گنجور

 
فتحعلی‌شاه

این نه حسنی‌ست که گویند که حد بشر است

شرح حسنت نتوان کرد غزل مختصر است

از زلیخا بستان جان و بده یوسف گیر

این همه گریه یعقوب برای پسر است

سخن تلخ تو هم لذت دیگر دارد

شهد می‌ریزد از آن لعل که پیشت شکر است

آن که شد از ستمش کشور دل‌ها ویران

پادشاهی‌ست که از مملکتش بی‌خبر است

به مثل گر به جهان دیده صاحب‌نظری

با وجود تو به غلمان نگرد بی‌بصر است

بعد مرگ ار گذری بر سر خاکم گویم

خاک پایی که ز راه تو بود تاج سر است

بی‌وفایی تو امروز و وفاداری من

داستانی‌ست که در هر دو جهان مشتهر است

دیگران را بنگر جور مکن مهر بورز

آن که پار پری بود کنون جانور است

تا به کی تیغ کشی بر سپرانداختگان

ای که شمشیر تو را سینه خاقان سپر است

 
 
نسکبان اندروید
ناصرخسرو

ای خردمند نگه کن که جهان برگذر است

چشم بیناست همانا اگرت گوش کر است

نه همی بینی کاین چرخِ کبود از برِ ما

بسی از مرغ، سبکپَرتر و پرّنده‌تر است؟

چون نبینی که یکی زاغ و یکی باز سپید

[...]

سوزنی سمرقندی

در خانی ز پس اوست و بآنحلقه در است

نتوان گفت کز آنهاست کز آنها بتر است

سرخ مرد است ولی چاره چه دانم چو غر است

سرخ عر نبود در زیر برنگ دگر است

فلسفه داند و از فلسفه دانان خر است

[...]

عطار

بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است

که همه کار جهان رنج دل و دردسر است

تا تو در ششدرهٔ نفس فرومانده شدی

مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است

عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند

[...]

سعدی

هر کسی را نتوان گفت که صاحب‌نظر است

عشقبازی دگر و نفس‌پرستی دگر است

نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید

یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است

هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه