سر جدا میکنم خود از تن خویش
چند باشم وبال گردن خویش
گل چرا از رخت کند روشن
چون ننازی به رنگ و روغن خویش
دیدهام چون تو قاتلی چه کنم
نشوم گر رضا به کشتن خویش
در خور سنگ نیست شیشهٔ من
سخت شرمندهام ز دشمن خویش
میدمد بوی یار از جیبم
بعد ازین دست ما و دامن خویش
در هوای قفس کنم پرواز
خوش نمیآیدم نشیمن خویش
غیر پیمانه پیش کس واقف
خم مکن همچو شیشه گردن خویش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گوهر روح بود خواجه وزیر
لیک محبوس مانده در تن خویش
چون تنش روح گشت تیز چنو
باز پرید سوی معدن خویش
منم آن گشته غایب از تن خویش
بیخبر از ستیز و از من خویش
از رهی اوفتاده سوی رهی
که ندانم شدن به معدن خویش
کودکان داشتم چو حور و پری
[...]
مکن ار نیستی تو دشمن خویش
خون منِ بیگنه به گردن خویش
هر یکی هم به رنگ مسکن خویش
جامه را رنگ داده بر تن خویش
پادشاهی تو هم به مسکن خویش
بلکه در هستی خود و تن خویش
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.