گنجور

 
طالب آملی

کلفتی هردم چرا ز آشفته سامانی کشم

به نیم زآن زلف، گو چندی پریشانی کشم

از عتابش بر دلم پیکان یاقوتی نشست

هرزه تا کی حسرت پیکان یونانی کشم

زین کشاکش‌ها که دارم در خورست ای پندگو

می‌کشم امروز تا فردا پشیمانی کشم

ره بسوی گلشن کویش نمی‌دانم که باز

خویش را در پای آن زلف خیابانی کشم

دیده را خود ناگزیر است از غبار توسنی

می‌کشم چون سرمهٔ بار سلیمانی کشم

غیرت زنار زلفش کی روا دارد که من

در دیار کفر تکلیف مسلمانی کشم

دل‌گریزان شد زمن گر یابمش در زلف یار

چون غلامی حبش داغش به پیشانی کشم

رقعه‌ای کاش افتد از سجادهٔ زاهد بدست

تا نقابی بر رخ آلوده دامانی کشم

همچو «طالب» می به تنهائی نمی‌یارم کشید

گر کشم یک جرعه با صد رند میدانی کشم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی