گنجور

 
واقف لاهوری

ای دل تو چه اضطراب داری

پیوسته مرا خراب داری

دنبال که می روی ندانم

ای عمر عجب شتاب داری

مستانه روی به خانهٔ غیر

زین شیوه مرا کباب داری

در صلح درنگ می‌کنی لیک

در جنگ عجب شتاب داری

بر سینهٔ من شمرده زن تیر

اندیشه گر از حساب داری

بگذر ای طلف از میانش

بر هیچ چه پیچ و تاب داری

از پهلوی ما جدا شو ای دل

ما را بی‌خور و خواب داری

نتوان از دور هم تو را دید

خاصیت آفتاب داری

لب‌تشنهٔ خون ماست واقف

تیغش با وصف آبداری

 
 
نسکبان اندروید
وطواط

جانا ، لب چون شراب داری

رخساره چو آفتاب داری

در پیش ضیای آفتابت

از ظلمت شب نقاب داری

جمله نمکی و جان ما را

[...]

امیرخسرو دهلوی

بر لب اثر شراب داری

وز غمزه خیال خواب داری

شب خسپی و ما کنیم فریاد

آگه نشوی، چه خواب داری؟

نارسته ز پوست می نماید

[...]

عرفی

امشب که به سر شراب داری

مشکن دل ما که تاب داری

تقصیر نکرده در هلاکم

با غمزه چرا عتاب داری

آشوب قیامتش غباریست

[...]

میرزا حبیب خراسانی

در دیده زباده خواب داری

بر چهره ز طره تاب داری

چون زلف پریش خویش بر خویش

پیچیده و اضطراب داری

در سر هوس قتال داری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه