گنجور

 
فتحعلی‌شاه

هر کس که بدید لعلت ای جان

دیگر نرود سوی بدخشان

بر گرد لب تو سبزه خط

خضر است و کنار آب حیوان

آبی که سکندرش طلب کرد

در کنج لب تو بود پنهان

تیرت به دلم رسید و بشکست

افغان که گرفت جان به تاوان

از بهر کمان ابروانت

جان‌های اسیر گشته قربان

در هجر تو نطق مانده عاجز

در وصل تو عقل مانده حیران

سرمایه پادشاهی ماست

لعل تو چو خاتم سلیمان

لعل تو که آب زندگانی‌ست

صد شکر که شد به کام خاقان

 
 
نسکبان اندروید
ناصرخسرو

بر جانور و نبات و ارکان

سالار که کردت ای سخن‌دان؟

وز خاک سیه برون که آورد

این نعمت بی‌کران و الوان؟

خوانی است زمین پر ز نعمت

[...]

مسعود سعد سلمان

آبان روز است روز آبان

خرم گردان به آب رز جان

بنشین به نشاط و دوستان را

ای دوست به عز و ناز بنشان

تا باده خوریم و شاد باشیم

[...]

امیر معزی

آدینه و صبح و عید قربان

فرخنده گشاد هر سه یزدان

بر ناصر دین و تاج ملت

شاه عجم و پناه ایران

سنجر که نهیب خنجر او

[...]

سنایی

دین را حرمیست در خراسان

دشوار ترا به محشر آسان

از معجزه‌های شرع احمد

از حجت‌های دین یزدان

همواره رهش مسیر حاجت

[...]

وطواط

ای روی تو آفتاب تابان

بردی دل و نیست بر تو تاوان

تو آفت جانی و جهانی

نام تو نهاده‌اند جانان

چون عهد تو پشت من شکسته

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه