گنجور

 
فتحعلی‌شاه

بی‌تو تا کی خون فشاند چشم خون‌بار این چنین

هیچ کس یا رب مبادا همچو من زار این چنین

حرف قتلم دوش در پیشت رقیبان گفته‌اند

بشنو از من مشنو از ایشان مکن کار این چنین

در فراق خود مرا ای یار با چندین نعت

از برای خاطر اغیار مگذار این چنین

دل ربود از کف مرا و با دو صد خواری شکست

دوستان دیده است کس بی‌حرم دلدار این چنین

کی تواند گفت خاقان ترک عشقت در جهان

گر تو ترک دوستان کردی به یک بار این چنین

 
 
نسکبان اندروید
جامی

این منم یارب ز درد عاشقی زار این چنین

کس مبادا در جهان هرگز گرفتار این چنین

ای که می بینم تو را اکنون عنان دل به کف

حال من بین دل مده از دست زنهار این چنین

نی ز بختم روی یاری نی ز یار امید لطف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه