بخش ۸۸ - کمبود درم و داستان کفشگر وامدهنده
برآمد برین روزگاری دراز
بسیم و زر آمد سپه را نیاز
سپهدار روزیدهان را بخواند
وزان جنگ چندی سخنها براند
که این کار با رنج بسیار گشت
به آب و به کنده نشاید گذشت
سپه را درم باید و دستگاه
همان اسب وخفتان و رومی کلاه
سوی گنج رفتند روزیدهان
دبیران و گنجور شاه جهان
از اندازه لشکر شهریار
کم آمد درم تنگ سیصد هزار
بیامد برشاه موبد چوگرد
به گنج آنچ بود از درم یاد کرد
دژم کرد شاه اندران کار چهر
بفرمود تا رفت بوزرجمهر
بدو گفت گر گنج شاهی تهی
چه باید مرا تخت شاهنشهی
بروهم کنون ساروان را بخواه
هیونان بختی برافگن به راه
صد از گنج مازندران بارکن
وزو بیشتر بار دینار کن
بشاه جهان گفت بوزرجمهر
که ای شاه با دانش و داد و مهر
سوی گنج ایران درازست راه
تهی دست و بیکار باشد سپاه
بدین شهرها گرد ماهرکسست
کسی کو درم بیش دارد بدست
ز بازارگان و ز دهقان درم
اگر وام خواهی نگردد دژم
بدین کار شد شاه همداستان
که دانای ایران بزد داستان
فرستادهای جست بوزرجمهر
خردمند و شادان دل و خوب چهر
بدو گفت ز ایدر سه اسبه برو
گزین کن یکی نامبردار گو
ز بازارگان و ز دهقان شهر
کسی را کجا باشد از نام بهر
ز بهر سپه این درم فام خواه
بزودی بفرماید از گنج شاه
بیامد فرستادهٔ خوش منش
جوان وخردمندی و نیکوکنش
پیمبر باندیشه باریک بود
بیامد بشهری که نزدیک بود
درم خواست فام از پی شهریار
برو انجمن شد بسی مایه دار
یکی کفشگر بود و موزه فروش
به گفتار او تیز بگشاد گوش
درم چند باید بدو گفت مرد
دلاور شمار درم یاد کرد
چنین گفت کای پرخرد مایه دار
چهل من درم هرمنی صدهزار
بدو کفشگر گفت من این دهم
سپاسی ز گنجور بر سر نهم
بیاورد قپان و سنگ و درم
نبد هیچ دفتر به کار و قلم
چو بازارگان را درم سخته شد
فرستاده زان کار پردخته شد
بدو کفشگر گفت کای خوب چهر
به رنجی بگویی به بوزرجمهر
که اندر زمانه مرا کودکیست
که بازار او بر دلم خوار نیست
بگویی مگر شهریار جهان
مرا شاد گرداند اندر نهان
که او را سپارد بفرهنگیان
که دارد سرمایه و هنگ آن
فرستاده گفت این ندارم به رنج
که کوتاه کردی مرا راه گنج
بیامد بر مرد دانا به شب
وزان کفشگر نیز بگشاد لب
برشاه شد شاد بوزرجمهر
بران خواسته شاه بگشاد چهر
چنین گفتن زان پس که یزدان سپاس
مبادم مگر پاک و یزدان شناس
که در پادشاهی یکی موزه دوز
برین گونه شادست و گیتی فروز
که چندین درم ساخته باشدش
مبادا که بیداد بخراشدش
نگر تا چه دارد کنون آرزوی
بماناد بر ما همین راه و خوی
چو فامش بتوزی درم صدهزار
بده تا بماند ز ما یادگار
بدان زیردستان دلاور شدند
جهانجوی با تخت وافسر شدند
مبادا که بیدادگر شهریار
بود شاد برتخت و به روزگار
بشاه جهان گفت بوزرجمهر
که ای شاه نیک اختر خوب چهر
یکی آرزو کرد موزه فروش
اگر شاه دارد بمن بنده گوش
فرستاده گوید که این مرد گفت
که شاه جهان با خرد باد جفت
یکی پور دارم رسیده بجای
بفرهنگ جوید همی رهنمای
اگر شاه باشد بدین دستگیر
که این پاک فرزند گردد دبیر
ز یزدان بخواهم همی جان شاه
که جاوید باد این سزاوار گاه
بدو گفت شاه ای خردمند مرد
چرا دیو چشم تو را تیره کرد
برو همچنان بازگردان شتر
مبادا کزو سیم خواهیم و در
چو بازارگان بچه گردد دبیر
هنرمند و بادانش و یادگیر
چو فرزند ما برنشیند بتخت
دبیری ببایدش پیروزبخت
هنر باید از مرد موزه فروش
بدین کار دیگر تو با من مکوش
بدست خردمند و مرد نژاد
نماند به جز حسرت وسرد باد
شود پیش او خوار مردم شناس
چوپاسخ دهد زو پذیرد سپاس
بما بر پس از مرگ نفرین بود
چوآیین این روزگار این بود
نخواهیم روزی جز از گنج داد
درم زو مخواه و مکن هیچ یاد
هم اکنون شتر بازگردان به راه
درم خواه وز موزه دوزان مخواه
فرستاده برگشت و شد با درم
دل کفشگر گشت پر درد و غم
شب آمد غمی شد ز گفتار شاه
خروش جرس خاست از بارگاه
طلایه پراگنده بر گرد دشت
همه شب همی گرد لشکر بگشت
ز ماهی چو بنمود خورشید تاج
برافگند خلعت زمین را ز عاج


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در دورهای طولانی و دشوار، نیازمند کمک و یاری بسیاری از افراد و منابع بودیم که به ما نقره و طلا دادند.
هوش مصنوعی: فرمانده جنگ روزی سران و مردان را فرا میخواند و دربارهی موضوعات جنگ چندین سخن ایراد میکند.
هوش مصنوعی: این کار با سختی و زحمت زیادی انجام شد و نمیتوان به سادگی از آن گذشت.
هوش مصنوعی: برای اینکه سپاه را به راه بیندازم، باید اسب و تجهیزات مناسب را فراهم کنم و همچنین کلاه خود را به سر بگذارم.
هوش مصنوعی: یک روز، دبیران و گنجدار شاه جهان به سمت گنج رفتند.
هوش مصنوعی: در اینجا صحبت از کمبود مالی است که ناشی از نیاز به تجهیزاتی برای فرماندهی لشکری بزرگ است. به نظر میرسد که مبلغ موجود برای تأمین هزینههای جنگ و نگهداری از لشکر کافی نیست و به نوعی دچار تنگناست.
هوش مصنوعی: موبدی به دیدار شاه آمد و از گنجی که متعلق به او بود یاد کرد.
هوش مصنوعی: شاه از کار آن چهره ناراحت و غمگین شد و به بوزرجمهر دستور داد تا به جایی برود.
هوش مصنوعی: به او گفت: اگر گنج پادشاهی خالی باشد، پس برای من تخت سلطنت چه فایدهای دارد؟
هوش مصنوعی: همین حالا به راه بیفت و از راهنمایان درخواست کن تا بخت خوش را در مسیر تو قرار دهند.
هوش مصنوعی: صد تا از گنجینه مازندران را بار کن و بیشتر از آن، بار دینار بیاور.
هوش مصنوعی: به پادشاه جهان، بوزرجمهر گفت: ای پادشاه با دانش، عدالت و مهرورزی!
هوش مصنوعی: راه رسیدن به گنجینههای ایران طولانی است و برای کسانی که تهیدست و بیکار هستند، این مسیر دشوار و پرچالش خواهد بود.
هوش مصنوعی: در این شهرها فقط کسی به موفقیت میرسد که سرمایهای در دست داشته باشد.
هوش مصنوعی: اگر از بازرگانان و کشاورزان پولی بخواهی، نباید ناراحت و افسرده شوی.
هوش مصنوعی: در این اقدام، پادشاه نیز به توافق رسید و دانای ایران داستان را آغاز کرد.
هوش مصنوعی: یکی از فرستادگان، جست و جو کرده است تا بوزرجمهر، شخصی دانا و شاداب و خوشچهره را پیدا کند.
هوش مصنوعی: به او گفت: از اینجا سه اسب را انتخاب کن و یکی از آنها را که معروفتر است برگزین.
هوش مصنوعی: کسی در شهر نیست که از نام و شهرتی که در بین بازرگانان و کشاورزان وجود دارد، برخوردار باشد.
هوش مصنوعی: به خاطر ارتش این طلا را طلب کن، به زودی از خزانه شاه خواهد رسید.
هوش مصنوعی: یک جوان بااخلاق و با خرد، که رفتار نیکویی دارد، آمد.
هوش مصنوعی: پیامبر با اندیشهای عمیق و دقیق به شهری نزدیک آمد.
هوش مصنوعی: در حاکمیت من، برای این که رنگ و بوی زندگی را از شهریار بگیرم، بسیاری از افراد قوی و ثروتمند به مجلس آمدند.
هوش مصنوعی: یک کفشساز وجود داشت که در کارش زیرکی زیادی داشت و مردم به سخنان او به دقت گوش میدادند.
هوش مصنوعی: چند بار باید با مرد دلیر بگویم که درباره من صحبت کند؟
هوش مصنوعی: او با افتخار گفت: ای شخص با درایت، من صاحب چهارصد من طلا هستم.
هوش مصنوعی: او به دستفروش گفت که من این دسته را به عنوان تقدیری از گنجور به عنوان سرپرست قرار میدهم.
هوش مصنوعی: اگر کسی به تو کمک نکند و امکانات لازم را فراهم نکند، هیچ کار مثبتی نمیتوانی انجام دهی.
هوش مصنوعی: وقتی که بازرگان درم (پول) خود را از دست داد، برای حل این مشکل اقدام کرد و تدبیری اندیشید.
هوش مصنوعی: به او گفت: ای زیبا روی، به رنج و زحمت شکایت میکنی؟
هوش مصنوعی: در این دنیا کودکی دارم که ارزشش برای دل من کم نمیشود و به همین دلیل احساس بیاهمیتی نمیکنم.
هوش مصنوعی: آیا میتوانی بگویی که آیا پادشاه دنیا میتواند در دل من خوشحالی به وجود آورد؟
هوش مصنوعی: او را به کسانی بسپارید که فرهنگ و دانش دارند و توانایی و استعداد لازم را در اختیار دارند.
هوش مصنوعی: فرستاده گفت: من این را ندارم که به خاطر کم کردن مسیر رسیدن به گنج، با زحمت به تو بگویم.
هوش مصنوعی: مرد دانایی در شب به دیدار آمد و در این میان، کفشگری هم زبان به سخن گشود.
هوش مصنوعی: بوزرجمهر با شادی به حضور پادشاه رفت و بر اساس خواسته او، راز و مسائل را برایش روشن کرد.
هوش مصنوعی: از این پس چنین میگویم که هیچ شکر و سپاسی برای خداوند ندارم مگر اینکه پاک و شناختهشده به یزدان باشم.
هوش مصنوعی: در میان پادشاهی، یکی دوزنده موزه با چهرهای زیبا و شاداب وجود دارد که باعث روشنایی و شکوه دنیا شده است.
هوش مصنوعی: کسی که ثروت زیادی به دست آورده، باید مراقب باشد تا به ظالمی آسیب نبیند.
هوش مصنوعی: نگاهی به آنچه اکنون آرزو میکند، داشته باش و بدان که برای ما همین مسیر و ویژگیها باقی مانده است.
هوش مصنوعی: وقتی رنگش را به سرخی درآوری، صد هزار تا به من بده تا از ما یادگاری باقی بماند.
هوش مصنوعی: بدان که زیردستان شجاع و دلیر شدهاند و به دنبال رسیدن به مقام و عظمت هستند.
هوش مصنوعی: مبادا که حکمروای ظالمی در اوج شادی بر تخت نشسته و بر زمان حکومت کند.
هوش مصنوعی: بوزرجمهر به شاه جهان گفت: ای پادشاه نیکبخت و خوشصورت.
هوش مصنوعی: کسی آرزو کرد که اگر شاه دربار دارد، من هم به عنوان بندهی او مورد توجه قرار بگیرم.
هوش مصنوعی: فرستاده میگوید که این فرد گفت که پادشاه بزرگ باید با عقل و درایت همراه باشد.
هوش مصنوعی: من یک پسری دارم که به مقام و موقعیتی رسیده است و اکنون به دنبال دانشی است که او را راهنمایی کند.
هوش مصنوعی: اگر پادشاه بتواند به درستی کسی را شناسایی کند، آن فرد پاک و شایسته به مقام قضاوت و نوشتن میرسد.
هوش مصنوعی: از خدایی که شایسته است، درخواست میکنم تا جان شاه را حفظ کند تا این مکان همواره پایدار بماند.
هوش مصنوعی: شاه به مرد خردمند گفت: چرا دیو باعث شد چشمانت تار شود؟
هوش مصنوعی: برو و شتر را به حالت قبلی برگردان، مبادا که او را بگیریم و بخواهیم از او بهرهبرداری کنیم.
هوش مصنوعی: وقتی تاجری فرزند شود، باید یاد بگیرد و مهارتهای لازم را از یک معلم هنرمند و با دانش به دست بیاورد.
هوش مصنوعی: زمانی که فرزند ما بر روی تخت دانش قرار گیرد، باید خوشبخت و سعادتمند باشد.
هوش مصنوعی: هنر باید به گونهای باشد که از افراد حرفهای و متخصص، مانند فروشندگان آثار هنری، بهره ببرد، و تو نباید به خاطر این موضوع با من درگیر شوی.
هوش مصنوعی: در دست انسانهای خردمند و با فضیلت، چیزی جز حسرت و سردی بر جا نمیماند.
هوش مصنوعی: در برابر او، کسی که قدر مردم را میداند، فروتن خواهد شد، چون وقتی از او چیزی بپرسند، با کمال ادب پاسخ میدهد و از او تشکر میشود.
هوش مصنوعی: پس از مرگ، نفرین به ما میرسد، زیرا اینگونه است که روزگار ما پیش میرود.
هوش مصنوعی: ما در زندگی هیچ چیزی جز آنچه که از گنج و ثروت در دل داریم نخواهیم. از ما چیزی نخواه و هیچ یاد تو را نیز نخواهیم کرد.
هوش مصنوعی: همین حالا شتر را به مسیر درست برگردان و از دوزندگان کمک نخواه.
هوش مصنوعی: فرستاده بازگشت و دل کفشگر با درم پر از درد و اندوه شد.
هوش مصنوعی: شب فرارسید و از سخنان شاه غمگین شدیم. صدای زنگ جرس از کاخ بلند شد.
هوش مصنوعی: طلایهداران به دور دشت میچرخیدند و در طول شب، گروههای لشکر را حرکت میدادند.
هوش مصنوعی: وقتی ماهی به نمایش درآمد، خورشید تاج خود را بر افراشت و جامه زمین را از عاج (مادهای سخت و سفید) آراست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.