گنجور

 
واقف لاهوری

خواهم که بر یار دل‌آزار بگریم

چندان‌که کند در دل افگار بگریم

خونی که به دل کرد مرا درد جدایی

گر دست دهد وصل تو یک‌بار بگریم

بیزار شد از زاری من یار چه سازم

بنشینم و بر زاری خود زار بگریم

ای کان ملاحت نمکی لطف نکردی

حرمانزده‌ام بر دل افگار بگریم

ضائع چه کنی وقت من غمزده ناصح

برخیز کنم ناله و بگذار بگریم

نازک‌دلی‌ام رفت درین بادیه تا کی

چون آبله از کاوش هر خار بگریم

واقف اگر افتد به کفم دامن وصلش

عهد است که خون گریم و بسیار بگریم

 
 
نسکبان اندروید
بیدل دهلوی

تا چند به هر مرده و بیمار بگریم

وقتست به خود گریم و بسیار بگریم

زبن باغ‌ گذشتند حریفان به تغافل

تا من به تماشای ‌گل و خار بگریم

بر بیکسیم رحم نکردند رفیقان

[...]

حزین لاهیجی

در هجر تو تا چند من زار بگریم

خونین جگر، از حسرت دیدار بگریم

چون شمع در آتش مژه ام خشک نگردد

فرض است که بر روز، شب تار بگریم

حکم غم عشق است که چون ابر بهاران

[...]

واقف لاهوری

تا کی به غمت در پس دیوار بگریم

وقت است که در کوچه و بازار بگریم

خونی که به دل کرد مرا درد جدایی

گر دست دهد وصل تو یک بار بگریم

ضایع چه کنی وقت من غمزده ناصح

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه