گنجور

 
واقف لاهوری

به کوی او نبود جبهه با زمین گستاخ

چرا تو می‌نهی آنجا قدم چنین گستاخ

به روز ماتم من زینهار گریه مکن

مباد چشم تو را بوسد آستین گستاخ

هوس به گرد لب او دلیر می‌گردد

مگس چگونه نباشد به انگبین گستاخ

غلامی از تو ندارد قبول عارض یار

په داغ می‌نهی ای لاله بر جبین گستاخ

سنان به دوش نشسته است در کمین صد خار

نظاره می‌کن و زین باغ گل مچین گستاخ

ز راه دیده مبادا چو شمع درگیری

مکن نظارهٔ آن روی آتشین گستاخ

نصیحت من با مجنون دگر مکن واقف

مباش با من دیوانه بعد ازین گستاخ

ناتمام غزل

 
 
نسکبان اندروید
جامی

نهاده سر به رخت زلف عنبرین گستاخ

ندیده کس به جهان هندویی چنین گستاخ

سر هزار عزیزت فتاده بر سر کوی

گه خرام منه پای بر زمین گستاخ

بسوخت طوطی جانم ز رشک آن چو بدید

[...]

قصاب کاشانی

مبین به عارض آن سبز گندمین گستاخ

مشو به خرمن فردوس خوشه‌چین گستاخ

غبار هستی افتاده عزیزان است

ز روی کبر منه پای بر زمین گستاخ

تلاش وصل نمودن کمال بی‌ادبی است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه