گنجور

 
فردوسی

بفرمود تا بر درش کرنای

دمیدند با سنج و هندی درای

همه کوس بر کوههٔ ژنده پیل

ببستند و شد روی گیتی چونیل

سپاهی گذشت از مداین به دشت

که دریای سبز اندرو خیره گشت

ز نالیدن بوق و رنگ درفش

ز جوش سواران زرینه کفش

ستاره توگفتی به آب اندرست

سپهر روان هم بخواب اندرست

چوآگاهی آمد بقیصر ز شاه

که پرخشم ز ایوان بشد با سپاه

بیامد ز عموریه تا حلب

جهان کرد پر جنگ و جوش و جلب

سواران رومی چو سیصد هزار

حلب را گرفتند یکسر حصار

سپاه اندر آمد ز هرسو به جنگ

نبد جنگشانرا فراوان درنگ

بیاراست بر هر دری منجنیق

ز گردان روم آنکه بد جاثلیق

حصار سقیلان بپرداختند

کزان سو همی‌تاختن ساختند

حلب شد بکردار دریای خون

به زنهار شد لشکر باطرون

بدو هفته از رومیان سی هزار

گرفتند و آمد بر شهریار

بی‌اندازه کشتند ز ایشان بتیر

به رزم اندرون چند شد دستگیر

به پیش سپه کنده‌ای ساختند

بشبگیر آب اندر انداختند

بکنده ببستند برشاه راه

فروماند از جنگ شاه و سپاه