گنجور

 
فتحعلی‌شاه

بریدم از چمن سرو و سمن را

قبا کردم ز هجرت پیرهن را

گرفتم ماتم خون سیاوش

خبر کردم در این غم انجمن را

چو یوسف را ز من گرگ فلک برد

گرفتم من ره بیت الحزن را

کسی کاو می‌کند منع من از هجر

چه می‌داند فراق جان و تن را

نباشد درد تا در کسی را

نمی‌گوید ز هجران این سخن را

چو مجنون رو به کوه و دشت کردم

نخواهم بی‌تو یاران وطن را

کسی را بی‌رخت خاقان نخواهد

پری رفت و نخواهد اهرمن را

 
 
نسکبان اندروید
حکیم نزاری

به کام دل بدیدم خویشتن را

گرفتم در بر آن سیمین بدن را

به دستم داد زلفی کز نسیمش

جگر خون گردد آهوی ختن را

ببوسیدم بنا گوشی که عکسش

[...]

امیرخسرو دهلوی

چو بگشایی لب شکر شکن را

لبا لب در شکرگیری سخن را

لبت گوید دلیری کن به بوسی

مرا زهره نباشد، صد چو من را

به دل آتش زدی و می دمی دم

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه