گنجور

 
واقف لاهوری

رحمش به دل فگار من نیست

افسوس که یار یار من نیست

در عشق نصیحتم مگویید

این کار دل است کار من نیست

دیدم شب زلف دلبران را

تاریک چو روزگار من نیست

اشکم پر شوخ شد چه سازم

این طفل در اختیار من نیست

مردم از درد عشق و جز داغ

شمعی به سر مزار من نیست

زوری که به آن کشم کمانش

در بازوی اقتدار من نیست

یارم گل گل شکفته گویا

آگاه ز خار خار من نیست

آن شب که نمی‌کنند روشن

غیر از شب انتظار من نیست

دل برد چو دید داغ دارد

برتافت که این به کار من نیست

هرچند که گل به باغ زیباست

زیبا چون رخ نگار من نیست

رعنایت به جای خویشتن سرو

رعنا چون قد یار من نیست

آن‌کس که دل من از میان برد

یاریست که در کنار من نیست

در کوی بلاست خانهٔ من

راحتکده در جوار من نیست

یک لاله به کوه و دشت واقف

همچو دل داغدار من نیست

 
 
نسکبان اندروید
ابن عماد

چون عشق به اختیار من نیست

جز سوز و گداز کار من نیست

مشتاق اصفهانی

یکدل چو دل فکار من نیست

یک خسته بحال زار من نیست

هر ابر گزین محیط خیزد

چون دیده اشکبار من نیست

هر لاله گزین حدیقه روید

[...]

حزین لاهیجی

خورشید به حسن یار من نیست

مه را نمک نگار من نیست

محروم بود همیشه عاشق

این است که در کنار من نیست

نومیدی عاشقان قدیم است

[...]

فتحعلی‌شاه

جز ناله و گریه کار من نیست

زآن روی که یار، یار من نیست

جز جور و ستم به بی‌گناهان

آیین ستم‌شعار من نیست

جز زخمی و جز تپیده در خون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه