گنجور

 
واقف لاهوری

دل بی‌توام ز سیر چمن وا نمی‌شود

چشمم به روی سرو و سمن وا نمی‌شود

دلگیر زندگی شگفد از نسیم مرگ

این غنچه جز به صبح کفن وا نمی‌شود

بخت سیه که سایه به فرقم فگنده است

ابر بلاست کز سر من وا نمی‌شود

از عقدهٔ که در دل من از فسردگیست

چون ژاله جز به آب‌شدن وا نمی‌شود

صد زخم خورده‌ایم ز تیغت ولی هنور

ما را به شکوهٔ تو دهن وا نمی‌شود

آن گل که وقف بر خس و خار است خنده‌اش

یا رب چه کرده‌ام که به من وا نمی‌شود

این غنچه را هوای چمن سازگار نیست

واقف دلم به خاک وطن وا نمی‌شود

 
 
نسکبان اندروید
کلیم

هرگز سر شکایت من وا نمی شود

این در گرفته شد بزدن وا نمی شود

روی تو بر بهار زبس کار تنگ کرد

یک غنچه در فضای چمن وا نمی شود

بستم بسی ببال هما بهر امتحان

[...]

صائب

تا غنچه شکایت من وا نمی شود

این عقده ها ز زلف سخن وا نمی شود

صد خنده بلبل از گل تصویر وا کشید

آن غنچه لب هنوز به من وا نمی شود

زنگ کدورت از دل غربت پرست من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه