گنجور

 
واقف لاهوری

سر جدا می‌کنم خود از تن خویش

چند باشم وبال گردن خویش

گل چرا از رخت کند روشن

چون ننازی به رنگ و روغن خویش

دیده‌ام چون تو قاتلی چه کنم

نشوم گر رضا به کشتن خویش

در خور سنگ نیست شیشهٔ من

سخت شرمنده‌ام ز دشمن خویش

می‌دمد بوی یار از جیبم

بعد ازین دست ما و دامن خویش

در هوای قفس کنم پرواز

خوش نمی‌آیدم نشیمن خویش

غیر پیمانه پیش کس واقف

خم مکن همچو شیشه گردن خویش

 
 
نسکبان اندروید
سنایی

گوهر روح بود خواجه وزیر

لیک محبوس مانده در تن خویش

چون تنش روح گشت تیز چنو

باز پرید سوی معدن خویش

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
سوزنی سمرقندی

منم آن گشته غایب از تن خویش

بی‌خبر از ستیز و از من خویش

از رهی اوفتاده سوی رهی

که ندانم شدن به معدن خویش

کودکان داشتم چو حور و پری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه