دل در سواد زلف کسی جا گرفته است
غافل وطن ز کوچه سودا گرفته است
خوشقامتی به چشم ترم جا گرفته است
سروی عجب برین لب جو پا گرفته است
طفل است کز هوای تو دیوانه گشته است
اشکم که راه دامن صحرا گرفته است
دارد مگر از آن قد رعنا شکایتی
آهم که راه عالم بالا گرفته است
آن طفل جان به قالبم از یک سخن دمید
لعلش مگر سبق ز مسیحا گرفته است
دل را ز دستم آن مژههای دراز دست
امروز گر گذاشته فردا گرفته است
با همتی که از نظر افکندهام دو کون
خوش چون شوم ز گریه که دنیا گرفته است
ناصح اگر تو قطع ملامت کنی خوش است
چشمش به زور تیغ دل از ما گرفته است
واقف ز زهد پیر شدم بس که چون کلیم
دستم عصا ز گردن مینا گرفته است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ضعفم مدد ز قوت صهبا گرفته است
دستم عصا ز گردن مینا گرفته است
کلک قضا مداد خط سرنوشت ما
گوئی ز درد آتش سودا گرفته است
این نه صدف ز گوهر آسودگی تهی است
[...]
این گردباد نیست که بالا گرفته است
از خود رمیدهای است که صحرا گرفته است
مژگان سرکشت، رگ جان ها گرفته است
بنگر که دست فتنه چه بالا گرفته است
گاهی کشم سری به گریبان خویشتن
از بس دلم ز تنگی دنیا گرفته است
آشوب محشریست، دلش نام کردهام
[...]
چشمش همین نه دین و دل از ما گرفته است
جز خویش هر چه دیده در این جا گرفته است
دیگر کشد سر از بغل حکم آسمان
دیوانه ای که دامن صحرا گرفته است
اکثر ز سیر خویشتنش روی داده است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.