گنجور

 
فتحعلی‌شاه

رخست این یا که بر چرخ آفتاب است

خط است این یا که مه بر مشکبان است

چه کیفیت به چشمت آفریدند

که از یک گردشش عالم خراب است

رخت از زیر برقع می‌درخشد

چو خورشیدی که در زیر سحاب است

زند طعنه به آب زندگانی

کسی کز آب تیغت کامیاب است

شود خارا ز عکس روی او لعل

بلی تا پیش او چون آفتاب است

سر از خجلت به پیش افکنده آن گل

عرق می‌ریزد از رخ یا گلاب است

بده جامی به خاقان تا بنوشد

که دل از آتش عشقش کباب است

 
 
نسکبان اندروید
امیر معزی

خداوندی که تاج دین و دنیاست

به‌دولت دین و دنیا را بیاراست

از آن تاجی است در دنیا و در دین

که انعل‌ا مرکب او تاج جوزاست

دلیل دولتش چون روز روشن

[...]

انوری

قدر می‌خواست تا کار دو عالم

به یکبار از پی سلطان کند راست

چو او اندیشهٔ برخاستن کرد

قضا گفتا تو بنشین خواجه برخاست

جمال‌الدین عبدالرزاق

خداوندا کمینه چاکر تو

کت اندر بندگی یکروی و یکتاست

ز خدمت یکدو روز اردورماندست

مگو سرگشته نا پای برجاست

بخاک پای تو کان نیست تقصیر

[...]

مجیرالدین بیلقانی

بیا بنشین که دلها بی تو برخاست

دمی با ما دل سنگین بکن راست

من اندیشم که جان بر تو فشانم

مشو از جای، کین اندیشه برجاست

ز تو جورست با ما و غمی نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه