گنجور

 
کلیم

هرگز سر شکایت من وا نمی شود

این در گرفته شد بزدن وا نمی شود

روی تو بر بهار زبس کار تنگ کرد

یک غنچه در فضای چمن وا نمی شود

بستم بسی ببال هما بهر امتحان

یکبار بختنامه من وا نمی شود

خمیازه در خمار گشاید مگر لبم

ورنه بحرف و صوت دهن وا نمی شود

خاک وطن کلیم زبس غم فزا شده است

گل تا بود مقیم چمن وا نمی شود

 
 
نسکبان اندروید
صائب

تا غنچه شکایت من وا نمی شود

این عقده ها ز زلف سخن وا نمی شود

صد خنده بلبل از گل تصویر وا کشید

آن غنچه لب هنوز به من وا نمی شود

زنگ کدورت از دل غربت پرست من

[...]

واقف لاهوری

دل بی‌توام ز سیر چمن وا نمی‌شود

چشمم به روی سرو و سمن وا نمی‌شود

دلگیر زندگی شگفد از نسیم مرگ

این غنچه جز به صبح کفن وا نمی‌شود

بخت سیه که سایه به فرقم فگنده است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه