گنجور

 
واقف لاهوری

عشق آوَرد در کمند مرا

ندهد سود پند و بند مرا

غم که می‌گفت من خلیل توام

کشت آخر چو گوسپند مرا

گریه با من چه دشمنی دارد

که به دریای خون فکند مرا

چون برآرم ز سینه پیکانش

که فتاده است دل پسند مرا

نگهِ لطف می‌کنی لیکن

مژه‌های تو می‌کشند مرا

گر در آتش دلت ملول شود

بکن آواز ای سپند مرا

زلف پستش چو یاد می‌آرم

دود از دل شود بلند مرا

نگسلد ربط بندگی واقف

گر کند باز بند بند مرا

 
 
نسکبان اندروید
مجد همگر

روز فطرت چو دست قدرت ساخت

از منی قرطه پرند مرا

حبس صلبم قرارگاه آمد

پس رحم کرد شهربند مرا

زان مضایق چو لطف مبدا خلق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه