بر بام جلوه گر چو شد آن ماه بامداد
خورشید گرم آمد و او را سلام داد
گر ماه نو به ابروی او میشود طرف
نتوان جواب دعوی آن ناتمام داد
شیرین به کام خسرو و فرهاد تلخکام
ای چرخ این چه معدلت است این کدام داد
مگشا دهان شکوهام ای غنچهلب چو گل
این زخم را دگر نتوان التیام داد
قمری به سرو گفت تو بنشین بهجای خویش
در باغ داد جلوه چون آن خوشخرام داد
قطع امید کردهام از زندگی که یار
تیغی به دست غمزه پی قتلعام داد
آن بلبلم که به هر گل از آشیان پرید
نادیده روی گل پر خود را به دام داد
واقف کشید رخت ز مسجد به میکده
تقوای دیرساله به مینا و جام داد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
روزم خجسته بود، که دیدم ز بامداد
آن ماه سرو قامت بر من سلام داد
ماهی فکند سایه؟ اقبال بر سرم
کز نور روی خویش به خورشید وام داد
حوری که در مششدر خوبی جمال او
[...]
عیبم مکن که عقل تو از کف زمام داد
بس جان که دل به پختن سودای خام داد
نشنیده یی که عشق عنان مراد دل
از دست شه ربود و بدست غلام داد
دانی سر نیاز مرا خاک ره که کرد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.