گنجور

 
واقف لاهوری

از ناله سوختیم دل زار خویش را

بیکار ساختیم دل آزار خویش را

ای عشق آتشی به من افکن که چون سپند

در ناله‌ای تمام کنم کار خویش را

ای دل دگر منال که با صدهزار عجز

آورده‌ام به رحم ستم‌کار خویش را

زاهد سری به صحبت رندان کشیده بود

می‌کرد پاسبانی دستار خویش را

شرمنده ساخت شرح پریشانی خودم

زلفت گشاد چون سر طومار خویش را

بوده است کفر ناقص ما ننگ برهَمَن

کردیم پاره رشتهٔ زنّار خویش را

جز من کراست حوصلهٔ داروگیر تو

بر من گمار غمزهٔ خونخوار خویش را

واقف از آن دهن قَدَری خنده واکشید

نگذاشت بی‌نمک دلِ افگار خویش را

 
 
نسکبان اندروید
امیرخسرو دهلوی

آورده ام شفیع دل زار خویش را

پندی بده دو نرگس خونخوار خویش را

ای دوستی که هست خراش دلم ز تو

مرهم نمی دهی دل افگار خویش را

مردم که نازکی و گرانبار می شوی

[...]

نظیری نیشابوری

کردم ز شکوه منع دل زار خویش را

انداختم به روز جزا کار خویش را

وقت نظاره‌ی بت پرهیزکار خویش

شویم به گریه دیده‌ی خونبار خویش را

جرم منست پیش تو گر قدر من کم است

[...]

صائب

دانسته ام غرور خریدار خویش را

خود همچو زلف می شکنم کار خویش را

هر گوهری که راحت بی قیمتی شناخت

شد آب سرد، گرمی بازار خویش را

در زیر بار منت پرتو نمی رویم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
قدسی مشهدی

پرهیز ده ز هجر گرفتار خویش را

بنگر شکسته‌رنگی بیمار خویش را

بهر ذخیره شب هجر تو روز وصل

کم کرد دیده گریه بسیار خویش را

بیداد دوست چون ستم چرخ عام نیست

[...]

حزین لاهیجی

شق کرده ایم پردهٔ پندار خویش را

بی پرده دیده ایم رخ یار خویش را

در بیعگاه عشق به نرخ هزار جان

ما می خریم ناز خریدار خویش را

مرهم چه احتیاج؟ که عاشق ز سوز عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه