گنجور

 
واقف لاهوری

بر بام جلوه گر چو شد آن ماه بامداد

خورشید گرم آمد و او را سلام داد

گر ماه نو به ابروی او می‌شود طرف

نتوان جواب دعوی آن ناتمام داد

شیرین به کام خسرو و فرهاد تلخ‌کام

ای چرخ این چه معدلت است این کدام داد

مگشا دهان شکوه‌ام ای غنچه‌لب چو گل

این زخم را دگر نتوان التیام داد

قمری به سرو گفت تو بنشین به‌جای خویش

در باغ داد جلوه چون آن خوش‌خرام داد

قطع امید کرده‌ام از زندگی که یار

تیغی به دست غمزه پی قتل‌عام داد

آن بلبلم که به هر گل از آشیان پرید

نادیده روی گل پر خود را به دام داد

واقف کشید رخت ز مسجد به میکده

تقوای دیرساله به مینا و جام داد

 
 
نسکبان اندروید
اوحدی مراغه‌ای

روزم خجسته بود، که دیدم ز بامداد

آن ماه سرو قامت بر من سلام داد

ماهی فکند سایه؟ اقبال بر سرم

کز نور روی خویش به خورشید وام داد

حوری که در مششدر خوبی جمال او

[...]

اهلی شیرازی

عیبم مکن که عقل تو از کف زمام داد

بس جان که دل به پختن سودای خام داد

نشنیده یی که عشق عنان مراد دل

از دست شه ربود و بدست غلام داد

دانی سر نیاز مرا خاک ره که کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه