گنجور

 
فردوسی

طلایه چو گشت از لب کنده باز

بیامد بر شاه گردن فراز

که پیغمبر قیصر آمد بشاه

پر از درد و پوزش کنان از گناه

فرستاده آمد همانگه دوان

نیایش کنان پیش نوشین روان

چو رومی سر تاج کسری بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

به دل گفت کینت سزاوار گاه

بشاهی ومردی وچندین سپاه

وزان فیلسوفان رومی چهل

زبان برگشادند پر باد دل

ز دینار با هرکسی سی هزار

نثار آوریده بر شهریار

چو دیدند رنگ رخ شهریار

برفتند لرزان و پیچان چومار

شهنشاه چون دید بنواختشان

به آیین یکی جایگه ساختشان

چنین گفت گوینده پیشرو

که ای شاه قیصر جوانست و نو

پدر مرده و ناسپرده جهان

نداند همی آشکار و نهان

همه سر به سر باژدار توایم

پرستار و در زینهار توایم

تو را روم ایران و ایران چو روم

جدایی چرا باید این مرز و بوم

خرد در زمانه شهنشاه راست

وزو داشت قیصر همی‌پشت راست

چه خاقان چینی چه در هند شاه

یکایک پرستند این تاج و گاه

اگر کودکی نارسیده بجای

سخن گفت بی‌دانش و رهنمای

ندارد شهنشاه ازو کین و درد

که شادست ازو گنبد لاژورد

همان باژ روم آنچ بود از نخست

سپاریم و عهدی بتازه درست

بخندید نوشین روان زان سخن

که مرد فرستاده افگند بن

بدو گفت اگر نامور کودکست

خرد با سخن نزد او اندکست

چه قیصر چه آن بی خرد رهنمون

ز دانش روان را گرفته زبون

همه هوشمندان اسکندری

گرفتند پیروزی و برتری

کسی کو بگردد ز پیمان ما

بپیچید دل از رای و فرمان ما

از آباد بومش بر آریم خاک

زگنج و ز لشکر نداریم باک

فرستادگان خاک دادند بوس

چنانچون بود مردم چابلوس

که ای شاه پیروز برترمنش

ز کار گذشته مکن سرزنش

همه سر به سر خاک رنج توایم

همه پاسبانان گنج توایم

چوخشنود گردد ز ما شهریار

نباشیم ناکام و بد روزگار

ز رنجی که ایدر شهنشاه برد

همه رومیان آن ندارند خرد

ز دینار پرکرده ده چرم گاو

به گنج آوریم از درباژ وساو

بکمی وبیشیش فرمان رواست

پذیرد ز ما گرچه آن ناسزاست

چنین داد پاسخ که ازکار گنج

سزاوار دستور باشد به رنج

همه رومیان پیش موبد شدند

خروشان و با اختر بد شدند

فراوان ز هر در سخن راندند

همه راز قیصر برو راندند

ز دینار گفتند وز گاو پوست

ز کاری که آرام روم اندروست

چنین گفت موبد اگر زر دهید

ز دیبا چه مایه بران سرنهید

بهنگام برگشتن شهریار

ز دیبای زربفت باید هزار

که خلعت بود شاه را هر زمان

چه با کهتران و چه با مهتران

برین برنهادند و گشتند باز

همه پاک بردند پیشش نماز

ببد شاه چندی بران رزمگاه

چوآسوده شد شهریار و سپاه

ز لشکر یکی مرد بگزید گرد

که داند شمار نبشت و سترد

سپاهی بدو داد تا باژ روم

ستاند سپارد به آباد بوم

وز آنجا بیامد سوی طیسفون

سپاهی پس پشت و پیش اندرون

همه یکسر آباد از سیم و زر

به زرین ستام و به زرین کمر

ز بس پرنیانی درفش سران

تو گفتی هوا شد همه پرنیان

در و دشت گفتی که زرین شدست

کمرها ز گوهر چو پروین شدست

چو نزدیک شهر اندر آمد ز راه

پذیره شدندش فراوان سپاه

همه پیش کسری پیاده شدند

کمر بسته و دل گشاده شدند

هر آنکس که پیمود با شاه راه

پیاده بشد تا در بارگاه

همه مهتران خواندند آفرین

بران شاه بیدار باداد ودین

چو تنگ اندر آمد به جای نشست

بهرمهتری شاه بنمود دست

سرآمد سخن گفتن موزه دوز

ز ماه محرم گذشته سه روز

جهانجوی دهقان آموزگار

چه گفت اندرین گردش روزگار

که روزی فرازست و روزی نشیب

گهی با خرامیم و گه با نهیب

سرانجام بستر بود تیره خاک

یکی را فراز و یکی را مغاک

نشانی نداریم ازان رفته‌گان

که بیدار و شادند اگر خفته گان

بدان گیتی ار چندشان برگ نیست

همان به که آویزش مرگ نیست

اگر صد بود سال اگر بیست و پنج

یکی شد چو یاد آید از روز رنج

چه آنکس که گوید خرامست وناز

چه گوید که دردست و رنج و نیاز

کسی را ندیدم بمرگ آرزوی

نه بی راه و از مردم نیکخوی

چه دینی چه اهریمن بت پرست

ز مرگند بر سر نهاده دو دست

چوسالت شد ای پیر برشست و یک

می‌و جام وآرام شد بی‌نمک

نبندد دل اندر سپنجی سرای

خرد یافته مردم پاکرای

بگاه بسیجیدن مرگ می

چو پیراهن شعر باشد بدی

فسرده تن اندر میان گناه

روان سوی فردوس گم کرده راه

ز یاران بسی ماند و چندی گذشت

تو با جام همراه مانده به دشت

زمان خواهم از کردگار زمان

که چندی بماند دلم شادمان

که این داستانها و چندین سخن

گذشته برو سال و گشته کهن

ز هنگام کی شاه تا یزدگرد

ز لفظ من آمد پراگنده گرد

بپیوندم و باغ بی‌خو کنم

سخنهای شاهنشهان نو کنم

هماناکه دل را ندارم به رنج

اگر بگذرم زین سرای سپنج

چه گوید کنون مرد روشن روان

ز رای جهاندار نوشین روان