گنجور

 
واقف لاهوری

خون گشت دل از داغ جفای تو جگر هم

رحمی ننمودی به تو کردیم خبر هم

زین بعد من و صبر که دلدار گر این است

سودی ندهد اشک شب آباد سحر هم

عشقت نکشد از دل ما رخت اقامت

صدمرتبه از شهر تو کردیم سفر هم

پر بی‌خبری ای پسر از خویش وگرنه

این چهرهٔ زیبا ننمایی به پدر هم

واقف مکن اظهار پریشانی خود را

تا کی ز تو آن طره شود درهم و برهم

 
 
نسکبان اندروید
فیاض لاهیجی

بر گردِ‌رخت سبزه و گل سر زده در هم

دارد چمنت برگ گل و سبزة تر هم

شیرینی و شوری ز شکر خنده و دشمنام

در حلقة لعل تو نمک هست و شکر هم

کوته نکند دست تطاول ز اسیران

[...]

غالب دهلوی

گم گشته به کوی تو نه دل بلکه خبر هم

در لرزه ز خوی تو نه دم بلکه اثر هم

یارب چه بلایی که دم عرض تمنا

اجزای نفس می خزد از بیم تو در هم

در آینه با خویش طرف گشته ای امروز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه