گنجور

 
واقف لاهوری

تو را که گفت که مایل به سیر بستان باش

بنوش یک دو سه جامی و خود گلستان باش

دلیل جوهر مردانگی بود تجرید

برهنه کرد چو شمشیر مرد میدان باش

درین چمن که به لب خنده مبتذل شده است

ز چاک سینه چو نار کفیده خندان باش

به زلف یار تو را هست اگر سر سودا

شکسته خاطر و آشفته و پریشان باش

مباد چشم برین سرمه کس سیاه کند

به دیده خاک در یار را نگهبان باش

نظر نباز چو از دیده رفت یار عزیز

درین معامله هم چشم پیر کنعان باش

به خاک ریختن آب دیده را مپسند

به هر کجا که سرشکی چکید دامان باش

گذشت از سر دین بهر دختر ترسا

مرید سلسلهٔ عشق پسر صنعان باش

دمی به خدمت اهل نظر مکن تقصیر

ستاده بر سر شأن روز و شب چو مژگان باش

گریختن نتوان جان من ز دشمن هم

تو را که گفت که از دوستان گریزان باش

چو دست عشق برآورد ز آستین واقف

قبول فیض طلب از خدا و خندان باش

 
 
نسکبان اندروید
حافظ

اگر رفیقِ شفیقی، درست پیمان باش

حریفِ خانه و گرمابه و گلستان باش

شِکَنجِ زلفِ پریشان به دستِ باد مده

مگو که خاطرِ عُشّاق، گو پریشان باش

گَرَت هواست که با خِضْر هم‌نشین باشی

[...]

صائب

ز خارزار تعلق کشیده دامان باش

به هر چه می کشدت دل ،ازان گریزان باش

قد نهال خم از بار منت ثمرست

ثمر قبول مکن سرو این گلستان باش

درین دو هفته که چون گل درین گلستانی

[...]

سلیم تهرانی

چو گل که گفت درین باغ شاد و خندان باش

به حال خویش چو تاک بریده گریان باش

درین چمن که زند برق فتنه تیغ به ابر

تمام سر شو و چون غنچه در گریبان باش

نکرد فایده ای از تلاش ساحل، موج

[...]

واعظ قزوینی

چو ابر بر سرمردم تمام احسان باش

معاش خلق جهان را تو میر سامان باش

چو گوهر، از گره کار هیچکس مگذر

بحل آن، همه استادگی چو دندان باش

مخور ز سنگدلی، چون نمک بهر دل ریش

[...]

سیدای نسفی

دلا ز بزم حریفان چو غنچه پنهان باش

بپوش دیده و دور از شکست دوران باش

برو ز گلشن و در گوشه بیابان باش

ز خارزار تعلق کشیده دامان باش

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه