گنجور

 
فتحعلی‌شاه

شکسته قامتت سرو چمن را

خطت بگرفته رونق یاسمن را

بیا بخرام ای سرو چمانم

خرامت می‌دهد زیب چمن را

ز هجر یوسف خود بسته بودم

به روی خود در بیت الحزن را

شنیدم بویش از باد صبا دوش

چو یعقوبی که بوی پیرهن را

تو را بردند از پیشم رقیبان

جدا کردند از هم جان و تن را

گرفتند از سلیمان و سپردند

نگین پادشاهی اهرمن را

رقیبان شقاوت‌پیشه آخر

ربودند از صدف در عدن را

ره گلشن به بلبل بسته گردون

گشاده در به رخ زاغ و زغن را

چو رفت از نرد خاقان آن پری‌رو

ز هجر او همی‌گفت این سخن را

 
 
نسکبان اندروید
حکیم نزاری

به کام دل بدیدم خویشتن را

گرفتم در بر آن سیمین بدن را

به دستم داد زلفی کز نسیمش

جگر خون گردد آهوی ختن را

ببوسیدم بنا گوشی که عکسش

[...]

امیرخسرو دهلوی

چو بگشایی لب شکر شکن را

لبا لب در شکرگیری سخن را

لبت گوید دلیری کن به بوسی

مرا زهره نباشد، صد چو من را

به دل آتش زدی و می دمی دم

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه