دل بیتوام ز سیر چمن وا نمیشود
چشمم به روی سرو و سمن وا نمیشود
دلگیر زندگی شگفد از نسیم مرگ
این غنچه جز به صبح کفن وا نمیشود
بخت سیه که سایه به فرقم فگنده است
ابر بلاست کز سر من وا نمیشود
از عقدهٔ که در دل من از فسردگیست
چون ژاله جز به آبشدن وا نمیشود
صد زخم خوردهایم ز تیغت ولی هنور
ما را به شکوهٔ تو دهن وا نمیشود
آن گل که وقف بر خس و خار است خندهاش
یا رب چه کردهام که به من وا نمیشود
این غنچه را هوای چمن سازگار نیست
واقف دلم به خاک وطن وا نمیشود



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هرگز سر شکایت من وا نمی شود
این در گرفته شد بزدن وا نمی شود
روی تو بر بهار زبس کار تنگ کرد
یک غنچه در فضای چمن وا نمی شود
بستم بسی ببال هما بهر امتحان
[...]
تا غنچه شکایت من وا نمی شود
این عقده ها ز زلف سخن وا نمی شود
صد خنده بلبل از گل تصویر وا کشید
آن غنچه لب هنوز به من وا نمی شود
زنگ کدورت از دل غربت پرست من
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.