گنجور

 
واقف لاهوری

دل باخت دین و دانش در عشق خوار هم شد

با وصف مفلسی‌ها بی‌اعتبار هم شد

ایام وصل آمد دل همچنان گرفته

نشکفته غنچهٔ من فصل بهار هم شد

زین پیش داشتم من روزی و روزگاری

آن روز گشت بیگاه آن روزگار هم شد

یک عمر ترس و بیم تنهایی‌ام به دل بود

با او نشستم آخر صحبت برآر هم شد

گفتی به خانهٔ تو شب‌های تار آیم

یک شب نیامدی حیف شب‌های تار هم شد

نه جیب خود دریدم نه دامنش کشیدم

کارم ز دست رفت و دستم ز کار هم شد

صد شکر دل به مطلب شد عاقبت ظفریاب

یعنی به صیدگاهش رفت و شکار هم شد

واقف نسوخت یک شب بر حال ما دل او

ما را چراغ بالین شمع مزار هم شد

 
 
نسکبان اندروید
فیاض لاهیجی

دردا که غمزة دوست دشمن شکار هم شد

نشکست عهد دشمن تا استوار هم شد

مردیم و از سر ما بخت سیه نشد دور

وه کاین چراغ مرده شمع مزار هم شد

از آه سرد بلبل فصل خزان گلشن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه