به کوی او نبود جبهه با زمین گستاخ
چرا تو مینهی آنجا قدم چنین گستاخ
به روز ماتم من زینهار گریه مکن
مباد چشم تو را بوسد آستین گستاخ
هوس به گرد لب او دلیر میگردد
مگس چگونه نباشد به انگبین گستاخ
غلامی از تو ندارد قبول عارض یار
په داغ مینهی ای لاله بر جبین گستاخ
سنان به دوش نشسته است در کمین صد خار
نظاره میکن و زین باغ گل مچین گستاخ
ز راه دیده مبادا چو شمع درگیری
مکن نظارهٔ آن روی آتشین گستاخ
نصیحت من با مجنون دگر مکن واقف
مباش با من دیوانه بعد ازین گستاخ



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نهاده سر به رخت زلف عنبرین گستاخ
ندیده کس به جهان هندویی چنین گستاخ
سر هزار عزیزت فتاده بر سر کوی
گه خرام منه پای بر زمین گستاخ
بسوخت طوطی جانم ز رشک آن چو بدید
[...]
مبین به عارض آن سبز گندمین گستاخ
مشو به خرمن فردوس خوشهچین گستاخ
غبار هستی افتاده عزیزان است
ز روی کبر منه پای بر زمین گستاخ
تلاش وصل نمودن کمال بیادبی است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.