بخش ۳۱ - نبرد گودرز و پیران، گریز پیران به کوه، کشته شدنش و بازگشت با پیکر او
سپهدار ایران و توران دژم
فراز آمدند اندر آن کین به هم
همی برنوشتند هر دو زمین
همه دل پر از درد و سر پر ز کین
به آوردگاه سواران ز گرد
فروماند خورشید روز نبرد
به تیغ و به خنجر به گرز و کمند
ز هر گونهٔ برنهادند بند
فراز آمد آن گردش ایزدی
از ایران به توران رسید آن بدی
ابا خواست یزدانش چاره نماند
کرا کوشش و زور و یاره نماند
نگه کرد پیران که هنگام چیست
بدانست کان گردش ایزدیست
ولیکن به مردی همی کرد کار
بکوشید با گردش روزگار
از آن پس کمان برگرفتند و تیر
دو سالار لشکر دو هشیار پیر
یکی تیرباران گرفتند سخت
چو باد خزان بر جهد بر درخت
نگه کرد گودرز تیر خدنگ
که آهن ندارد مر او را نه سنگ
به برگستوان برزد و بردرید
تگاور بلرزید و دم درکشید
بیفتاد و پیران درآمد به زیر
بغلتید زیرش سوار دلیر
بدانست کآمد زمانه فراز
وز آن روز تیره نیابد جواز
ز نیرو به دو نیم شد دست راست
هم آنگه بغلتید و بر پای خاست
ز گودرز بگریخت و شد سوی کوه
غمی شد ز درد دویدن ستوه
همی شد بر آن کوهسر بر دوان
کزو بازگردد مگر پهلوان
نگه کرد گودرز و بگریست زار
بترسید از گردش روزگار
بدانست کش نیست با کس وفا
میان بسته دارد ز بهر جفا
فغان کرد کای نامور پهلوان
چه بودت که ایدون پیاده دوان
به کردار نخچیر در پیش من
کجات آن سپاه ای سر انجمن
نیامد ز لشکر ترا یار کس
وز ایشان نبینمت فریادرس
کجات آنهمه زور و مردانگی
سلیح و دل و گنج و فرزانگی
ستون گوان پشت افراسیاب
کنون شاه را تیره گشت آفتاب
زمانه ز تو زود برگاشت روی
به هنگام کینه تو چاره مجوی
چو کارت چنین گشت زنهار خواه
بدان تات زنده برم نزد شاه
ببخشاید از دل همی بر تو بر
که هستی جهان پهلوان سر به سر
بدو گفت پیران که این خود مباد
به فرجام بر من چنین بد مباد
از این پس مرا زندگانی بود
به زنهار رفتن گمانی بود
خود اندر جهان مرگ را زادهایم
بدین کار گردن ترا دادهایم
شنیدستم این داستان از مهان
که هرچند باشی به خرم جهان
سرانجام مرگست زو چاره نیست
به من بر بدین جای پیغاره نیست
همی گشت گودرز بر گرد کوه
نبودش بدو راه و آمد ستوه
پیاده ببود و سپر برگرفت
چو نخچیربانان که اندر گرفت
گرفته سپر پیش و ژوپین به دست
به بالا نهاده سر از جای پست
همی دید پیران مر او را ز دور
بجست از بر سنگ سالار تور
بینداخت خنجر به کردار تیر
بیامد به بازوی سالار پیر
چو گودرز شد خسته بر دست اوی
ز کینه به خشم اندر آورد روی
بینداخت ژوپین به پیران رسید
زره بر تنش سر به سر بردرید
ز پشت اندر آمد به راه جگر
بغرید و آسیمه برگشت سر
برآمدش خون جگر بر دهان
روانش برآمد هم اندر زمان
چو شیر ژیان اندر آمد به سر
بنالید با داور دادگر
بر آن کوه خارا زمانی تپید
پس از کین و آوردگاه آرمید
زمانه به زهر آب دادست چنگ
بدرد دل شیر و چرم پلنگ
چنین است خود گردش روزگار
نگیرد همی پند آموزگار
چو گودرز بر شد بر آن کوهسار
بدیدش بر آنگونه افگنده خوار
دریده دل و دست و بر خاک سر
شکسته سلیح و گسسته کمر
چنین گفت گودرز کای نره شیر
سر پهلوانان و گرد دلیر
جهان چون من و چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید
چو گودرز دیدش چنان مردهخوار
به خاک و به خون بر تپیده به زار
فروبرد چنگال و خون برگرفت
بخورد و بیالود روی ای شگفت
ز خون سیاوش خروشید زار
نیایش همی کرد بر کردگار
ز هفتاد خون گرامی پسر
بنالید با داور دادگر
سرش را همی خواست از تن برید
چنان بدکنش خویشتن را ندید
درفشی به بالینش بر پای کرد
سرش را بدان سایه برجای کرد
سوی لشکر خویش بنهاد روی
چکان خون ز بازوش چون آب جوی
همه کینهجویان پرخاشجوی
ز بالا به لشکر نهادند روی
ابا کشتگان بسته بر پشت زین
بر ایشان سرآورده پرخاش و کین
چو با کینهجویان نبد پهلوان
خروشی برآمد ز پیر و جوان
که گودرز بر دست پیران مگر
ز پیری به خون اندر آورد سر
همی زار بگریست لشکر همه
ز نادیدن پهلوان رمه
درفشی پدید آمد از تیره گرد
گرازان و تازان به دشت نبرد
برآمد ز لشکرگه آوای کوس
همی گرد بر آسمان داد بوس
بزرگان بر پهلوان آمدند
پر از خنده و شادمان آمدند
چنین گفت لشکر مگر پهلوان
از او بازگردید تیره روان
که پیران یکی شیردل مرد بود
همه ساله جویای آورد بود
چنین یاد کرد آن زمان پهلوان
سپرده بدو گوش پیر و جوان
به انگشت بنمود جای نبرد
بگفت آنک با او زمانه چه کرد
به رهام فرمود تا برنشست
به آوردن او میان را ببست
بدو گفت او را به زین برببند
بیاور چنان تازیان بر نوند
درفش و سلیحش چنان هم که هست
به درع و میانش مبر هیچ دست
بر آن گونه چون پهلوان کرد یاد
برون تاخت رهام چون تندباد
کشید از بر اسب روشن تنش
به خون اندرون غرقه بد جوشنش
چنان هم ببستش به خم کمند
فرود آوریدش ز کوه بلند
درفشش چو از جایگاه نشان
ندیدند گردان گردنکشان
همه خواندند آفرین سر به سر
ابر پهلوان زمین در به در
که ای نامور پشت ایران سپاه
پرستندهٔ تخت تو باد ماه
فدای سپه کردهای جان و تن
به پیری زمان روزگار کهن
چنین گفت گودرز با مهتران
که چون رزم ما گشت ز این سان گران
مرا در دل آید که افراسیاب
سپه بگذراند بدین روی آب
سپاه وی آسوده از رنج و تاب
بمانده سپاهم چنین در شتاب
ولیکن چنین دارم امید من
که آید جهاندار خورشید من
بیفروزد این رزمگه را به فر
بیارد سپاهی به نو کینهور
یکی هوشمندی فرستادهام
بسی شاه را پندها دادهام
که گر شاه ترکان بیارد سپاه
نداریم پای اندر این کینهگاه
گمانم چنان است کو با سپاه
به یاری بیاید بدین رزمگاه
مر این کشتگان را بر این دشت کین
چنین هم بدارید بر پشت زین
کز این کشتگان جان ما بیغم است
روان سیاووش ز این خرم است
اگر هم چنین نزد شاه آوریم
شود شاد و ز این پایگاه آوریم
که آشوب ترکان و ایرانیان
از این بد کجا کم شد اندر میان
همه یکسره خواندند آفرین
که بیتو مبادا زمان و زمین
همه سودمندی ز گفتار تست
خور و ماه روشن بدیدار تست
برفتند با کشتگان همچنان
گروی زره را پیاده دوان


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیران گودرز افراسیاب سیاووش (اشاره) رهام کیخسرو گروی زره
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان دوازده رخ، گودرز و پیران به نبردی سرنوشتساز میپردازند. گودرز با مهارت خود در نبرد، تیرهایی به سمت پیران پرتاب میکند و در نهایت او را به زمین میاندازد. پیران که از درد و رنج فرار میکند، در کوه به شدت آسیب میبیند و گودرز با حس ترس از سرنوشت، به او مینگرد و زاری میکند. سرانجام، گودرز پیران را از خون و درد نجات میدهد، اما با هر ضربهای که به او زده میشود، حس انتقام و غصهای عمیق در دلش مینشیند. داستان در اینجا به درستی نشان میدهد که چطور سرنوشت و زمانه بر سرنوشت قهرمانان تأثیر میگذارد و اندوه آنان را تشدید میکند.
هوش مصنوعی: فرماندهان ایران و توران با غم و نفرت به میدان نبرد آمدند.
هوش مصنوعی: هر دو طرف میدان نبرد را به هم پیچیدند و در آنجا، دلها پر از درد و سرها پُر از خشم و کینه بود.
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، سواران با گرد و غبار زمینگیر شدند و خورشید روز مبارزه در پس این گرد و غبار پنهان شد.
هوش مصنوعی: سواران با شمشیر و خنجر، و همچنین با گرز و کمند (نوعی طناب برای دستگیر کردن)، از هر نوع وسیلهای استفاده کردند تا دشمن را به دام بیندازند و او را محدود کنند.
هوش مصنوعی: دوران و سرنوشت الهی به سمت بدی و شرارت از ایران به توران آمده بود.
هوش مصنوعی: با خواست خدا چارهای برای او نماند و نه کوشش و نه قدرتمندی یا یاری به کمکش نیامد.
هوش مصنوعی: پیران به دور و برش نگاه کرد تا ببیند در چه زمانی قرار دارد و فهمید که این تغییر و تحول ناشی از تقدیر الهی است.
هوش مصنوعی: اما او با شجاعت و مردانگی به کار خود ادامه داد و با تلاش در برابر تغییرات و چرخشهای روزگار ایستادگی کرد.
هوش مصنوعی: پس از آن، دو فرمانده هوشیار لشکر کمان به دست گرفتند و تیرها را آماده کردند.
همدیگر را سخت تیرباران کردند، مانند باد خزانی که با شدت زیاد درختان را تکان می دهد.
هوش مصنوعی: گودرز به تیر خدنگ (تیر بزرگ) نگاه کرد و متوجه شد که هدف تیر، هیچ چیزی از جنس آهن یا سنگ ندارد.
هوش مصنوعی: گودرز به کوه برگستوان (جایی که پیران مخفی شده بود) حمله کرد و او را به شدت مجروح کرد، طوری که پیران به لرزه درآمد و نفسش بند آمد.
هوش مصنوعی: پیران به زمین افتاد و گودرز، دلیر و شجاع، بر او سوار شد.
هوش مصنوعی: او (پیران) فهمید که زمان بر سرنوشتش تغییر کرده و از آن روز سیاه هیچ راه نجاتی ندارد.
هوش مصنوعی: دست راست پیران به خاطر شدت ضربهای که خورده بود، به دو بخش تقسیم شد و سپس او توانست خودش را روی پاهایش بلند کند.
هوش مصنوعی: پیران از گودرز فرار کرد و به سمت کوه رفت. او به خاطر درد و خستگی ناشی از دویدن، بسیار غمگین شد.
هوش مصنوعی: پیران به سمت کوه میرفت تا از آنجا برگردد، زیرا انتظار داشت که شاید پهلوانی (گودرز) به او کمک کند یا او را نجات دهد.
هوش مصنوعی: گودرز به دور و برش نگاه کرد و به شدت گریه کرد، زیرا از تغییرات و ناپایداریهای زندگی ترسید.
هوش مصنوعی: گودرز فهمید که هیچکس به دیگران وفادار نیست و همه به خاطر خیانت به هم پیوستهاند.
هوش مصنوعی: پهلوان نامور (گودرز) با صدای بلند ناله کرد و از پیران پرسید که چرا به این حال افتاده و پیاده و در حال دویدن است.
هوش مصنوعی: به مانند آهو که در جنگل میدود، کجاست آن سپاه که تو رئیس آن هستی؟
هوش مصنوعی: از لشکر تو هیچ یاری نیامد و من از میان آنها کسی را نمیبینم که به فریادم برسد.
هوش مصنوعی: کجاست آن همه قدرت و شجاعت، آن سلاح، آن دل، آن ثروت و آن خردمندی؟
هوش مصنوعی: ستون گوان، سربازان پشت افراسیاب، اکنون باعث شدند که آفتاب بر شاه (گودرز) تیره و تار شود. یعنی او دیگر در موقعیت خوبی نیست و وضعیتش خراب شده است.
هوش مصنوعی: زمان به سرعت رویش را از تو برگردانده و در زمان کینه تو هیچ راه حلی نخواهی یافت.
هوش مصنوعی: هرگاه کارت به این شکل شد (دچار مشکل شد)، از خداوند (یعنی تات، که به معنای ملاحظه و احتیاط است) بخواه که زنده برگردی نزد شاه.
هوش مصنوعی: من از صمیم قلب از تو عذرخواهی میکنم، زیرا تو جهانی و بهتمام معنا پهلوانی.
هوش مصنوعی: پیران به گودرز میگوید که چنین سرنوشتی برای من پیش نیاید و امیدوار است که این پایان شوم برای او اتفاق نیفتد.
هوش مصنوعی: از این پس زندگی کردن من به خطر خواهد بود و رفتن به زنهار (پناهگاه)، حرکتی مشکوک به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: ما در این دنیا به خودمان مرگ را آفریدهایم و به همین دلیل، کار خود را به گردن تو، یعنی مرگ، گذاشتهایم.
هوش مصنوعی: شنیدهام که بزرگانی گفتهاند هرچقدر هم که در این دنیا خوش و خرم باشی، در نهایت به مرگ دچار خواهی شد.
هوش مصنوعی: در نهایت، مرگ به سراغ هر کسی میآید و نمیتوان از آن فرار کرد، بنابراین در این مکان هیچ راهی برای نجات وجود ندارد.
هوش مصنوعی: گودرز دور کوه میچرخید اما بدو راهی نبود و خسته و درمانده شده بود.
هوش مصنوعی: گودرز پیاده بود و سپر را برداشت، مانند شکارچیانی که در پی شکار به دام میافتند.
هوش مصنوعی: با سپر به جلو و زره به دست ایستاده است و سرش را از جایی پایین به بالا برده است.
هوش مصنوعی: پیران در فاصله از گودرز او را میدید و از روی سنگی که سالار تُر بود، به سمت او رفت.
هوش مصنوعی: پیران خنجر را مانند تیر به سمت گودرز پرتاب کرد و به سمت بازوی سالار (گودرز) رفت.
هوش مصنوعی: وقتی گودرز از او (پیران) خسته شد، به خاطر کینهای که داشت، چهرهاش پر از خشم شد.
هوش مصنوعی: گودرز به پیران (پیران ویسه) حمله کرد و او را به زمین انداخت. زرهاش را که بر تن داشت، پارهپاره کرد.
هوش مصنوعی: پیران در حینی که به سمت دشمن میآید، نعرهزن و وحشتزده به عقب برمیگردد. صدای نعرهاش مانند صدای شیری است که از پشت به سمت دشمن حملهور میشود.
هوش مصنوعی: خون جگر، به خاطر شدت درد و رنجی که تحمل میکند، از دهان او بیرون آمده است و این درد و رنج به طور ناگهانی افزایش یافته است.
هوش مصنوعی: شیر ژیان، که نماد قدرت و شجاعت است، به سر آمد و با صدای بلند از داور دادگر (خدا یا نیروی عدالت) شکایت کرد.
هوش مصنوعی: پس از جنگ و خونریزی، پیکر پیران بر آن کوه سنگی به آرامی دراز شد و در آنجا استراحت کرد.
هوش مصنوعی: زمانه مانند زهر، به انسان آسیب میزند و باعث درد و رنج میشود، چنان که دل شیر و پوست پلنگ را نیز میآزارد.
هوش مصنوعی: اینها سرنوشت و گردش زمانه است که هیچگاه از نصیحت و تجربهی آموزگار درسی نمیگیرد.
هوش مصنوعی: وقتی گودرز به بالای آن کوه بلند رسید، دید پیران در آن وضعیت رقتبار افتاده و ذلیل شده است.
هوش مصنوعی: پیران، دل و دستش را پاره کرده، سرش بر روی خاک شکسته، سلاحش فروریخته و کمرش نیز از هم گسسته است.
هوش مصنوعی: گودرز به پیران میگوید: ای شیر نر، تو که سرآمد پهلوانان و مردان دلیر هستی.
هوش مصنوعی: جهان افرادی مانند من و تو را بسیار دیده است و هرگز با هیچکس آرام نمیگیرد، یعنی زندگی همیشه ادامه دارد و به کسی وابسته نیست.
هوش مصنوعی: وقتی گودرز آن مرد را در حالی دید که به زمین افتاده و در خون خویش غرق شده است و وضعیتش بسیار دردناک و ناگوار به نظر میرسد، به شدت متاثر شد.
هوش مصنوعی: گودرز چنگال خود را به سمت پیران دراز کرد و خون او را گرفت. سپس چهرهاش را به خون آغشته کرد و این بسیار عجیب به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: از خون سیاوش (پسر کیخسرو) صدای گریه و فریاد بلند شد و او در حال دعا و نیایش به درگاه خداوند است.
هوش مصنوعی: از هفتاد نفر که به خاطر او خون دادهاند، او به درگاه خداوند دادگر شکایت میکند و به شدت ناله و فریاد میزند.
هوش مصنوعی: پیران از شدت خشم و شدت عمل، قصد دارد سرش را از بدنش جدا کند، اما رفتار بد او باعث شده که خود را در این وضعیت خطرناک نبیند و آنچه را که در حال انجام است، فراموش کند.
هوش مصنوعی: پیران در حال مرگ، پرچمی را بر سر بالینش گذاشت و سرش را زیر آن سایه قرار داد.
هوش مصنوعی: به سمت لشکر خود رفت و خون که از بازویش میچکید، مانند آب جوی بود.
هوش مصنوعی: همه کسانی که دشمنی و خشم دارند، از بالا به سوی لشکر حمله کردند.
هوش مصنوعی: بر پشت زین، کشتگان را به هم بستهاند و بر آنها، خشم و کینهجویی حاکم شده است.
هوش مصنوعی: چون قهرمانان (پهلوانان) بر سر کینهتوزان (کینهجویان) حمله نکردند، از نسلهای پیر و جوان صدایی برخواست.
هوش مصنوعی: گودرز پیران را با دقت و مهارت از دستانش گرفته و او را به خاطر پیریاش به خاک خونین میاندازد.
هوش مصنوعی: تمام سپاه به شدت گریه کردند و ناله سر دادند زیرا دیگر پهلوان خود را نمیدیدند و احساس ناراحتی و فقدان داشتند.
هوش مصنوعی: درفشی (پرچمی) از تیرهٔ گرد، متعلق به گرازان و تازان (قبیلههایی در جنگ) در میدان نبرد ظاهر شد.
هوش مصنوعی: از میان لشکر، صدای کوس به گوش رسید که در آسمان پژواک میشود.
هوش مصنوعی: بزرگان به سوی پهلوان آمدند و با خوشحالی و خنده، شاداب و سرحال بودند.
هوش مصنوعی: لشکر گفت که آیا پهلوان از جنگ برگشته است یا اینکه به خاطر ترس از او روحش تیره و ناامید شده است؟
هوش مصنوعی: پیران، مردی دلیر و شجاع بود که همواره در جستجوی نبرد و جنگجویی میگذرانید.
هوش مصنوعی: آن پهلوان در آن زمان به یاد آن پیر و جوان (پیران) افتاد و به او توجه کرد.
هوش مصنوعی: با انگشت به مکان جنگ اشاره کرد و گفت که زمانه با او چه کرده است.
هوش مصنوعی: گودرز به رهام دستور داد تا آماده شود و به سوی میدان نبرد برود و او را به نزد خود بیاورد.
هوش مصنوعی: به رهام گفت که سوار را به زین ببند و او را بیاور، مثل اسبهای تازی که بر نوند (نوند به معنای زین) میشوند.
هوش مصنوعی: درفش و سلاح او را همانگونه که هست، به زره و وسط آن هیچ دستی نزنید.
هوش مصنوعی: رهام، مانند یک طوفان، به سمت دشمنانش حمله کرد و یاد آن پهلوان را در دل داشت.
هوش مصنوعی: پیران در مبارزه، از روی اسبش به زمین افتاد و لباس زرهاش در خون غرق شد.
هوش مصنوعی: گودرز در حالی که کمند را به دور پیران (دشمن) انداخت، او را از بالای کوه به پایین آورد.
هوش مصنوعی: وقتی درفش (پرچم) را از محل خود ندیدند، گردانیدگان و سران دلاور مشخص شدند.
هوش مصنوعی: همه به احترام و ستایش ابر پهلوان (گودرز) که دلاور و بینظیر است، آواز خواندند و او را در هر جا، از هر سو، تحسین کردند.
هوش مصنوعی: ای نامی بزرگ که پشت و پناه ایران و سپاه آن هستی، سپاه تو باید نگهبان و پرستندهٔ تخت تو باشد، همچون ماه که در آسمان میدرخشد.
هوش مصنوعی: تو جان و تن خود را در راه سپاه فدای پیری کردهای، همچون روزگار کهن که همیشه به بزرگترها احترام میگذاشتند و برای آنها جان فشانی میکردند.
هوش مصنوعی: گودرز به سرداران گفت که وقتی نبرد ما به این سختی و دشواری درآمد، چه باید کرد؟
هوش مصنوعی: در دل من مینشیند که افراسیاب، سپاهش را با این حالتی که در آب است، عبور داده است.
هوش مصنوعی: سربازان افراسیاب از رنج و زحمت آسوده شدهاند و سپاه من به خاطر این شرایط، در حال آمادهباش و شتاب هستند.
هوش مصنوعی: اما من به این امیدم که رهبر و فرمانروای من، خورشید جهان، ظهور کند و بیاید.
هوش مصنوعی: این نبردگاه را به آتش میکشانیم تا سپاهی جدید با کینه و خشم به میدان بیافتد.
هوش مصنوعی: من فردی هوشمند را فرستادهام که به دربار شاه رفته و به او نصیحتهای زیادی کردهام.
هوش مصنوعی: اگر شاه ترکان (پادشاهان ترکان) سپاهش را بیاورد، ما در این میدان جنگ پای نداریم و قدرت مبارزه نخواهیم داشت.
هوش مصنوعی: ظاهراً چنین به نظر میرسد که کسی با سپاه به کمک خواهد آمد تا در این میدان نبرد حاضر شود.
هوش مصنوعی: کشتگان را که در این دشت افتادهاند، بر پشت اسبها نگه دارید و برایشان احترام قائل شوید.
هوش مصنوعی: از میان این کشتهها دل ما آرام ندارد و روان سیاووش (پسر کیکاووس) از این دشت خوشحال و شاداب است.
هوش مصنوعی: اگر ما این موضوع را به نزد شاه بیاوریم، او شاد خواهد شد و از این موقعیت خوشحال میشود.
هوش مصنوعی: آشوب و درگیریهای میان ترکان و ایرانیان از این بد (حالت بد) دیگر کجا کاهش پیدا کرده است؟
هوش مصنوعی: همه به اتفاق و یکصدا فریاد کردند که بدون وجود تو، نه زمان و نه زمین باید وجود داشته باشند.
هوش مصنوعی: همهی خوبیها و منفعتها از سخن تو ناشی میشود و در حقیقت، خورشید و ماه نیز به خاطر دیدار تو روشنایی دارند.
هوش مصنوعی: با کشتگان رفتند و زرهها را به صورت گروهی پیاده جمعآوری کردند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.