ای آن وصال تو حیات است
هجران تو بدتر از ممات است
عمریست که همچو شاه شطرنج
در پیش رخ تو عقل مات است
هر دل که به دام زلفت افتاد
از بند غمش دگر نجات است
ای آن که ز سحر غمزه تو
در پیکر بیدلان حیات است
مشهور به سحر بود چشمت
این سحر که گفت معجزات است
بر قول رقیب گو بده زهر
کز دست تو زهر چون نبات است
تنها نه به وصف توست خاقان
وصاف تو جمله کائنات است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر عهد که هست در حیات است
عهد از پس مرگ بیثبات است
دیدارِ تو حلِّ مشکلات است
صبر از تو خلافِ ممکنات است
دیباچهٔ صورتِ بدیعت
عنوانِ کمالِ حُسنِ ذات است
لبهای تو خِضر اگر بدیدی
[...]
آئینهٔ ذات عین ذات است
ذات است که مجمع صفات است
بی جود وجود حضرت او
عالم به تمام فانیات است
می نوش مدام دُردی درد
[...]
هم مطلع آفتاب ذات است
هم مشرق انجم صفات است
شمشیر تو چشمه ی حیات است
زنجیر تو حلقه ی نجات است
هم روی تو خوبتر ز خوبی
هم ذات تو برتر از صفات است
در دفتر عشق تو دو عالم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.