صبح شد جام صبوحی کش ز آغاز صبوح
کبک عشرت صید کن از چنگل باز صبوح
تا بکی آرام و خورد و جواب ساقی شرم دار
خیز و سامان کن یکی برگ سحرساز صبوح
خازن گنجینهٔ راز صبوحی ساغر است
گوش لب پیش آر و از ساغر شنو راز صبوح
بینیاز از ساقی و دورش نگردی لایزال
صبحدم گر فیالمثل گردد سر افراز صبوح
«طالبم» از هر مرادی بینیاز اما زشوق
میکشم بهر صبوحی صبحدم ناز صبوح