گنجور

 
طالب آملی

دیده‌ام آن روی و بازم دل به پرواز آمدست

عشق از سر کرده پروازم بسر باز آمدست

ناز گردون بر گرفتاران خاک از حد گذشت

اینزمان بر چرخ مارا نوبت ناز آمدست

میوهٔ نطق تو دارد لذت جان در مذاق

این ثمر گوئی مگر از باغ اعجاز آمدست

عاقبت بین بوده دل در عشق و ما غافل ز کار

لاجرم انجام او خوشتر ز آغاز آمدست

پر به تعظیمش مکوش این دل همان دیوانه است

کز سر کوی تو صد ره رفته و باز آمدست

صد خراش از ناخنش داریم بر دل چون کنیم

کبک بال افشان ما با چنگل باز آمدست

شهر پر شد از غزلهای جهان افروز باز

«طالبا» سعدی به هندوستان ز شیراز آمدست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی