گنجور

 
فتحعلی‌شاه

بعد قرنی وصل گل‌رخسارها

از دلم آورد بیرون خارها

پاره شد در وصل تو دستارها

بسته شد از هجر تو زنارها

برده بویت رونق مشک ختن

گشته کویت غیرت گلزارها

معجز عیسی‌ به خاک پای توست

چون نهی پا بر سر بیمارها

ای ز چشم مست تو عالم خراب

گشته مست از چشم تو هشیارها

جان به آسانی سپردیم در رهت

گشته آسان در رهت دشوارها

چشم من تنها ز هجرانت نخفت

هست در هجرت بسی بیدارها

محتسب آورد در عهدت برون

شیخ را از خانه خمارها

بار دادی غیر را در بزم و هست

بر دل خاقان از این غم بار‌ها

 
 
نسکبان اندروید
سنایی

ای ز عشقت روح را آزارها

بر در تو عشق را بازارها

ای ز شکر منت دیدار تو

دیده را بر گردن دل بارها

فتنه را در عالم آشوب و شور

[...]

جهان ملک خاتون

صبر می باید دلا در کارها

با تو گفتم این حکایت بارها

در ره عشق و بیابان فراق

صبر می‌باید تو را خروارها

بس گنه دارم ز کردارم مپرس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه