گنجور

 
طالب آملی

نیم زخیل تعصب کشان مذهب خویش

از آن گریخته‌ام در پناه مشرب خویش

گلو گذرگه آبحیات گشته مرا

زبس بیاد لب او مکیده‌ام لب خویش

ترا رخی چو دم صبح نیک روزانست

مرا دلیست بتاریکی دل شب خویش

ز راه مغلطه هم عالمیم و هم جاهل

ادیب عالمیانیم و طفل مکتب خویش

بیمن عشق بتان درد راست با دل من

تعلقی که بود روح را بقالب خویش

بگریه وسمه ز ابروی ماه شستم لیک

نشد که سرمه بشویم ز چشم کوکب خویش

خجل ز نسبت این اسم بی مسما باش

چه «طالبی» که نیاری بدست مطلب خویش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی