گنجور

 
طالب آملی

چو دلفریب تو باشی ز راه بتوان رفت

رسن چو زلف تو باشد بچاه بتوان رفت

بخضر فال رفاقت مزن که وادی عشق

بهم عنانی بخت سیاه بتوان رفت

اگر جوی تو بسوی فنای خلق روی

بیاد حادثه چون برگ کاه بتوان رفت

دلا میان من و جرم بخش من بگذار

ره آن‌قدر که بعذر گناه بتوان رفت

جریده رو اگرش گام در ره طلب است

گمان مبر که بخیل و سپاه بتوان رفت

تمام حسرت و سوز و گداز شو «طالب»

که سوی دوست بدین دستگاه بتوان رفت

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی