چو دلفریب تو باشی ز راه بتوان رفت
رسن چو زلف تو باشد بچاه بتوان رفت
بخضر فال رفاقت مزن که وادی عشق
بهم عنانی بخت سیاه بتوان رفت
اگر جوی تو بسوی فنای خلق روی
بیاد حادثه چون برگ کاه بتوان رفت
دلا میان من و جرم بخش من بگذار
ره آنقدر که بعذر گناه بتوان رفت
جریده رو اگرش گام در ره طلب است
گمان مبر که بخیل و سپاه بتوان رفت
تمام حسرت و سوز و گداز شو «طالب»
که سوی دوست بدین دستگاه بتوان رفت



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.