گنجور

 
فتحعلی‌شاه

شنیده‌ام که به جان بسته یار قیمت بوس

هزار جان به تنم نیست صد هزار افسوس

ز سوز عشق تو دل در درون سینه من

عیان به خلق جهان همچو شمع در فانوس

به سینه ناله دل با خیال روی بتان

کلیسیای فرنگ است و ناله ناقوس

تو ای جوان چه بلایی که با دل پیران

خدنگ غمزه تو کرده کار خنجر طوس

قد چو سرو علم کن به جلوه کز ره ناز

شکست جلوه قد تو جلوه طاووس

کمند طره تو طوق گردن خسرو

غبار موکب تو زیب افسر کاووس

نهاده پادشهان سر به درگه خاقان

چرا که یافته از یار رخصت پابوس

 
 
نسکبان اندروید
منوچهری

زده به بزم تو رامشگران به دولت تو

گهی چکاوک و گه راهوی و گهی قالوس

وطواط

بزرگوار جهان ، شمس دین ، بزرگ کریم

تویی ، که هست به تو بیضهٔ هدی محروس

رفیع قدر ترا آفتاب برده سبق

عریض جاه تو بر روزگار کرده فسوس

به یک نظر تو ببینی هزار علم دقیق

[...]

ادیب صابر

تو را خرامش کبک است و کشی طاووس

مثل زنند ز حسنت همی به روم و به روس

همای فاخته مهری، تذرو طوطی لفظ

گرفته دوری سیمرغ و زینت طاووس

ز چهره تو فزون گشته باغ را دیدار

[...]

ناصر بخارایی

نماز شام که بر وفق رأی بطلمیوس

برفت خور به زمین همچو گنج دقیانوس

طلوع کرد نجوم از مطالع اقبال

به جستجوی مه عید عالمی جاسوس

نمود ماهچه از سطح لاجوردی چرخ

[...]

ابن حسام خوسفی

بیا به میکده بفروش خرقهٔ ناموس

ریا و شمعه رها کن به زاهد سالوس

حریف مصطبه و ساغرم به بانگ بلند

به زیر پرده از این پس دگر نگویم کوس

فلک به دست ستم بین که زیر پای بکوفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه