارفانِ واصل اینست که از توقف در این دنیا خرسند نیستند . از اینرو هرگز از ناله و بیم نمی آسایند . یعنی به حیاتِ بهیمی دنیا دل نمی سپارند .
بیت 4519
همچو قاضی باشد او در اِرتعاد
کی برآید یک دَمی از جانش شاد ؟
چنین کسی مانند قاضی همواره در اضطراب است . مگر ممکن است که نَفَسی به شادمانی از جانش برآید ؟ [ اِرتعاد = لرزیدن ، مضطرب شدن]
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
پیمان در ۷ ساعت قبل، ساعت ۱۳:۵۱ در پاسخ به مهدي نوراني دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳:
صد البته که با آواز حضرت بانو قمرالملوک وزیری در ابوعطا، چیز دیگریست. دود از کنده بلند میشه قربان.
علی میراحمدی در ۷ ساعت قبل، ساعت ۱۳:۴۹ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:
شما نوشته اید که حافظ آزاداندیشی فرهیخته بود که هیچ وابستگی مذهبی نداشته!!
کلمات را زیبا انتخاب میکنید اما واقعیت را تحریف میکنید
نکته اول آنکه دین رسمی حافظ اسلام بوده و پیرو یکی از مذاهب اسلامی هم بوده است
آنقدر هم که حافظ دغدغه دین دارد هیچ شاعری ندارد!
نکته دوم آنکه فرهیختگی و آزاد اندیشی هیچ منافاتی با مومن بودن یا مذهب و مشرب داشتن ندارد
آیا از نظر شما مولانا یا سعدی یا ابن سینا یا فلان فیلسوف و نویسنده مسیحی و یهودی و زرتشتی فرهیخته نیستند و یک آدم بی سر و پا که هیچ دینی ندارد آزاد اندیش و فرهیخته است
آیا بی دینی و لا مذهبی را مترادف با آزاداندیشی میپندارید؟!!
اگر اینگونه است که از هر کوی و برزن هزار فرهیخته و آزاداندیش میتوان بیرون کشید!
اتفاقا در بحث حافظ همانا دین و عرفان بر آمده از آنست که موجب آفرینش چنین اثری شده است!
هر چند روزگاری از شرح شما گذشته و گویا خود نیز چندی است در گنجور حضور ندارید اما برخی سخنان را نمیتوان گذاشت و گذشت!
«روزگاری است که ما را نگران میداری!»
علی میراحمدی در ۹ ساعت قبل، ساعت ۱۱:۲۱ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:
بیراه ترین شرح بر حافظ را از شما خوانده ام در گنجور
حافظی که شما شرح میدهید در واقع حافظ نیست و بافته و یافته ذهن و سلیقه شماست
شگفتا که با این همه شرحهای غلط اندر غلط که در گذشته داده اید کلی هم هوادار داشته اید که برایتان دست وجیغ و هورا میکشیدند
این آشفته بازار را پیش از گنجور در شبکه های اجتماعی یا گروه های ادبی که زمانی فعال بودند هم تجربه کرده بودم و سعی در تغییرش نیز داشتم که راه به جایی نبردم و گویی همان زمان در گنجور نیز جریان داشته است!
البته من بیش از ده سال است که مخاطب گنجور هستم اما خدا را شکر این شرحها را نمیخواندم!
وقتی جامعه ای اطراف سخن سست وسبک و بی محتوا هورا میکشند معلوم است که آن جامعه از نظر فرهنگی در وضعیت خوبی به سر نمیبرد!
وضعیت موسیقی و سینما و هنر مملکت ما هم کم ازین ندارد و این مردم هر چه به آنها عرضه میکنند میپذیرند
گرفتاری آنست که هیچ غریق نجاتی نمیتواند جماعتی که در آب گل آلود دست و پا میزنند را بیرون بکشد مگر آنکه خود بخواهند!
همای گو مفکن سایه شرف هرگز...
مهرداد راوند در ۱۰ ساعت قبل، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعهها » شمارهٔ ۴۶ - وزیران دیدنی:
درود بر شما.
فکر می کنم قافیه بیت چهارم «شنیده نیند» باید باشد، نه «شنیدنی اند»، مثل بیت آخر که «دیده نیند» هست.
مجتبی عیوض صحرا در ۱۷ ساعت قبل، ساعت ۰۳:۳۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱:
این نوشته ستایشی ( سپاسی ) است که زرتشت به اهورامزدا می فرستد!
در نوشته های زیر آمده است:
1. ویسپَرَد، کرده24، بند3
2. یَسنا، در پایان هات72
3. اَرداویراف نامه ( هادُخت نَسک ) ، فَرگَرد ( فصل ) 15، بند101
.
aēvō pantā yō ašahe
راه [در جهان] یکی [و] آن [راه] راستی ( اَشا ) است
Vīspe anyaēšam apantam
همه دیگر [راه ها] بیراهه [است]
.
به نگرش من، فَردید ( منظور ) از "راه" >>> "خدا" هم می تواند باشد!
( ( یادآوری از واژه گرامی:
چکامه ای از بخش 3، پادشاهی 120ساله گشتاسپ پاک ( حذف ) شده است یا بیتی از دقیقی، وابسته به فردوسی است:
به یزدان که هرگز نبیند بهشت/هر آنکه ( کسی که ) ندارد رَهِ زردهِشت ) )
( ( شاهنامه فردوسی خردمند، پادشاهی بهرام گور، بخش۱:
به داد از نیاکان فُزونی کنم
شما را به دین رهنمونی کنم
.
جز از راستی نیست با هرکسی
اگر چند ازو کژی آید بسی
.
بر آن دین زردشت پیغمبرم
زِ راهِ نیاکانِ خود نگذرم! ) )
.
شوربختانه ( متاسفانه ) نیمه ی اوستایی دیگر این نوشته به دست نویسندگان اوستا از میان رفته است!
ولی در یک نسخه خطی یَسنا در سال ۶۲۹یزدگردی ( 1970 میلادی یا ۱۳۴۸خورشیدی ) به خط لاتین اینگونه نوشته است:
anarah mainyeus nasistam daenam
daevayasnem parajitim masyanam frakereitim!
معنی: بیراهه ای که یکرَهه ( یکسره، تماما ) [مردمان را] به دین انگره مینو ( اهریمن ) و به زندگیِ مردمان دیویَسنا ( دیو پرست ) کشاند!
علی میراحمدی در ۱۹ ساعت قبل، ساعت ۰۱:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲:
ما گاهی در زبان روزمره خود چنین نوع کلامی را برای دست انداختن کسی بکار میبریم !
مثلا وقتی یک نفر خیلی از یک بازیکن فوتبال در بازی تعریف میکند با طعنه یا تمسخر چنین میگوییم:
«اگر او نبود تیم باخته بود»
حال لحن این بیت هم چنین لحنی است
از طرفی رویی در مدح شاه دارد و از طرفی شاید رویی در طعن و تمسخر او
این هم نوعی رندی است!
Fateme Zandi در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۲:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۹:
درود و سپاس از جناب مهندس محمدی بزرگوار
که بنیادی گذاشتند که در دنیا نمونه و بی نظیر هست
سایت گنجور بهترین و جامعترین سایت ادبی زبان فارسی در دنیاست ...
با ارزوی توفیقات روزافزون
مولانا می فرماید : ای باز ! به بی باکیِ خود غره مشو چون بازی که دست آموز شاه باشه و جایش بر ساعد و بازوی شاه باشه اون باز با بازی مثل تو که باز معمولی هستی فرق دارد و فرق او با تو این است که بازِ شاهی پری دارد از دولتِ شاه ( این پر داشتن باز شاهی از دولت وجودِ شاه همون پری است که با اون پَر فقط و فقط در جهت اهدافِ شاه به پرواز در می آید و در جهت خواسته یِ شاه عمل می کند پس تو ای بازِ معمولی که مرغ مسکین و دروغین هستی درسته که تو هم بازی و او هم باز است ولی میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است بنا بر این بازِ معمولی نباید با بازِ شاه شطرنج بازی کند و خودش را با بازِ شاهی مقایسه کرده و خودش را با او یکسان داند .
زنهار مشو غِره به بی باکی باز ( شاید این باز معنایِ بازهم و دوباره را بدهد )
زیرا که پری دارد از دولت باز ( این باز همان بازِ شاهی است )
مرغی تو و لیک مرغِ مسکین و مَجاز
با بازِ شهنشاه تو شطرنج مباز .
امیر رحیمی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۷:۵۶ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۴۲:
دوستان عزیز یه کانال در بله هست به اسم کلیله
میخونه و توضیح میده . دوست داشتید گوش بدید
کلیله
🆔 شناسه:
https://ble.ir/kelile
افتخاری در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۷:۴۴ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ستایش حضرت رسول (ص):
چقدر این شعر زیباست. خصوصا بیت آخر. خدا رحمتت کنه سعدی جان.
Fateme Zandi در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۶:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۵ - در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست همچون آن مرغی کی قصد صید ملخ میکرد و به صید ملخ مشغول میبود و غافل بود از باز گرسنه کی از پس قفای او قصد صید او داشت اکنون ای آدمی صیاد آکل از صیاد و آکل خود آمن مباش اگر چه نمیبینیش به نظر چشم به نظر دلیل و عبرتش میبین تا چشم نیز باز شدن:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
مرغکی اندر شکارِ کِرم بود
گُربه فرصت یافت او را در ربود
پرنده ای کوچک در صددِ شکارِ کِرمی بود که گُربه فرصت را غنیمت شمرد و آن پرنده را ربود و بُرد . [ مولانا در این بخش ، قانونِ تنازع بقا را ابتدا در پهنۀ طبیعت و موجوداتِ محسوس مطرح می کند . و سپس آن را به پدیده های نامحسوسِ ذهنی و روحی نیز تعمیم می دهد و می گوید : این تنازع در عرصۀ خیالات و اندیشه ها و عواطف و احساسات نیز مصداق دارد . چه بسا موجی از فکر و خیال در ضمیرِ آدمی به جریان افتد و او غرق در آن شود . امّا ناگهان موجی دیگر از افکار از راه رسد و این دو موج با یکدیگر به کشمکش پردازند و طبقِ اصلِ آکِل و مأکول آن که قوی تر است ، دیگری را از عرصۀ ذهن و ضمیر شخص براندازد و جای او را گیرد . پس تنازع بقا و قانونِ آکِل و مأکول فقط به جهانِ بُرون منحصر نمی شود بلکه در جهانِ درون نیز این حکم جاری است . مولانا از طرح این مطلب به نتیجه ای عالی می رسد و آن اینکه اگر می خواهی بقای جاودانه یابی خود را در پناهِ حضرت باقی قرار ده . ]
بیت 720
آکِل و مأکول بود و بی خبر
در شکارِ خود ز صیّادی دگر
آن پرنده هم خورنده بود و هم خورده شده . در حالی که از صیّد شدنِ خود توسطِ صیّادی دیگر خبر نداشت . ( آکِل = خورنده ( اسم فاعل ) / مأکول = خورده شده ( اسم مفعول ) ) [ آن پرنده به اعتبار اینکه مشغولِ صیدِ کِرم بود . آکِل نامیده می شد و به اعتبار آنکه توسطِ گُربه شکار شد مأکول گردید . زیرا دارِ نسبت هاست . و اعتبارات مختلف ، نتایج مختلف به بار می آورد . ]
بیت 721
دزد گر چه در شکارِ کالِه ای ست
شِحنه با خصمانش در دنباله ای ست
مثال دیگر ، اگر چه دزد در صددِ شکار کالای دیگران است . ولی داروغه همراه با دشمنان آن دزد یعنی مأموران در تعقیبِ دزد است . [ کاله = کالا ، متاع / شِحنه = داروغه ، پلیس ]
بیت 722
عقلِ او مشغولِ رخت و قفل و در
غافل از شِحنه ست و از آهِ سحر
دزد با تمامِ حواس به فکرِ جمع کردن اثاث منزل و گشودن قفل و در است . امّا در آن هنگام از رسیدن داروغه و آه و نفرین سحرگاهیِ صاحبان اثاث و اموال غافل است .
بیت 723
او چنان غرق ست در سودایِ خود
غافل ست از طالب و جویایِ خود
آن دزد چنان در خیالاتِ خامِ خود غرق شده که از طالب و جویندۀ خویش بی خبر مانده است یعنی از گزمه ها و مأمورانِ شبگرد غافل شده است .
بیت 724
گر حشیش آبِ زلالی می خورد مِعدۀ حیوانش در پَی می چَرَد
مثال دیگر ، اگر چه گیاه ، آبِ صافی می خورد . امّا بعداََ همان گیاه را معدۀ حیوانی می خورد . [ حشیش = گیاه خشک امّا در اینجا به معنی مطلقِ گیاه آمده است ]
بیت 725
آکِل و مأکول آمد آن گیاه همچنین هر هستیی ، غیرِ اله
آن گیاه ( مانندِ همان پرندۀ کِرم خوار ) هم خورنده است و هم خورده شده . همۀ موجودات بجز ذاتِ الهی همینگونه اند . یعنی قانونِ آکِل و مأکول بر همۀ موجودات حاکم است بجز بر حضرت حق .
بیت 726
وَ هُوَ یُطعِمکُم وَ لا یُطعَم چو اوست
نیست حقِ مأکول و آکِل لحم و پوست
زیرا خداوند شما را غذا می خوراند در حالی که خود نیاز به طعامی ندارد و این وصف اوست . حضرن حق نه آکِل است و نه مأکول . و هیچ گوشت و پوستی ندارد . [ مصراع اوّل اشاره است به آیه 14 سورۀ انعام « بگو آیا دوستی جز خدا برگُزینم . همو که پدید آورندۀ آسمان ها و زمین است . و اوست که همه را طعام دهد و طعام نخواهد . بگو به من امر شده است که نخستین کسی باشم که به اسلام درآید و هرگز از مشرکان مباش . » ]
بیت 727
آکِل و مأکول کی ایمن بُوَد
ز آکِلی کاندر کمین ساکن بُوَد ؟
آکِل و مأکول چگونه ممکن است از آکِلِ دیگری که در کمین او نشسته است در امان باشد ؟
بیت 728
امنِ مأکولان ، جَذُوبِ ماتم است
رَو بِدان درگاه کو لایُطعَم است
هر مأکولی که از خورده شدن توسّطِ خورندگان آسوده خاطر بنشیند سرانجام گرفتار عزا و ماتم خواهد شد . یعنی بالاخره روزی می رسد که خورنده ای پیدا می شود و او را شکار می کند . پس به درگاهی پناه ببر که به طعام نیازی ندارد . ( جَذوب = بسیار جذب کننده ) [ بقای حقیقی و اَبدی با التجا جُستن به درگاه حق ازلی میسّر است . و اِلّا آدمی مأکولِ مقتضیاتِ طبیعی خواهد شد . ]
بیت 729
هر خیالی را خیالی می خورد فکرِ آن ، فکرِ دگر را می چَرَد
هر خیالی خیالِ دیگر را می خورد . و هر فکری فکرِ دیگر را می بلعد و محو می سازد .
بیت 730
تو نتانی کز خیالی وارَهی
یا بِخُسبی که از آن بیرون جهی
تو نمی توانی از سیطرۀ خیالی رهایی یابی . و یا بخوابی و از آن فکر بیرون آیی . [ ممکن است در حالتِ خواب ، فکر و خیالِ حاکم بر آدمی موقتاََ از او منقطع شود . امّا به محضِ آنکه بیدار شد دوباره او را فرو گیرد . ]
بیت 731
فکر ، زنبورست و آن خوابِ تو آب
چوت شوی بیدار ، باز آید ذُباب
فکر مانندِ زنبور است و خوابِ تو مانندِ آب . به محضِ آنکه بیدار شوی دوباره زنبور به سویِ تو می آید . ( ذُباب = مگس ، به انواعِ مختلف زنبور نیز ذُباب می گویند که در اینجا به همین معنی است ) [ انسان وقتی در بیرونِ آب باشد زنبوران بر او هجوم می آورند و همینکه به زیرِ آب رود از نیشِ آنان در امان مانَد . امّا این امان موقتی است . خواب نیز موقتاََ ما را از تهاجمِ فکر و خیال آسوده می دارد . ]
بیت 732
چند زنبورِ خیالی در پَرَد
می کشد ، این سو و آن سو می بَرَد
چند خیالِ مزاحم مانندِ زنبور در خانۀ ذهنِ تو به پرواز درمی آیند و تو را به این طرف و آن طرف می برند . یعنی مضطرب و پریشانت می کنند . [ زنبورِ خیالی = خیالی که مانندِ زنبور سمیع و مزاحم است . ]
بیت 733
کمترینِ آکِلان است این خیال
و آن دگرها را شناسد ذُوالجَلال
فکر و خیالی که بر انسان چیره می شود ناچیزترین خورندگان است . خورندگانی وجود دارند که فقط خداوند بزرگ از ماهیّت آن خبر دارد .
بیت 734
هین گُریز از جَوقِ اُکّالِ غلیظ سویِ او که گفت ماییمت حَفیظ
بهوش باش ، از شرِّ خورندگان سرسخت و بس مؤذی به سویِ کسی بگریز که فرموده است : ما نگهدار توییم . [ جَوق = دسته ، گروه / جَوقِ اَکّالِ غلیظ = مراد شیطان و هواهای نفسانی است / حفیظ = حافظ ، نگهدارنده ، یکی از اسماء الله است که در قرآن کریم به کرّات ذکر شده است از جمله آیه 104 سورۀ انعام ، آیه 57 و 86 سورۀ هود و آیه 55 سورۀ یوسف ]
بیت 735
یا به سویِ آنکه آن حفظ یافت گر نتانی سویِ آن حافظ شتافت
اگر نمی توانی خود نزدِ آن حافظِ حقیقی بروی . لااقل به سویِ آن کسی برو که او قدرتِ حفظ و نگهداری را از آن حافظِ حقیقی ( الله ) کسب کرده است . [ رجوع شود به شرح بیت بعد ]
بیت 736
دست را مسپار جز در دستِ پیر
حق شده ست آن دستِ او را دستگیر
دستِ خود را جز به دست پیر به دست دیگر مده . زیرا حضرت حق ، دستگیرِ او شده است . ( پیر = شیخ ، شرح بیت 1774 دفتر سوم ، شرح بیت 1789 دفتر سوم ) [ وجود دلیل و راهنما برای سالک امری ضروری است . اگر سالک نتوانست راهنمای حاضر پیدا کند می تواند از پیرانِ ادوارِ پیش کسبِ روحانیّت کند . ]
بیت 737
پیرِ عقلت کودکی خُو کرده است
از جوارِ نَفس کاندر پرده است
امّا مرشدِ عقلِ تو خوی کودکان را پیدا کرده است . یعنی خام و بی ثمر است . و بر اثرِ مجاورت با هوای نَفس در حجابِ جهل و غفلت مانده است .
بیت 738
عقلِ کامل را قرین کُن با خِرَد
تا که باز آید خِرَد ز آن خویِ بَد
عقل انسان کامل را همنشین و همراهِ عقلِ خود بکن تا غفلت از خُلق و خوی ناپسند و کودکانه بیرون آید .
بیت 739
چونکه دستِ خود به دستِ او نهی
پس ز دستِ آکِلان بیرون جهی
هر گاه دستِ خود را به دستِ آن انسان کامل دهی از دستِ خورندگان رهایی خواهی یافت . [ از خورندگان و تباه کنندگانی همچون شیطان و هواهای نَفسانی می رهی زیرا هادی الهی از الهاماتِ ربّانی بهره مند است . ]
بیت 740
دستِ تو از اهلِ آن بیعت شود که یَدُالله فَوقِ اَیدیهِم بُوَد
در آن صورت دستِ تو به دستِ آن بیعت کنندگانی مبدّل خواهد شد که در بارۀ آنان گفته شده : دست خداوند بالای دستِ ایشان است . [ مصراع دوم اشاره است به آیه 10 سورۀ فتح « آنان که با تو بیعت کنند . در حقیقت با خدا بیعت کنند . قدرت و نصرت خدا برتر از قدرت و نصرت آنان است . هر که پیمان گُسلد . زیان آن بر او باشد و هر که زنهارِ خود با خدا نگه دارد . خدا پاداشی بیکران بدو ارزانی دارد »
بیت 741
چون بدادی دستِ خود در دستِ پیر
پیرِ حکمت که علیم است و خطیر
چون دستِ ارادتِ خود را به دستِ ولایتِ پیر دادی . همان که پیرِ حکمت است و دانای به مراحلِ سلوک و شخصیتی با عظمت .
بیت 742
کو نبیِّ وقتِ خویش است ای مُرید
تا ازو نورِ نبی آید پدید
ای مُرید ، آن پیری که وصفش گفته شد . او پیامبر زمانِ خویش است و از او نورِ پیامبر می تابد .
بیت 743
در حُدَیبیّه شدی حاضر به دین / و آن صحابۀ بیعتی را هم قرین
با این کار گویی که در حُدیبیّه حاضر شده ای و همراهِ آن دسته از اصحابِ پیامبر (ص) حضور یافته ای .
بیت 744
پس ز دَه یارِ مُبَشَّر آمدی
همچو زَرِّ دَهدَهی خالص شدی
پس در شمارِ عَشَرۀ مُبَشَّرَه درآمدی و مانندِ طلای تمام عیار خالص شدی . [ زَرِ دَهدَهی = طلای خالص ، طلای صد در صد خالص ، طلایی که از ده قسمت ، ده قسمتش طلا باشد / مُبَشَّر = بشارت داده شده / عَشَرۀ مُبَشَّرَه = دَه نفر که مژده یافته اند ، دَه تَن از یارانِ پیامبر (ص) بودند که به نفلِ عامه از سوی آن حضرت مژدۀ بهشت یافتند . ]
بیت 745
تا مَعیّت راست آید ، ز آنکه مَرد
با کسی جُفت است کو را دوست کرد
تا بدینسان اتّحادِ یار با یار مصداق پیدا کند . زیرا هر شخص با کسی همراه و قرین می گردد که او را دوست می دارد . [ مَعیّت = شرح بیت 1464 دفتر اوّل ]
بیت 746
این جهان و آن جهان با او بُوَد وین حدیثِ احمدِ خوش خُو بُوَد
پس در این جهان و آن جهان با یارِ خود همراه باشد . این حدیث از حضرت احمد (ص) که انسانی خوش اخلاق بود نقل شده است . [ حدیث در بیت بعد آمده است . ]
بیت 747
گفت : اَلمَرءُ مَعَ مَحبُوبِهِ
لا یُفَکُّ القَلبُ مِن مَطلُوبِهِ
فرمود : هر کس قرین و همراه کس و یا چیزی است که دوستش می دارد . زیرا دل از مطلوب خود جدا نگردد . [ این روایت نسبتاََ طولانی است : شخصی به حضور پیامبر (ص) آمد و گفت : یا رسول الله روز قیامت چه وقت بر پا شود ؟ فرمود : برای آن روز چه چیز فراهم کرده ای ؟ گفت : نه نمازِ بسیار و نه روزۀ بسیار . بلکه تنها خدا و رسولِ او را دوست می دارم . پیامبر فرمود : « آدمی همراهِ کسی است که دوستش می دارد » ( انقروی تمامِ این حدیث را نقل کرده و استاد فروزانفر تنها جملۀ آخر را در احادیث مثنوی ، ص 155 ، از مسند احمد ، ج 1 ، ص 399 و چند مأخذ دیگر آورده است ) . اینکه هر کس با محبوب و مطلوبِ خود محشور می شود . مطلبی مسلبم است .
به هر حال منظور مولانا اینست که تقارنِ اشخاص بر مبنای اتّحادِ روحی و قلبی است و بُعدِ زمان و مکان مانع آن نمی شود . ]
بیت 748
هر کجا دام است و دانه ، کم نشین
رَو زبون گیرا زبون گیران ببین
در هر جا که دام و دانه هست منشین . ای صیّادِ صیدهای حقیر ، برو عاقبتِ صیّادانِ صیدهای حقیر را بنگر . [ زبون گیرا = ای کسی که ضعیفان و حقیران را می گیری ، ضعیف کُش / کم نشین = در اینجا به معنی کمتر بنشین نیست . بلکه به معنی اصلاََ منشین است . «دام» کنایه از فرجامِ بَد ، و «دانه» کنایه از لذّاتِ نفسانی است . پس ای انسان ، فریبِ لذّات را مخور که فرجامی ناگوار در پی دارد . همۀ دنیا و ابنای آن ، صیّادان صیدهای حقیرند . اگر با دیدۀ بصیرت بنگری خواهی دید که فرجام آنان چه شد . ]
بیت 749
ای زبون گیرِ زبونان ، این بدان دست هم بالای دست است ای جوان
ای جوان و ای صیّادِ صیدهای حقیر ، این مطلب را بدان که « دست بالای دست بسیار است » یعنی همانطور که تو صیدهای ضعیف و حقیر را می گیری . صیّادی نیز تو را صید می کند . خلاصه زنجیرۀ آکِل و مأکول بسیار بلند و طولانی است .
بیت 750
تو زبونی و زبون گیر ای عجب هم تو صید و ، صید گیر اندر طلب
شگفتا از اینکه تو هم حقیری و هم حقیران را شکار می کنی . در عینِ اینکه تو خود صیدِ صیّادانِ دیگری ، ولی در صددِ صید نیز برمی آیی .
بیت 751
بَینَ اَیدی خَلقَهُم سَدّاََ مباش
که نبینی خصم را و آن خصم ، فاش
در زُمرۀ آن گروه مباش که در پیش و پسِ آنان دیواری است . بطوری که دشمن را با آنکه آشکار است نتوانی ببینی . [ اشاره است به آیه 9 سورۀ یس « و ما در پیشِ رویِ ایشان سدّی بنهادیم و در پشتِ سرشان نیز سدّی . و چشمانشان را بپوشاندیم . از اینروست که چیزی نبینند » در تفاسیر قرآنِ کریم و تواریخ اسلامی آمده : وقتی که ابوجهل و سایر مشرکان مکّه کمر به قتلِ حضرت نبی (ص) بسته بودند . خانۀ او را به محاصره درآوردند . امّا آن حضرت در برابرِ آنان از منزل بدر آمد و از میانشان گذشت در حالی که او را ندیدند ( مجمع البیان ، ج 8 ، ص 417 ) ]
بیت 752
حرصِ صیّادی ، ز صیدی مُغفِل است
دلبریی می کند ، او بی دل است
حرصِ صید کردن ، آدمی را از صید شدنِ خود توسطِ صیّادی دیگر غافل می کند . او دلبری نشان می دهد در حالی که خود فاقدِ دل است . ( مُغفّل = اغفال کننده ) [ اکبر آبادی و لاهوری چنین شرح داده اند : کسانی که ادعای صاحبدلی دارند خود از عالَمِ دل بی خبرند ( شرح مثنوی ولی محمّد اکبرآبادی ، دفتر پنجم ، ص 43 و مثنوی مولوی معنوی ، ج 6 ، ص 69 ) . و انقروی هم می گوید : کسانی که می خواهند دلِ مردم را بربایند خود نیز توسطِ دیگران ربوده دل می شوند ( شرح کبیر انقروی ، ج 12 ، ص 276 ) ]
بیت 753
تو کم از مُرغی مَباش اندر نشید
بَینَ اَیدی خَلف ، عُصفوری بدید
تو در جستجو و طلب ، کمتر از پرنده ای مباش . حتّی گنجشک نیز پیش و پسِ خود را می بیند و می پاید . [ نشید = در اینجا به معنی طلب و جستجوست / بین ایدی = جلو دست ها ، کنایه از پیشِ رُو / خَلف = پشتِ سَر ، عقب / عُصفور = گنجشک ]
بیت 754
چون به نزدِ دانه آید ، پیش و پس
چند گرداند سَر و رُو آن نَفَس
وقتی که گنجشک نزدیکِ دانه می شود در آن لحظه چند بار به جلو و عقب و اطرافِ خود سَرَک می کشد .
بیت 755
کای عجب پیش و پَسَم صیّاد هست
تا کشم از بیمِ او زین لقمه دست ؟
پیشِ خود می گوید : آیا در جلو و عقبِ من صیّادی در کمین است تا از ترسِ او دست از این طُعمه بردارم . [ وقتی گنجشک در برداشتن دانه این همه احتیاط می کند و بی گدار به آب نمی زند . تو ای انسان با این همه عقل و هوش چرا وقتی به طُعمه ای می رسی . قوۀ فکر و تدبیرت از کار می افتد و چشم و گوش بسته به سویِ آن می شتابی و دام را نمی بینی ؟ ]
بیت 756
تو ببین پس قصۀ فُجّار را
پیش بنگر مرگِ یاد و جار را
تو به سرگذشتِ تباهکاران بنگر و به مرگِ دوستان و همسایگان نگاه کن . ( فُجّار = تباهکاران ، جمع فاجر / جار = همسایه ) [ از احوالِ گذشتگان و مرگ دیگران عبرت بگیر . ]
بیت 757
که هلاکت دادشان بی آلتی
او قرینِ توست در هر حالتی
ببین که حضرت حق بدونِ هیچگونه وسیله ای آنان را به هلاکت رسانید . او با توست در هر جا که باشی .
بیت 758
حق شکنجه کرد و ، گُرز و دست نیست
پس بدان بی دست ، حق داورکُنی ست
حضرت حق تباهکاران را کیفر داد در حالی که نه گُرزی بکار برد و نه دستی در کار بود . پس این مطلب را بدان که حضرت حق بدونِ هیچگونه دست و وسیله ای داوری می کند . [ داورکُن = داوری کننده ]
بیت 759
آنکه می گفتی اگر حق هست ، کو ؟
در شکنجۀ او مُقِر می شد که هُو
آن کسی که می گفت : اگر خدا هست ، پس کو و کجاست ؟ به هنگامِ عذاب اقرار می کند که خدا وجود دارد . [ در آیات قرآن کریم آمده است که وقتی منکران ، شدّتِ عذاب را می بینند . آرزو می کنند که ای کاش به دنیا بازگردند و در زُمرۀ مؤمنان درآیند . ]
بیت 760
آنکه می گفت این بعید است و عجیب
اشگ می راند و همی گفت : ای قریب
آن کسی که می گفت بسی شگفت انگیز و دور از عقل است که خدا وجود داشته باشد و در احوال و اطوار ما تصرّف کند . در آن روز اسک می ریزد و می گوید : واقعاََ که تو ای خدا به من نزدیکی . [ مصراع اوّل ناظر است به آیه 5 سورۀ ص « آیا او ( محمّد ) خدایانِ چند گانۀ ما را خدای یگانه کرده است ؟ براستی که این امری بس عجیب است » و مصراعِ دوم ناظر است به قسمتی از آیه 186 سورۀ بقره « و چون بندگانم در بارۀ من از تو پرسند . (بگو که) من نزدیکم … » ]
بیت 761
چون فرار از دام ، واجب دیده است
دامِ تو خود بر پَرَت چَفسیده است
با آنکه ( عقل و عاقلان ) گُریز از دام را بر تو ضروری دانسته اند . ولی شگفتا که دامِ تو بر پَر و بالت چسبیده است . [ آنان که طاوس صفت اند و بر داشته های جذّابِ خود مفتون ، با آنکه به حکمِ عقل ، از هر مهلکه ای می گُریزند ولی نمی دانند که دامِ خود را همیشه همراهِ خود دارند . یعنی ایشان با دلبستگی به ظواهرِ دنیا و حفظِ آن در واقع از دام و مهلکۀ خود حراست می کنند و عافیت طلبی و خطر گزیزی شان سطحی و کاذب است . ]
بیت 762
بر کنم من میخِ این منحوس دام
از پیِ کامی نباشم تلخ کام
من بنیادِ این دامِ ناخجسته را بر می کنم تا برای رسیدن به یک خواسته برای همیشه تلخکام و بدبخت نشوم . [ «میخ» در اینجا کنایه از امیال و دلبستگی های دنیوی است و «منحوس دام» کنایه از جاه و مال دنیاست . پس من ریشه و اساسِ دامِ دنیا را که میل و خواسته است در خود محو می کنم تا با برآورده شدنِ یکی دو خواسته ام شقاوت زدۀ ابدی نشوم . ]
بیت 763
در خورِ عقلِ تو گفتم این جواب
فهم کن ، وز جستجو رُو بر متاب
این بیت نشان می دهد که مولانا ابیات پیشین را نیز از زبانِ آن طاوس گفته است . طاوس به آن حکیم گفت : من جوابِ سؤالِ تو را که گفتی چرا پَر و بالت را می کنی به اندازۀ ظرفیت ادراکِ تو گفتم . این نکات را دریاب و از تحرّی حقیقت رُخ برمتاب . [ در اصول کافی ، کتاب العقل و الجهل ، حدیثی از پیامبر اکرم (ص) آمده است که می فرماید : « ما جمعِ پیامبران مأمور شده ایم که با مردم به اندازۀ مرتبۀ فهم و فکرتشان سخن بگوییم » ]
بیت 764
بِسکُل این حَبلی که حرص است و حسد
یاد کُن ، فی جیدِها حَبلُّ مَسَد
این ریسمان را که عبارت از حرص و حسد است پاره کن . و آیه فی جیدِها حَبلُّ مِن مَسَد را بخوان . [ اشاره است به آیه 4 و 5 سورۀ مَسَد « و زن وی (ابولهب) کِشندۀ پشتۀ هیزم است و بر گردنش رَسنی از لیفِ تافتۀ خرمابُن » ]
منظور بیت : اگر می خواهی مانندِ زنِ ابی لهب ، هیزم کشِ دوزخ نشوی . ریسمانِ صفات و اخلاقِ زشت را از گردنِ روحت پاره کن
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر پنجم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۶:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۶ - صفت کشتن خلیل علیهالسلام زاغ را کی آن اشارت به قمع کدام صفت بود از صفات مذمومهٔ مهلکه در مرید:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی
بیت 765
این سخن را نیست پایان و فراغ
ای خلیلِ حق چرا کُشتی تو زاغ ؟
این سخنان اسرار آمیز و حکمت آموز پایان و نهایتی ندارد . ای خلیل الله ، چرا زاغ را کشتی ؟ [ مولانا پس از آنکه در بخش های پیشین سببِ کشتنِ مرغابی و طاوس را بیان کرد و اوصافِ هر یک را شرح داد . اینک می پردازد به کُشتن زاغ و اوصافِ تمثیلی او در آدمیان . ]
بیت 766
بهرِ فرمان ، حکمتِ فرمان چه بود ؟
اندکی ز اسرارِ آن باید نمود
ابراهیم خلیل جواب داد : برای امتثالِ فرمانِ خدا ، باز سؤال کننده می پُرسد : سِر و حکمت فرمانِ خدا چه بود ؟ لازم است مقداری از آن را بیان کنی تا همگان مستفیذ شوند . [ «بهرِ فرمان» اشاره دارد به قسمتی از آیه 260 سورۀ بقره « خدا فرمود : چهار گونه از پرندگان برگیر و آنها را ( پس از سر بریدن ) قطعه قطعه کن ( و به هم درآمیز ) . سپس هر قسمتی از آن را بر سرِ کوهی بِنه . آنگاه آنها را بخوان تا شتابان به سویِ تو بازآیند . و بدان که خداوند عزیز و فرزانه است . » ]
بیت 767
کاغ کاغ و نعرۀ زاغِ سیاه
دایماََ باشد به دنیا عُمرخواه
قار قار و بانگِ زاغِ سیاه برای اینست که همیشه در دنیا عُمری دراز و طولانی می خواهد . ( کاغ کاغ = بانگِ کلاغ ، قار قار / عُمرخواه = عُمر خواهنده ) [ «زاغ» ، تمثیلی از آدمیان دنیا پرست و شهوت طلب است و همانطور که در این بخش آمده زاغ دو صفتِ عمده دارد : یکی دراز عمری و دیگری نجاست خواری . زاغ را در شمار پست ترین پرندگان به شمار آورده اند . چنانکه جاحظ در حیاة الحیوان ، ج 2 ، ص 173 گوید : زاغ از پست ترین پرندگان است و صفت بزرگواری و آزادگی ندارد . او مردار خوار و نجاست خوار است . در اصطلاحاتِ صوفیه نیز غُراب ( = کلاغ ) کنایه از جسمِ کُلّی است به خاطرِ آنکه از ادراکِ نورانی خالی است و مثلی است از دوری و سیاهی عاللمِ جسم . ]
بیت 768
همچو ابلیس از خدای پاکِ فرد
تا قیامت عُمرِ تَن درخواست کرد
زاغ مانندِ ابلیس از خداوندِ یگانه تا به روزِ رستاخیز برای خود عمر و بقای بدن درخواست کرد . ( به شرح بیت بعدی رجوع شود . ]
بیت 769
گفت : اَنظِرنی اِلی یَومِ الجَزا
کاشکی گفتی که : تُبنا رَبَّنا
ابلیس گفت مرا تا به روزِ جزا مهلت دِه . ای کاش به جای این درخواست می گفت : پروردگارا توبه کردیم . ( تُبنا = توبه کردیم ) [ در آیه 79 سورۀ ص آمده است « گفت (ابلیس) : پروردگارا تا به روزِ رستاخیز مهلتم دِه » این موضوع در آیه 14 سورۀ اعراف و آیه 36 سورۀ حِجر آمده است . ]
بیت 770
عمرِ بی توبه ، همه جان کندن است
مرگِ حاضر ، غایب از حق بودن است
عُمر بی توبه سراسر عذاب و جان کندن است . و مرگِ نقد و حاضر همانا دور بودن از حضرت حق است . [ «مرگِ حاضر» کنایه از زندگی حیوانی و فاقدِ معنویت است . بسیارند کسانی که نَفَس می کشند و خور و خواب دارند امّا چون از حق بیگانه اند در واقع مُرده اند . دور بودن از خدا عینِ مرگ است . ]
بیت 771
عمر و مرگ این هر دو با حق خوش بُوَد
بی خدا آبِ حیات آتش بُوَد
مرگ و زندگی وقتی مطلوب و دلنشین است که هر دو در راهِ خدا باشد . زیرا در صورتِ بیگانه بودن با خدا ، حتّی آبِ حیات نیز آتشین و مُهلگ می گردد . [ در آیه 164 سورۀ انعام آمده است « بگو ( ای محمّد ) : همانا نماز و قربانی و زندگی و مرگم برای خداوندی است که پروردگارِ جهانیان است » برخی مراد از «نُسُک» را قربانی حج و عمره دانسته و برخی آن را «عبادت» بشمار آورده اند ( مجمع البیان ، ج 4 ، ص 391 ) ]
بیت 772
آن هم از تأثیرِ لعنت بود کو
در چنان حضرت همی شد عُمرجُو
این تقاضا ( تقاضای ابلیس از خدا برای عمری دراز ) نیز بر اثرِ لعنتِ الهی بود . زیرا ابلیس لعین در بارگاهِ حضرت حق به جای درخواست مقامِ قُرب و رضا ، عمری طولانی در دنیا طلب کرد .
بیت 773
از خدا غیرِ خدا را خواستن
ظنِّ افزونی ست و ، کُلّی کاستن
از خداوند ، جز خداوند را خواستن هر چند در ظنّ و خیال طلب کردن سودِ فراوان است . امّا در واقع نُقصانی است بسیار . [ بسیارند کسانی که در دعا و نیایش با خدا اموری دنیوی و نفسانی طلب می کنند . و هرگز عاقبت به خیری و فلاح و رستگاری را درخواست نمی کنند . اینان به خیالِ دستیابی به سودِ فراوان ، سرمایه هستی خود را بکُلّی از دست می دهند . ]
بیت 774
خاصه عُمری غرق در بیگانگی
در حضورِ شیر، رُوبَه شانگی
بخصوص عمری را طلب کند که سراسر غرق در گناه و معصیت باشد . این نوع درخواست مانندِ حیله گری در برابرِ شیرِ حقیقت است . [ رُوبه شانگی = مجازاََ به معنی حیله و تزویر است ]
بیت 775
عمرِ بیشم دِه که تا پَس تر رَوَم
مَهلَم افزون کُن که تا کمتر شوم
این درخواست بدان معناست که شخص بگوید : خدایا به من عمرِ بیشتری عطا فرما تا از درگاهِ تو دورتر افتم . به من مهلت ده تا از این مقداری که هستم نیز کمتر و نازل تر شوم . [ مَهل = مهلت دادن ، درنگ و آهستگی ]
بیت 776
تا که لَعنت را نشانه او بُوَد
بَد کسی باشد که لَعنت جُو بُوَد
بدین سان چنین کسی آماجِ تیرِ لعنتِ الهی می گردد . و کسی که طالبِ لعنتِ الهی باشد شخصی ناصالح و مطرود است .
بیت 777
عمرِ خوش ، در قُرب ، جان پروردن است
عمرِ زاغ از بهرِ سِرگین خوردن است
عمرِ مطلوب و دلنشین عمری است که آدمی جانِ خود را در جوارِ رحمتِ الهی پرورش دهد . در حالی که زندگانی زاغ ( آدمیان فاقد معنا ) خلاصه می شود در نجاست خواری .
بیت 778
عمرِ بیشم دِه که تا گُه می خورم
دایم اینم دِه که بس بَد گوهرم
زاغ می گوید : پروردگارا به من بیشتر عمر بده تا نجاستِ بیشتری بخورم . همواره به من نجاست بده که من سِرشتی بَد دارم . [ زبانِ حالِ دنیاپرستان ظاهربین نیز همین است . آنان طالبِ عمری درازند . امّا این عمرِ دراز را برای کسبِ کمالات نمی خواهند بلکه خواهانِ فرو رفتنِ بیشتر در امورِ دنیوی و حیوانی اند . ]
بیت 779
گر نه گُه خوارست آن گنده دهان
گویدی از خُویِ زاغم وارهان
اگر آن گندیده دهان ، نجاست خوار نبود . درخواستش را عوض می کرد و به جای عمرِ دراز می گفت : خداوندا مرا از صفاتِ پست و حقیرم نجات بده . [ خُوی زاغم = صفت پست و حقیرم که تنها به عمرِ دراز و خوردن جیفۀ دنیوی می اندیشد . ]
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۶:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۷ - مناجات:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند
جناب کریم زمانی
مناجات
بیت 780
ای مُبدّل کرده خاکی را به زَر
خاکِ دیگر را بکرده بوالبَشَر
ای خدایی که خاکِ تیره را به طلا مبدّل کرده ای و خاکی دیگر را به صورتِ آدم ابوالبشر .
بیت 781
کارِ تو تبدیلِ اَعیان و عطا
کارِ من سهوست و نسیان و خطا
کارِ تو تغییر در جوهرِ موجودات و احسان به آفریدگان است . امّا کارِ من خطا و فراموشکاری و اشتباه است .
بیت 782
سهو و نسیان را مُبَدَّل کن به علم
من همه خِلمم ، مرا کُن صبر و حِلم
پروردگارا خطا و فراموشکاری مرا به علم و معرفت دگرگون ساز . من سراسر خشم و غضبم . وجود مرا یکپارچه به صبر و بُردباری تبدیل فرما . [ خِلم = خشم و غضب ]
بیت 783
ای که خاکِ شوره را تو نان کُنی
وی که نانِ مُرده را تو جان کُنی
ای خدایی که شوره زار را به نان مبدّل می فرمایی . و ای خدایی که نانِ جامد و بی جان را به جان ، دگر می سازی . [ وقتی که انسان نان می خورد . نان جزیی از وجودِ او می گردد . چنانکه در بیت 1532 دفتر اوّل می گوید :
چون تعلّق یافت نان با جانور / نانِ مُرده زنده گشت و باخبر ]
بیت 784
ای که جانِ خیره را رهبر کُنی
وی که بی ره را تو پیغمبر کُنی
ای خدایی که روحِ سرگشته را به رهبری و هدایت برمی گزینی . و ای کسی که گمشده ای را به مقامِ نبوّت می رسانی . [ اشاره است به آیه 7 سورۀ ضحی « و خداوند ، تو را در حالی که گم شده بودی ، راه بنمود » ]
بیت 785
می کُنی جزوِ زمین را آسمان
می فزایی در زمین از اختران
تو آن قادری هستی که جزو زمین ، یعنی انسانِ خاکی را به موجودی آسمانی تبدیل می کنی و به برکتِ ستارگان بر نعمت و خوشبختی زمین و زمینیان می افزایی . [ در مصراع دوم اگر مراد از «اختران» همین ستارگان طبیعی باشد که ناظ است به آیاتی مانندِ آیه 97 سورۀ انعام و آیه 16 سورۀ نحل . که ستارگان را وسیلۀ راهیابی در تاریکی های زمین و دریا می شمرد . و بدین سبب برای اهلِ زمین پُر برکت و سودمند است . و نیز می توان «اختران» را به انبیاء و اولیاء و عارفانِ بِالله تأویل کرد که آدمیان را در شبِ دنیا با نورِ هدایتِ خود به سرمنزل مقصود می رسانند . ]
بیت 786
هر که سازد زین جهان ، آبِ حیات
زُوتَرَش از دیگران آید مَمات
هر کس از این دنیا آبِ حیات بسازد . یعنی هر فردی که این دنیای ناپایدار را به منزلۀ آبِ حیات ، گوارا و دلنشین بداند . مرگِ او زودتر از دیگران از راه می رسد . [ منظور اینست که دل و جانِ او زودتر از دیگران به مرگِ غفلت و جهالت دچار می شود . در نتیجه حیاتِ روحانی اش سریعاََ زوال می یابد و به مُرده ای متحرّک تبدیل می شود . در حدیثی آمده است « بپرهیزید از نشست و برخاست با مُردگان . پرسیدند : مردگان کیانند ؟ فرمود : توانگران . » ]
بیت 787
دیدۀ دل کو به گَردون بنگریست
دید کاینجا هر دَمی میناگری ست
اگر انسان با چشمِ دل به جهان بنگرد خواهد دید که حضرت حق در این جهان لحظه به لحظه کیمیاگری می کند . ( مینا گری = نقاشی و تزیین فلزاتِ مختلف از قبیلِ طلا و نقره و مس بوسیلۀ رنگ های لعابدار مخصوص که در حرارتِ بسیار زیاد ، پخته و ثابت شود . در این بیت به معنی ظرافت در آفرینش است ) [ هر کس با دیدۀ بصیرت به جهان بنگرد تجلّیاتِ الهی را لحظه به لحظه خواهد دید . در بیت 695 دفتر دوم آمده است :
این چنین مینا گری ها کارِ توست / این چنین اِکسیرها اسرارِ توست ]
بیت 788
قلبِ اَعیان است و اِکسیری مُحیط ائتلافِ خرقّۀ تَن بی مَخیط
خواهد دید که در این جهان ، ذاتِ موجودات دگرگون می شود و کیمیاهای دگرگون کننده الهی بر همه چیز احاطه دارد و خواهد دید که خرقۀ تنِ آدمی بدونِ عملِ دوخت و دوز ( بوسیلۀ روحِ الهی ) وحدت و التیام پیدا می کند . یعنی روحِ لطیف ، باعثِ وحدت و انتظام اعضای بدن است . رجوع شود به شرح بیت 685 دفتر اوّل . [ اکسیر = شرح بیت 695 دفتر دوم / مُخیط = دوخته شده ، در اینجا به معنی دوخت و دوز است ]
بیت 789
تو از آن روزی که در هست آمدی
آتشی ، یا باد ، یا خاکی بُدی
تو از آن روزی که پا به عرصۀ هستی نهادی . یا آتش بودی و یا باد و یا خاک . [ تو از بدوِ آفرینش جزو عناصر اربعه ( باد ، آب ، خاک و آتش ) بودی . پس وجودِ آغازینِ تو مادّی بوده است .
بیت 790
گر بر آن حالت تو را بودی بقا
کی رسیدی مر تو را این ارتقا ؟
اگر تو بر همان حالت باقی می ماندی . کی می توانستی به این ارتقا و تکامل برسی ؟ یعنی اگر تو در حالتِ عناصرِ اوّلیه می ماندی چگونه ممکن بود که به مقامِ والای انسانی برسی ؟ پس بدان که فنا مقدمۀ بقای بالاتر است .
بیت 791
از مُبَدَّل ، هستیِ اوّل نماند
هستیِ بهتر به جای آن نشاند
تبدیلاتی که توسّطِ تبدیل کنندۀ حقیقی صورت گرفت باعث شد که چیزی از هستی آغازینِ تو بر جای نماند . و خداوند هستی بهتر و بالاتری به جای آن گُمارد .
بیت 792
همچنین تا صد هزاران هست ها
بَعدِ یکدیگر ، دوم بِه ز ابتدا
بدین سان از صدها هزار صورتی که پیدا کردی . هر کدام از آن صورت ها از صورتِ قبلی بهتر و کامل تر بود . [ تا از مراحل مختلف فنا نگذری به کمال و حیاتِ حقیقی راه پیدا نکنی . مولانا در ابیاتِ اخیر از موضوعِ تکوینِ صُوری و طبیعی انسان به استنتاجی عالی می رسد . او می گوید وقتی در عرصۀ طبیعت ، موجودیتِ ظاهری انسان ، دستخوشِ فنا و بقای مستمر می شود . فنای هر مرتبۀ تکوینی ملازمِ ظهور مرتبه ای کامل تر است . پس هر گاه آدمی در این دنیا نَفسِ امّارۀ خود را مضبوط سازد و هواهای نَفسانی خود را قمح کند و به مرگِ اختیاری ( شرح بیت 4 دفتر اوّل ) رسد . به حیاتی جاودانه خواهد رسید و چنین کسی از مرگِ جسم و فنای قالب نمی هراسد . بلکه مرگ و فنا را معبری به سویِ حیاتِ طیّبه و منزلِ قدسی می شمرد . پس فنایِ فِی الله ، آدمی را به بقایِ بِالله می رساند . ]
بیت 793
از مُبَدَّل بین ، وسایط را بمان
کز وسایط دور کردی ز اصلِ آن
تو باید جمیعِ تغییرات را از تبدیل کنندۀ حقیقی جهان ببینی و علل و اسبابِ ظاهری را رها کنی . زیرا محو شدن در علل و اسباب ، تو را از اصلِ وجود که حضرت حق است باز می دارد . [ بمان = فعل امر از مصدر ماندن به معنی ترک کن ، رها کن ]
بیت 794
واسطه هر جا فزون شد وصل ، جَست واسطه کم ، ذوقِ وصل افزون ترست
هر جا که واسطه و علل و اسبابِ ظاهری فراوان شود . وصال به حقیقت دست نمی دهد و هر گاه واسطه و علل و اسباب کم شود . ذوقِ وصال به حقیقت بیشتر می شود .
بیت 795
از سبب دانی شود کم حیرتت
حیرتِ تو ره دهد در حضرتت
بر اثرِ توجه به علل و اسباب و مشغول داشتن خود به آنها حیرتت کاهش می گیرد . در حالی که این حیرت است که تو را به بارگاهِ حضرت حق می رساند . [ حیرت = شرح بیت 1407 دفتر چهارم ، مولانا در مثنوی ، حیرت را بسی بالاتر از علم های ظاهری می داند و مرادِ او از حیرت ، حیرتی است که از معرفتِ حقیقی ناشی شود نه حیرت های جاهلانه .
بیت 796
این بقاها از فناها یافتی
از فنااش رُو چرا برتافتی ؟
این بقاها و مراتبِ مختلفِ تکوینی خود را از طریقِ فناهای مختلف که در عرصۀ طبیعت رُخ می داده به دست آورده ای . پس چرا اینک از فنای فِی الله رُخ برمی تابی ؟
بیت 797
ز آن فناها چه زیان بودت ؟ که تا
بر بقا چِفسیده ای ای نافِقا ؟
ای موشِ کور که بر بقای مجازی دنیا چسبیده ای . از آن همه فنایی که در عرصۀ تکوینی پیش آمد چه زیانی به تو رسیده است ؟ ( نافقا = مخففِ نافقاء به معنی موش که از سوراخی وارد می شود و از سوراخ دیگر خارج می گردد . ) [ رجوع شود به شرح ابیات 3901 به بعد در دفتر چهارم ]
بیت 798
چون دوم از اوّلینت بهتر است
پس فنا جُو و مُبَدِّل را پرست
حال که بقای دوم از بقای اولت بهتر و بالاتر است . پس خواهان فنا شو و دگرگون کنندۀ حقیقی جهان یعنی حضرت حق را پرستش کُن . [ اگر به موجوداتِ طبیعت بنگریم . متوجه می شویم که مرحلۀ تکاملی فعلی موجود از ماقبلش بهتر و بالاتر است . همینطور مرحلۀ تکاملِ بعدی او از مرحلۀ کنونی عالی تر خواهد بود . پس ای سالک باید خواهانِ فنایِ فِی الله شوی تا به بقا برسی که برای همیشه از چرخۀ مدامِ حیات و مماتِ مکرر برهی . ]
بیت 799
صد هزاران حَشر دیدی ای عَنود
تا کنون ، هر لحظه از بدوِ وجود
ای حق ستیز از ابتدای پیدایش خود تا کنون صدها هزار رستاخیز دیده ای . [ رجوع شود به شرح بیت 1481 دفتر چهارم ]
بیت 800
از جمادی بی خبر سویِ نما
وز نما سویِ حیات و ابتلا
تو در حالی که از مرحلۀ جمادی بی خبر بودی به مرحۀ نباتی وارد شدی و از مرتبۀ نباتی گام به مرتبۀ حیوانی و ابتلاهای حیات نمودی . [ رجوع شود به شرح ابیات 3637 تا 3655 دفتر چهارم ( اَطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا ) ]
بیت 801
باز سویِ عقل و تمییزاتِ خوش
باز سویِ خارجِ این پنج و شش
آنگاه به سوی عقل و قوّۀ تشخیص رفتی و حتّی به جهانی فراتر از محدودۀ حواس پنجگانه و جهات ششگانه گام نهادی . [ مراد از «پنج» ، حواسِ پنجگانه و مراد از «شش» ، جهات ششگانه است و منظور از آن دو ، جهانِ مادّی و محسوس است . ]
منظور بیت : تو ای انسان مرحله به مرحله تکامل یافتی تا آنجا که صاحبِ معرفت شدی و با قطع مراحلِ سلوک عرفانی از حیطۀ جهانِ مادّی خارج شدی . و اگر آدمی در این دنیا به مرگِ اختیاری به جهانِ برین وقوف نیابد پس از مرگِ اضطراری و انتقال به دارالقرار بدان پی خواهد بُرد . پس خوشا به حالِ کسی که با گُسستن از شهوات در همین دنیا به حقیقتِ آن جهان واقف شود .
بیت 802
تا لبِ بَحر ، این نشانِ پایهاست
پس نشانِ پا درونِ بحر لاست
اثرِ قدم ها تا ساحلِ دریا پیداست . امّا زان پس این نشان و اثر در دریای وحدت محو می شود . [ مراد از «بحر» ، حضرت حق است و مراد از «لبِ بحر» ، جهان ممکنات است .
منظور بیت : تا لبِ دریای وحدتِ الهی آثارِ «من» و «مایی» در سالک دیده می شود . امّا همینکه او خود را در دریای وحدت غرق کرد . دیگر همۀ رسوم و آثارِ منی و شخصی در ذاتِ احدیت محو می شود . که این را فنای فِی الله گویند .و منظور دیگری که می توان از آن به دست آورد اینست که : سالک تا قبل از رسیدن به نَفسِ حقیقت لازم است با واسطه ها و اسباب حرکت کند . ولی همینکه به حقیقت رسید و خود بدان استحاله شد دیگر نیازی به واسطه ها ندارد . این برداشت با مبانی مکتب مولانا سازگار است . برای مثال رجوع شود به « داستان مشغول شدن عاشقی به عشق نامه خواندن » در دفتر سوم . »
بیت 803
ز آنکه منزل های خشکی ز احتیاط هست دِه ها و وطن ها و رِباط
زیرا که مثلاََ در سفرهای معمولیِ این دنیا برای رعایتِ احتیاط در میانۀ راهها ، روستاها و اماکن و کاروانسراهایی بر پا می دارند . ( رِباط = کاروانسرا ) [ اینگونه بناها علاوه بر فواید دیگر به مسافر نشان می دهد که در کجای راه است . و قهراََ این منازلِ موقتی مخصوصِ کسانی است که هنوز به منزلِ خود نرسیده اند . همینطور اسباب و دلایل و واسطه ها نیز تا وقتی اعتبار دارد که سالک به دریایِ حقیقت درنیامده است . مراد از «خشکی» در اینجا دنیا و عالمِ صورت است . و اهلِ خشکی ، صورت گرایان و ظاهربینان اند که نمی توانند به دریای حقیقت درآیند . رجوع شود به شرح ابیات 571 تا 575 دفتر اوّل . ]
بیت 804
باز منزل هایِ دریا در وقوف
وقتِ موج و حبس ، بی عرصه و سُقوف
امّا در منازلِ دریایی به هنگامِ توقفِ مسافران و یا به گاهِ خروشِ امواج و یا آرامش آن ، نه فضایی است و نه سقفی که آنان در آن پناه گیرند . [ عرصه = فضای جلو عمارت / سُقوف = سقف ها ]
بیت 805
نیست پیدا آن مراحل را سَنام
نه نشان ست آن منازل را ، نه نام
در آن مراحل ، یعنی در میانۀ دریا هیچگونه نشانۀ مشخصی وجود ندارد . و منازل آن نام و نشانی ندارد . ( سَنام = کوهان شتر ، در اینجا به معنی نشانه و علامت ) [ این بیت و دو بیت قبل تمثیلی است برای بیکرانی و عدمِ تعیّنِ عالمِ الهی . هر کس بدان دریا درآید دیگر از اسباب و وسایط خبری نیست . زیرا به قولِ عرفا ، توحید همانا اسقاطِ اضافات است . مولانا بیکرانی وحدتِ الهی را به میانۀ دریا تشبیه کرده است . ]
بیت 806
هست صد چندان میانِ مَتزلَین
آن طرف که از نما تا روحِ عَین
فاصله ای که میانِ دو منزل از منازل دریایی وجود دارد . چنان دور و دراز است که فاصله اش صدها برابر مسافتی است که میان مرتبۀ روح نباتی و روح انسانی وجود دارد . [ مراد از «نما» ، مرتبۀ نباتی و مراد از «روحِ عَین» ، مرتبۀ روح انسانی ( = شرح بیت 188 دفتر دوم ) است . ]
بیت 807
در فناها این بقا را دیده ای
بر بقای جسم چون چفسیده ای ؟
موجودیت کنونی تو حاصلِ فناهایی است که در مراحلِ مختلف تکوینی تو عارض شده است . پس چرا اینک به موجودیّتِ مادی و جسمانی خود چسبیده ای ؟
بیت 808
هین بده ای زاغ این جان ، باز باش
پیشِ تبدیلِ خدا جانباز باش
ای زاغ این جانِ حقیر را بذل کُن و به بازِ بلند پرواز مُبدّل شو . و در برابرِ تبدیلاتی که مشیّت الهی اقتضا می کند جان نثار کُن . [ ای آدمیانِ زاغ صفت ، روحِ حیوانی خود را در راهِ کمالاتِ متعالی حق ، قربانی کنید . و به بازانِ بلندپرواز آسمانِ حقیقت و معرفت مبدّل شوید و به جای جیفۀ دنیوی ، صیدهای عالی کنید . ]
بیت 809
تازه می گیر و کهن را می سپار
که هر امسالت فزون است از سه پار
تازه ها را بگیر و کهنه ها را تحویل بده . زیرا بهرۀ هر سالِ تو از بهره های سالیانِ پیشینِ تو بیشتر و بهتر است . ( پار = سال گذشته ) [ مراد از «سه» در مصرع دوم ، عددی معیّن نیست بلکه در اینجا نشانۀ کثرت است . مولانا می خواهد بگوید هر بقایی که بعد از هر فنا به دست آوری . بهتر و بالتر است از بقاهای کثیره و مراحلِ پیشین . مراد از «کهن» ، موجودیت ها و هویّت های مراحلِ پیشین است که روحِ حیوانی نیز از جملۀ آنهاست . پس ای سالک در هیچ موقفی توقف مکن . ]
بیت 810
گر نباشی نخل وار ایثار کُن
کهنه بر کهنه نِه و ، انبار کُن
اگر مانندِ درختِ پُر میوه ، ایثارگر نیستی پس برو دارایی های کهنه و فرسودۀ خود را گرد آورد و در انبار جمع کن . ( نخل = درخت خرما ، خرمابُن ، امّا در اینجا مراد هر درختِ پُر میوه و ثمری است که میوه های خود را بی دریغ در اختیارِ مردم قرار می دهد و کنایه از افراد سخاوتمند و بلند طبع است . ) [ مولانا می گوید اگر اهلِ سخاوت و بذلِ اموالِ دنیوی نباشی لاجرم اهلِ نگهداری و حفظ آن مکتسباتی . ]
بیت 811
کهنه و گندیده و پوسیده را
تحفه می بَر بهرِ هر نادیده را
پس دارایی های کهنه و گندیده و فرسوده دنیوی خود را به عنوان پیشکش به نابینایان تقدیم کن . یعنی افرادِ وارَسته و بلند طبع طالب و خواهانِ مکتسباتِ دنیوی و جاه و جلالِ ظاهری تو نیستند . بلکه خواستارانِ اینگونه متاع ها ، کوردلانِ فرومایه اند .
بیت 812
آنکه نو دید ، او خریدارِ تو نیست
صیدِ حقّ ست او ، گرفتارِ تو نیست
زیرا کسی که تحفه های نو و تازه را دیده باشد . هرگز طالبِ متاعِ کهنه و بی رونقِ تو نمی شود . چنین شخصِ روشن بین و عارفی توسطِ حضرتِ حق صید شده و طبعاََ او هیچگاه اسیر تو نمی شود .
بیت 813
هر کجا باشند جَوقِ مرغِ کور
بر تو جمع آیند ای سیلابِ شور
ای نیرنگباز هر جا که گروهِ پرندگانِ کوردل باشند اطرافِ تو جمع می شوند . ( جَوق = دسته ، گروه ) [ مراد از «سیلابِ شور» ، افرادِ ریاکار و مزوّر است . ]
منظور بیت : طالبِ مکتسباتِ دنیوی تو سالکانِ بینا دل نیستند بلکه کور دلان خواهانِ تو و زرق و برق ظاهری تو هستند .
بیت 814
تا فزاید کوری ، از شوراب ها
ز آنکه آبِ شور افزاید عَمی
تا بر اثرِ خوردن آن آب شور ، کوری شان افزوده شود . زیرا آبِ شور ، کوری را بیشتر می کند . ( عمی = کوری ) [ قیل و قالِ ظاهریان و جاه و جلالِ دنیائیان موجبِ کوردلی بیشتر خواستارانِ خویش می گردد . ]
بیت 815
اهلِ دنیا ز آن سبب اَعمی دل اند
شاربِ شورابۀ آب و گِل اند
مردم دنیا از آنرو کوردل شده اند که از آبِ شور و گِل می نوشند . یعنی از لذّاتِ جسمانی کامروا می شوند . [ مراد از « آب و گِل » ، در اینجا جسم است و مراد از « شورابه » لذّاتِ مادّی و جسمانی است . افراط در لذّات و شهوات چشم دلِ آدمی را کور می کند . ]
بیت 816
شوره می ده ، کور می خر در جهان چون نداری آبِ حیوان در نهان
حال که در باطنِ خود آبِ حیاتِ ایمان و عرفان نداری . آبِ شورِ اباطیل و حظوظِ جسمانی را به طالبان دنیا بده و آنان را برای خود بخر و مریدِ خود کُن . [ در ابیات 1049 و 1050 دفتر چهارم آمده است :
ترک این تزویر گُو ، شیخ نَفور / آبِ شوری ، جمع کرده چند کور
کین مریدانِ من و ، من آبِ شور / می خورند از من ، همی گردند کور
بیت 817
با چنین حالت بقا خواهی و یاد
همچو زنگی در سیه رُویی تو شاد
تو با این حال و وضعِ نازل می خواهی بقای جاودانه هم پیدا کنی و آوازۀ مطلوبی نیز به دست آوری . تو بدان سیاهپوستی می مانی که از سیاهی چهرۀ خود نه تنها ناراحت نیست بلکه شادمان هم هست .
بیت 818
در سیاهی ، زنگی ز آن آسوده است
کو ز زاد و اصل ، زنگی بوده است
سیاهپوست از آنرو به پوستِ سیاه خود راضی و خرسند است که او از آغازِ تولد سیاه بوده است . [ دنیا طلبان ممکن از کوشیدن خود در لذّاتِ دنیوی شادمان باشند به این دلیل که بدان وضع عادت کرده اند . ]
بیت 819
آنکه روزی شاهد و خوش رُو بود
گر سیه گردد ، تدارک جُو بود
چنانکه مثلاََ کسی که زمانی ، زیبایی و جمالی داشته و ناگهان سیاه و بَدقیافه شده است . برای رفع این حالت به چاره جویی می پردازد . [ او چون مزۀ حُسن و جمال را چشیده ، زشتی را امری عَرَضی می شمرد و با تمامِ قوا به رفعِ آن برمی خیزد . ]
بیت 820
مرغِ پَرّنده چو مانَد در زمین
باشد اندر غصّه و درد و حَنین
مثال دیگر ، پرنده ای که از پرواز عاجز شود و زمینگیر گردد . دچارِ اندوه و درد و آه و ناله می شود . ( حَنین = ناله و زاری ) [ زیرا او ذاتاََ پرواز کننده است و درمانده شدنش از پرواز امری عَرَضی است . ]
بیت 821
مرغِ خانه بر زمین خوش می رود
دانه چین و شاد و شاطر می دود
در حالی که مرغِ خانگی روی زمین شاد و مسرور راه می رود . دانه بر می چیند و شادمان و چالاک می دود . [ شاطر = چالاک ]
بیت 822
ز آنکه او از اصل بی پرواز بود
/ و آن دِگر پَرّنده و پرواز بود
زیرا مرغِ خانگی ذاتاََ اهلِ پرواز نیست . امّا آن دیگری ذاتاََ اهلِ طَیَران و پرواز است . [ منظور مولانا از این تمثیل ها که در چند بیت اخیر آمده اینست که : آن که در گناه و لغزش سراپا غرق شده باشد از بدبختی و ادبار خود خبر ندارد . و چه بسا بر حالِ زارِ خود شادی هم بکند . امّا آن که صالح است به محضِ آنکه به لغزش و گناهی دچار آید آتشِ ندامت و ناراحتی وجدان به تب و تابش می کشد و با تمامِ نیرو می کوشد جبرانِ مافات کند . برای توضیح بیشتر رجوع شود به ابیات 152 تا 155 دفتر دوم . ]
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر پنجم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
علی میراحمدی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۵:۱۶ در پاسخ به سید جلال حسینی دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۹۶ - سپید رود:
همینطور است
البته گویا رضا خان یک قطعه زمین در زندان به شاعر میدهد
«پانزده روز است تا جایم درین زندان بود..»
ابراهیم احمدی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۴:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:
غزل زیبایی است
احمد خرمآبادیزاد در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۱۳:
به نظر میرسد که یکی از دو بیت شماره 5 یا 14 اضافی باشد؛ چرا که بسیار دور از ذهن است شاعر توانایی همچون صائب، یک مصراع را دو بار به کار ببرد.
یادآوری مهم
بیت زیر در نسخه آقای جهانگیر منصور (صفحۀ 947-946، انتشارات نگاه، سال 1374، تهران، ایران) دیده نمیشود:
دورتر شد راه ما از سعی بی هنجار ما/کودکان را مانده سازد نی سواری بیشتر
(در عوض، بیت شماره 14 کنونی جای آنرا گرفته است).
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۹:۳۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۲:
هست دل عاشقم منتظر یک نظر
پیام در یک ساعت قبل، ساعت ۱۹:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴: