گنجور

 
واقف لاهوری

به بختم محرمی در حضرت جانانه بایستی

دل صد چاک من گیسوی او را شانه بایستی

دلم را هر که می‌بیند اسیر زلف می‌گوید

که زنجیر چنین را این‌چنین دیوانه بایستی

به طوف شمع خود رفتم ندانستم چه باید کرد

پی تعلیم همراهی یکی پروانه بایستی

نشد از شیشه و پیمانه تسکین خمار من

سبوی دستگیری من درین میخانه بایستی

ز خوبی آنچه می‌بایست دارد یار من لیکن

ز بسیاری آشنای اندکی بیگانه بایستی

نشد بوی نصیبی از لب آن یار میخواره

دریغا مشت خاک من گل پیمانه بایستی

جهانی پر ز هوشیاران نمی‌آید به کار من

مرا دیوانه‌ای واقف درین ویرانه بایستی

 
 
مشتاق اصفهانی

سرای دیده‌ام منزلگه جانانه بایستی

درین خاتم نگین آن گوهر یکدانه بایستی

بکویت خانه‌ای بهر من دیوانه بایستی

ولی آنهم ز سیل اشک من ویرانه بایستی

من زآن سان که با او آشنا بیگانه از عالم

[...]

نشاط اصفهانی

در اول جذب عشق از جانب جانانه بایستی

وگرنه سوز شمع از آتش پروانه بایستی

خرد را لاف و تا با دل نبودی آشنا عشقش

ندانستی که جا دیوانه را ویرانه بایستی

سزای هر که چیزی بود بگذر زاهد از رندان

[...]

سحاب اصفهانی

غم عشق تو را دلهای ویران خانه بایستی

که آن گنج است و جای گنج در ویرانه بایستی

به آسانی نشاید زین دوره پی برد بر مقصد

ره دیگر میان کعبه و بتخانه بایستی

به دل دادند ، شُوقِ ناله این را ، سوختن آن را،

[...]

یغمای جندقی

وطن ناچار رندان را چو در میخانه بایستی

حرم میخانه قندیل حرم پیمانه بایستی

به زاهد تا ز می بوئی رسد بعد از شکستن ها

سفال می فروشان سبحه صد دانه بایستی

جنون غوغا ز شهرم سوی هامون برد و دل تنگم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه