گنجور

 
فتحعلی‌شاه

زآن ابروی سیاه و زآن قامت بلندت

جان خستهگهٔ کمانت دل بستهٔ کمندت

چشمم همیشه گرید از چشم دلفریبت

کامم مدام تلخ است از لعل نوش‌خندت

شد چشم تیره روشن از گرد راهت آری

باشد ز سرمه بهتر گرد سم سمندت

زیبارخان ستاده چون بنده پیش رویت

رعنا قدان فتاده زآن قامت بلندت

زاین پیش رام بودی اکنون نه آن چنانی

یا رب کدام دشمن زاین گونه داد پندت

یک دم عیادتی کن این دردمند خود را

اخر چرا نپرسی احوال دردمندت

بسته است دل به چیزی هر عاشقی به جانان

خاقان دل شکسته دل بسته کمندت

 
 
نسکبان اندروید
جهان ملک خاتون

آزاد سرو بستان! از جان شدیم بندت

از چشم‌زخم دوران یا رب مبا گزندت

چون دل به بند زلفت بستم ز روی اخلاص

من چون خلاص خواهم ای نازنین! ز بندت

زلفت، کمند دل‌ها، من، آهوی گرفتار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه