گنجور

 
واقف لاهوری

به رنگ لاله مرا رسته از جگر ناخن

به جان من که به داغم مزن دگر ناخن

شدم چو لالهٔ صد برگ سر به سر ناخن

برای داغ جگر ماند این‌قدر ناخن

دلم چه‌سان نشود خون که بهر کاوش من

کنند وام عزیزان ز یکدگر ناخن

مغنی از چه به ما در مقام ناسازیست

خدا نکرده کسش نی نکرده در ناخن

دلم گرفته ز چینی نواز این محفل

بتی زند به دل نازکم مگر ناخن

فغان کنم ز دل سخت خویش همچو جرس

نگشت آه درین عقده کارگر ناخن

ز سیر لاله و گل وا نشد دلم واقف

گشادن گر هم نیست کارگر ناخن

 
 
نسکبان اندروید
جمال‌الدین عبدالرزاق

زهی وفای تو مانند نقش بر ناخن

فکنده دست جفای تو بر جگر ناخن

زخار خار غمت نیست بس عجب که بود

جوارحی که مرا هست سر بسر ناخن

ز درد فرقت تو بیخبر چنانم من

[...]

ابن یمین

چنان بخون دلم در زد آن پسر ناخن

که هست سرخی آنش هنوز بر ناخن

مرا گشاد و کشید آنصنم بصد دستان

هزار ناخنه در چشم و در جگر ناخن

قمر کبود رخ از بهر آن بود که زد است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه