گنجور

 
اهلی شیرازی

عیبم مکن که عقل تو از کف زمام داد

بس جان که دل به پختن سودای خام داد

نشنیده یی که عشق عنان مراد دل

از دست شه ربود و بدست غلام داد

دانی سر نیاز مرا خاک ره که کرد

آنکس که سر و ناز بتانرا خرام داد

هشیار تا بصبح قیامت کجا شود

مستی که دل بشاهد و ساقی و جام داد

صوفی چو دید نگس سرمست یار ما

یکباره ترک تقوی و ناموس و نام داد

اهلی مجوی کام که این چرخ کج نهاد

در کام اژدها کشد آنرا که کام داد

 
 
نسکبان اندروید
اوحدی مراغه‌ای

روزم خجسته بود، که دیدم ز بامداد

آن ماه سرو قامت بر من سلام داد

ماهی فکند سایه؟ اقبال بر سرم

کز نور روی خویش به خورشید وام داد

حوری که در مششدر خوبی جمال او

[...]

واقف لاهوری

بر بام جلوه گر چو شد آن ماه بامداد

خورشید گرم آمد و او را سلام داد

گر ماه نو به ابروی او می‌شود طرف

نتوان جواب دعوی آن ناتمام داد

شیرین به کام خسرو و فرهاد تلخ‌کام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه