گنجور

 
طالب آملی

صبح شد جام صبوحی کش ز آغاز صبوح

کبک عشرت صید کن از چنگل باز صبوح

تا بکی آرام و خورد و جواب ساقی شرم دار

خیز و سامان کن یکی برگ سحرساز صبوح

خازن گنجینهٔ راز صبوحی ساغر است

گوش لب پیش آر و از ساغر شنو راز صبوح

بی‌نیاز از ساقی و دورش نگردی لایزال

صبحدم گر فی‌المثل گردد سر افراز صبوح

«طالبم» از هر مرادی بی‌نیاز اما زشوق

میکشم بهر صبوحی صبحدم ناز صبوح

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی