گنجور

 
واقف لاهوری

دل در سواد زلف کسی جا گرفته است

غافل وطن ز کوچه سودا گرفته است

خوش‌قامتی به چشم ترم جا گرفته است

سروی عجب برین لب جو پا گرفته است

طفل است کز هوای تو دیوانه گشته است

اشکم که راه دامن صحرا گرفته است

دارد مگر از آن قد رعنا شکایتی

آهم که راه عالم بالا گرفته است

آن طفل جان به قالبم از یک سخن دمید

لعلش مگر سبق ز مسیحا گرفته است

دل را ز دستم آن مژه‌های دراز دست

امروز گر گذاشته فردا گرفته است

با همتی که از نظر افکنده‌ام دو کون

خوش چون شوم ز گریه که دنیا گرفته است

ناصح اگر تو قطع ملامت کنی خوش است

چشمش به زور تیغ دل از ما گرفته است

واقف ز زهد پیر شدم بس که چون کلیم

دستم عصا ز گردن مینا گرفته است

 
 
نسکبان اندروید
کلیم

ضعفم مدد ز قوت صهبا گرفته است

دستم عصا ز گردن مینا گرفته است

کلک قضا مداد خط سرنوشت ما

گوئی ز درد آتش سودا گرفته است

این نه صدف ز گوهر آسودگی تهی است

[...]

صائب

این گردباد نیست که بالا گرفته است

از خود رمیده‌ای است که صحرا گرفته است

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
حزین لاهیجی

مژگان سرکشت، رگ جان ها گرفته است

بنگر که دست فتنه چه بالا گرفته است

گاهی کشم سری به گریبان خویشتن

از بس دلم ز تنگی دنیا گرفته است

آشوب محشریست، دلش نام کردهام

[...]

سعیدا

چشمش همین نه دین و دل از ما گرفته است

جز خویش هر چه دیده در این جا گرفته است

دیگر کشد سر از بغل حکم آسمان

دیوانه ای که دامن صحرا گرفته است

اکثر ز سیر خویشتنش روی داده است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه