گنجور

 
فتحعلی‌شاه

زار گریم که مرا یار وفادار برفت

چون نگریم ز وفا کز بر من یار برفت

دل نمانده است مرا از غم هجرش آری

بی‌دلم زآن که مرا دلبر و دلدار برفت

کار من گریه و زاری بود آری ور نه

چه کنم گر نکنم کار من از کار برفت

آن که صد بار دلم هر نفسی زو خوش بود

آه کز پیش من زار به یک بار برفت

شده‌ام وحشی و رم می‌کنم از آدمیان

تا مرا مشک‌فشان آهوی تاتار برفت

این سیه‌روز نسوزد به چه سان همچون شمع

کامشب‌اش روشنی شمع شب تار برفت

آخر آن دل که وفای تو در آن ساکن بود

در غمت خون شد و از دیدهٔ خون‌بار برفت

 
 
نسکبان اندروید
سعدی

کیست آن لعبت خندان که پری‌وار برفت

که قرار از دل دیوانه به‌یک‌بار برفت

باد بوی گل رویش به گلستان آورد

آب گلزار بشد رونق عطار برفت

صورت یوسف نادیده صفت می‌کردیم

[...]

حکیم نزاری

آوخ آوخ که جگرگوشه دگر بار برفت

دل به جان آمد از آن روز که دلدار برفت

یا رب این بار چنان رفت که باز آید باز

یا دلش سیر شد از ما و به یک بار برفت

یا رب از کوفتگی های ره آسایش یافت

[...]

نسیمی

خون ببار از مژه ای دیده! که دلدار برفت

مونس جان و قرار دل بیمار برفت

گرچه باشد همه کس را دل آزرده ز درد

درد من این که مرا یار دل آزار برفت

دوش در صومعه دل ذکر دو زلفت می گفت

[...]

آشفتهٔ شیرازی

آدمی وار عیان گشت و پری وار برفت

از پسش جامه دران خلق بیکبار برفت

تا صبا نافه زچین سرو زلفش بگشود

مشک خجلت زده در طبله عطار برفت

خواست تا منع زعشقم کند و حسن تو دید

[...]

شاطر عباس صبوحی

غم درآمد ز درم چون ز برم یار برفت

عیش و نوش و طربم، جمله به یکبار برفت

بنوشتم چو ز بی مهریت ای مه، شرحی

آتش افتاد به لوح و، قلم از کار برفت

خواست نرگس که به چشم تو کند همچشمی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه