گنجور

 
حزین لاهیجی

مژگان سرکشت، رگ جان ها گرفته است

بنگر که دست فتنه چه بالا گرفته است

گاهی کشم سری به گریبان خویشتن

از بس دلم ز تنگی دنیا گرفته است

آشوب محشریست، دلش نام کردهام

این قطره ای که شورش دریا گرفته است

نامی ست بی نشان که به آن فخر می کنند

این هستیی که شهرت عنقا گرفته است

تنگ است اگر به غمکدهٔ شهر جا، حزین

از دست ما، که دامن صحرا گرفته است؟

 
 
نسکبان اندروید
کلیم

ضعفم مدد ز قوت صهبا گرفته است

دستم عصا ز گردن مینا گرفته است

کلک قضا مداد خط سرنوشت ما

گوئی ز درد آتش سودا گرفته است

این نه صدف ز گوهر آسودگی تهی است

[...]

صائب

این گردباد نیست که بالا گرفته است

از خود رمیده‌ای است که صحرا گرفته است

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
سعیدا

چشمش همین نه دین و دل از ما گرفته است

جز خویش هر چه دیده در این جا گرفته است

دیگر کشد سر از بغل حکم آسمان

دیوانه ای که دامن صحرا گرفته است

اکثر ز سیر خویشتنش روی داده است

[...]

واقف لاهوری

دل در سواد زلف کسی جا گرفته است

غافل وطن ز کوچه سودا گرفته است

خوش‌قامتی به چشم ترم جا گرفته است

سروی عجب برین لب جو پا گرفته است

طفل است کز هوای تو دیوانه گشته است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه