گنجور

 
طالب آملی

راهم بتو نزدیکتر از راه خیالست

تاریک شبان را، ره باریک و بالست

با این مدد طالع و این همرهی بخت

اندیشهٔ دیدار توأم فرض محالست

گر جام جم آرند مشو مضطرب ایدل

می نوش حریفانه همان گیر سفالست

راهم بجنون گوشهٔ ابروی تو بنمود

اینها گل نظارهٔ آن نیم هلالست

دل در قدح دیدهٔ ما جرعهٔ خونی است

وآن جرعهٔ خون بر همه چون شیر حلالست

بر دولت هر دانه بسوزید سپندی

گر خرمنشان سوختهٔ برق جمالست

سودا بسرم فال شبیخون زده «طالب»

واینک حرکات عجبم شاهد حالست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی