گنجور

 
حزین لاهیجی

شق کرده ایم پردهٔ پندار خویش را

بی پرده دیده ایم رخ یار خویش را

در بیعگاه عشق به نرخ هزار جان

ما می خریم ناز خریدار خویش را

مرهم چه احتیاج؟ که عاشق ز سوز عشق

خواباند در نمک، دل افگار خویش را

از نقش پا به خاک رهت ما فتادگان

افزوده ایم پستی دیوار خویش را

آن بلبلم که می گذرانم به زیر بال

ایام شادمانی گلزار خویش را

از شمعم ای صبا، دم افسرده دور دار

بگذار تا تمام کنم کار خویش را

از برگ و بار عاریت ای نخل باد دست

سنگین مساز، دوش سبکبار خویش را

ای جذبه همّتی که درین دشت پُر فریب

گم کرده ایم قافله سالار خویش را

در کام زاغ، طعمهٔ طوطی مکن، حزین

بشناس قدر کلک شکر بار خویش را

 
 
نسکبان اندروید
امیرخسرو دهلوی

آورده ام شفیع دل زار خویش را

پندی بده دو نرگس خونخوار خویش را

ای دوستی که هست خراش دلم ز تو

مرهم نمی دهی دل افگار خویش را

مردم که نازکی و گرانبار می شوی

[...]

نظیری نیشابوری

کردم ز شکوه منع دل زار خویش را

انداختم به روز جزا کار خویش را

وقت نظاره‌ی بت پرهیزکار خویش

شویم به گریه دیده‌ی خونبار خویش را

جرم منست پیش تو گر قدر من کم است

[...]

صائب

دانسته ام غرور خریدار خویش را

خود همچو زلف می شکنم کار خویش را

هر گوهری که راحت بی قیمتی شناخت

شد آب سرد، گرمی بازار خویش را

در زیر بار منت پرتو نمی رویم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
قدسی مشهدی

پرهیز ده ز هجر گرفتار خویش را

بنگر شکسته‌رنگی بیمار خویش را

بهر ذخیره شب هجر تو روز وصل

کم کرد دیده گریه بسیار خویش را

بیداد دوست چون ستم چرخ عام نیست

[...]

واقف لاهوری

از ناله سوختیم دل زار خویش را

بیکار ساختیم دل آزار خویش را

ای عشق آتشی به من افکن که چون سپند

در ناله‌ای تمام کنم کار خویش را

ای دل دگر منال که با صدهزار عجز

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از واقف لاهوری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه