نیست پیکی که پیام من مسکین ببرد
عرض فرهاد بر آن خسرو شیرین ببرد
قامت و عارض و زلف و بدنت ای دلبر
رونق از سرو و گل و سنبل و نسرین ببرد
کاش کافربچهای چون تو دو چارت گردد
تا بدیدی که دلت را به چه آیین ببرد
دل و جان از کف دلدار گرفتن هنر است
همه کس دل ز کف عاشق غمگین ببرد
چه قیامت شود آن روز که خاقان ز فغان
در صف حشر چو پیراهن خونین ببرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
یار جستم که غم از خاطر غمگین ببرد
نه که جان کاهد و دل خون کند و دین ببرد
دل سپردم به بتی تا شود آرام دلم
نه که تسکین و قرار از من مسکین ببرد
من در آن غم که دل از وی به چه فن بستانم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.